در روزهای نخست جنگ، از دلشورهها و نگرانیهایم که میگفتم، تقریبا همه دوستان و آشنایانم توصیه میکردند؛ «اخباررو دنبال نکن». رطب میخوردند و منع رطب میکردند، رطب تلخ خوردهای؟ سعی میکردم به توصیهشان عمل کنم، اما نمیشد؛ انگار آسیب بیخبری در نظرم بیشتر مینمود.
به نظر میرسید هیچ کاری جز پیگیری خبرها ندارم. خواسته و ناخواسته یک خبر را چندین بار میشنیدم و میخواندم، نه فقط از کانالهای خبری، که از دهان دیگران هم. اطرافیانم خبرهایی که شنیده بودند و میدانستند دیگران هم شنیدهاند را بازگو میکردند. آنهایی که اندکی به اینترنت دسترسی داشتند ویدیوهایی از جنگ را به دیگران نشان میدادند.
زندگیمان شده بود دست و پا زدن درخبرها. انگار هدف صرفا کسب اطلاعات تازه نبود؛که اگر چنین بود، حتی با در نظر گرفتن سرعت ارسال و پخش خبرها هم، یکی دو بار در روز مشاهده و خواندن خبرها کافی بود؛ اما به نظر میرسید با تکرار و تکرار و تکرار در پی یافتن فرصت پردازش خبرها بودم. با ادامه جنگ و افزایش ابهامهای موجود، پاسخ روشنی برای سوالهای خودم نیافتم و به تدریج دیدم که نسبتم با خبرها تغییر کرده است.
از مرحله نخست که وضعیت اضطراری بود و بیخبری از خود خبر ترسناکتر به نظر میرسید گذشته بودم. از روزهایی که هر اعلان تلفن همراه جهارستونم را میلرزاند و میتوانست حامل خبری سرنوشتساز باشد و در جستوجوی نشانههایی بودم که بتوانند از آیندهای نامعلوم پرده بردارند. انگار اطلاعات، هرچند اندک، احساس کنترل بر اوضاع را در من افزایش میداد و همه اینها بخشی از سازوکار بقا بود.
این ولع خبری که از ابتداییترین دقایق روز شروع میشد و با رصد دستگاه تلفن همراه و روشن کردن تلویزیون ادامه پیدا میکرد و شبها با ذهنی پر از انبوه خبرها به خواب میرفتم و حتی نیمهشب از خواب میپریدم و در وضعیت خواب و بیدار، تلفن همراه خود را چک میکردم، جای خود را به نشخوار خبر داد. به پیگیری تحلیلهای مختلفی که از اوضاع موجود ارایه میشد.
میدیدم جامعه در حال جویدن مداوم یک رویداد بزرگ است؛ وضعیتی که قادر به هضم آن نبود. وضعیتی چنان پیچیده که تفسیرهای متفاوت و روایتهای متناقض را به دنبال داشت و به ابهام موجود میافزود؛ مگر نه این که جنگ ارزشها را در برابر یکدیگر قرار میدهد و تکثر روایت روشن شدن حقیقت را به تعویق میاندازد؛ مگر نه این که جنگ میدان نبرد معناهاست و هرروایت همزمان که بخشی از واقعیت را روشن میکند بخشهایی را به سایه میفرستد و ذهن چندپاره از پیامدهای جنگ است و جنگ قبل از هر چیز قطعیتها را فرو میریزد؛ این بود که توان نشخوار دایمی خبرها را هم از دست دادم.
این بود که در روزها و هفته های بعد «فرسودگی خبری» از راه رسید. خبرها و تحلیلها و تفسیرها دیگرکشش روزهای نخست را نداشتند. نه به این دلیل که اهمیت خود را از دست داده بودند، بلکه به این دلیل که ظرفیت عاطفی من محدود شده بود. حجم بالای اخبار، تحلیلها و تصاویر بهتدریج از توان روانیم پیشی گرفت. آنچه زمانی فکر میکردم آمادگیم در مقابل پیشامدها را بیشتر میکند، دیگر خستهام میکرد.
و سرانجام نوبت به «فراراز خبر» رسید. از خیلیها میشنیدم که دیگر خبرها را پیگیری نمیکنند. نه از سربیتفاوتی، بلکه از سر فرسودگی. جملهای که زیاد میشنیدم این بود: «ما که کاری از دستمون برنمیآید، چرا اعصاب خودمون را خرد کنیم؟». جامعه از ترس بیخبری به جایی رسیده بودکه میخواست از خبر فاصله بگیرد.
فکر میکردم اگر جنگ روزمرگی را نشانه گرفته باشد، شاید فرار از خبر تلاشی برای بازپسگیری همان روزمرگی باشد؛ کوششی برای بازگرداندن خواب، گفتوگو، تمرکز و زندگی عادی به جهانی که برای مدتی طولانی زیر سلطه خبر قرار گرفته بود.
حالا که چندماه از شروع جنگ گذشته است و به آنچه در این مدت برما گذشته فکر میکنم و در مطالعه نسبتم با اخبار جنگ به این تقسیمبندی با مرزهای زمانی نه چندان معلوم رسیدهام، میبینم آنچه از روز اول جنگ تا کنون هر روز در من قوت گرفته و دارد خفهام میکند احساس ناتوانی در اثر گذاری بر رویدادهاست، احساس انفعال.
هر چه خبرهای جنگ بیشتر میشد، سهم من ازکنش کمتر بهنظر میرسید. پیگیری اخبار جنگ شکاف بزرگی میان« دانستن» و «توانستن» ایجاد کرده است. انگار هر خبر تازه بیش از آنکه به من فرصت تصمیمگیری بدهد ناتوانیام را به یادم میآورد. شاید بهتر است بگویم فرار از خبر تلاشی برای فاصله گرفتن از این احساس انفعال بوده است.
اصلا شاید بهتر باشد به جای عبارت «فرار از خبر»، «تنظیم آگاهانه مواجهه با خبر» را به کار ببرم؛ یعنی تنظیم میزان مواجههام با اخبار نه برای انکار و فرار بلکه برای حفظ توان روانی خود. و هیچ نمیدانم در شرایطی که عملا امکان فرار از خبر وجود ندارد آیا این واکنش طبیعی است یا نه؟
اما میدانم ناچارم برنامههای زندگی قبل از جنگ را از سربگیرم و یاد گرفتهام از جنگ که خبرها، هرچند بزرگ و تکان دهنده، نباید احساس کنترل بر اوضاع را در من کم کند و همه اینها بخشی از ساز وکار بقا است، یکی همین قلم به دست گرفتن.