منوچهر ستوده، حافظه‌ میدانی این سرزمین؛

مردی که ایران را قدم زد

0 ۴

منوچهر ستوده (۲۸تیر۱۲۹۲ تهران ۲۰ فروردین ۱۳۹۵ چالوس)،ایران‌شناس، جغرافی‌دان تاریخی، استاد دانشگاه تهران و پژوهشگر برجسته ایرانی که بیش از ۶۰ جلد کتاب و نزدیک به ۳۰۰ مقاله از خود بر جای گذاشت و در دهه 80 به ‌عنوان چهره ماندگار شناخته شد. او نخستین ایرانی بود که فرهنگ گویشی منتشر کرد و به «پدر جغرافیای تاریخی ایران» شهرت یافت.

 

وی محققی میدانی، دقیق، پرکار و عاشق ایران زمین بود که کارش را با سفرهای پیاده و طولانی درمناطق مختلف کشور (به‌ویژه شمال ایران) و مشاهده مستقیم ترکیب می‌کرد، نه تنها  کار کتابخانه‌ای. خودش درباره مجموعه «از آستارا تا استارباد» گفته بود که این کار را پشت میز ننوشته، بلکه هر دره را از آستارا تا خلیج حسینقلی پیاده طی کرده و بیش از شصت دره را بررسی کرده است تا پژوهش دقیق باشد.

 

سبک زندگی‌اش ساده و بیآلایش بود؛ چندان که در گرمای سال در کوشکک لورا (جاده چالوس) و ماه‌های سردسال در سی‌سرا (سلمان‌ شهر) زندگی می‌کرد و با رادیو و تلویزیون میانه‌ای نداشت. او همراه ایرج افشار، محمدتقی دانش‌پژوه و دیگران مجله «فرهنگ ایران ‌زمین» را بنیاد گذاشت و سال‌ها در گروه تاریخ دانشگاه تهران  تدریس کرد.

ستوده یک دهه پیش و  در 103 سالگی درگذشت و در امامزاده آقا سید حسین سلمان شهر آرام گرفت.  

 

****

 

تصور کنید مردی صد و دو سال دارد. بسیاری در این سن، پنجره‌ی خانه را کم‌تر باز می‌کنند. حافظه، آرام‌آرام نام‌ها را از یاد می‌برد و پاها دیگر میلی به راه رفتن ندارند. اما او هنوز از راه‌های قدیمی البرز حرف می‌زند، هنوز نام آبادی‌های کوچک را از حفظ می‌داند و اگر از پلی دور افتاده بپرسی، مسیر رسیدن به آن را چنان دقیق شرح می‌دهد که گویی همین دیروز از آن‌جا گذشته است. حافظه‌ او فقط حافظه‌ یک انسان نبود؛ انگار بخشی از حافظه‌ ایران در ذهنش زندگی می‌کرد.

 

آخرین بار که او را دیدم در جشن تولد صدو دو سالگی‌اش بود. خانه آرام بود. استاد روی مبل قهوه‌ای‌رنگ نشسته بود و ما دورش حلقه زده بودیم. هیچ‌کس برای شکستن سکوت عجله نداشت. بعضی سکوت‌ها خودشان حرف می‌زنند؛ کافی است کسی بیهوده میانشان نایستد.

 

منوچهر ستوده، پیش از آن‌که پژوهشگر باشد، شنونده بود. ساعت‌ها گوش می‌داد، کم‌تر می‌پرسید و بیش‌تر می‌شنید. او نمی‌خواست فقط درباره‌ ایران بنویسد، می‌خواست بگذارد ایران خودش سخن بگوید

 

آفتابِ داغ بیست‌وهشتم تیر ماه از پنجره به اتاق می‌تابید. گاهی کسی چیزی می‌گفت و استاد با همان آرامش همیشگی پاسخ کوتاهی می‌داد و دوباره سکوت جای کلمات را می‌گرفت؛ سکوتی که احترام در آن جاری بود.

 

کسی نام ایران را به زبان آورد. استاد لبخندی زد؛ لبخندی آرام نه برای دوربین و نه از سر تعارف. انگار نام ایران هنوز همان شوقی را در دلش زنده می‌کرد که دهه‌ها پیش او را از خانه بیرون کشیده و به جاده‌های این سرزمین سپرده بود.

 

آن روز هیچ‌کدام از ما نمی‌دانستیم آخرین جشن تولدش را می‌بینیم. بعدها که خبر رفتنش را شنیدم، بارها به همان یکی دو ساعت فکر کردم و هر بار از خودم پرسیدم: چه می‌شود که انسانی، پس از یک قرن زندگی، هنوز با شنیدن نام ایران این‌گونه لبخند می‌زند؟

پاسخ را نمی‌شد در همان اتاق پیدا کرد؛ باید سال‌ها به عقب برمی‌گشتم.

اگر بخواهم دکتر منوچهر ستوده را در یک تصویر خلاصه کنم، هرگز او را پشت میز کارش تصور نمی‌کنم. او را در راه می‌بینم؛ در جاده‌ای که هنوز آسفالت نشده با کوله‌ای سبک بر دوش، دفترچه‌ای در جیب، مدادی که بارها تراشیده شده و نگاهی که هیچ چیز از آن پنهان نمی‌ماند.

برای او، راه تنها فاصله‌ی میان دو نقطه نبود؛ راه، کلاسِ درس، کتابخانه و آزمایشگاه او بود. او باور داشت حقیقت را نمی‌توان فقط در کتاب‌ها پیدا کرد. باید خاک را زیرِ پا حس کرد، کنار مردم نشست، چای نوشید، گوش سپرد و اجازه داد هر آبادی، خودش روایتش را تعریف کند.

 

به همین دلیل، نوشته‌هایش بوی کاغذ نمی‌دهند؛ بوی راه می‌دهند. بوی سنگ‌هایِ خیس پس از باران، بوی چوبِ خانه‌های روستایی و کاغذهای دفترچه‌ای که روی زانوی مردی باز شده که ساعت‌ها راه آمده تا نام پلی، بقعه‌ای یا آبادی کوچکی از یاد این سرزمین پاک نشود.

 

او می‌دانست شکوهِ یک سرزمین تنها در بناهای مشهورش نیست؛ گاهی تمام تاریخ یک روستا در حافظه‌ پیرمردی زندگی می‌کند که هر غروب روی سکوی خانه‌اش می‌نشیند و از روزگاری سخن می‌گوید که تنها نامش در گوشِ باد مانده است.

منوچهر ستوده، پیش از آن‌که پژوهشگر باشد، شنونده بود. ساعت‌ها گوش می‌داد، کم‌تر می‌پرسید و بیش‌تر می‌شنید. او نمی‌خواست فقط درباره‌ ایران بنویسد، می‌خواست بگذارد ایران خودش سخن بگوید.

 

او باور داشت که همه‌ حقیقت را نمی‌توان در کتاب‌ها و سنگ‌نوشته‌ها جست. بخشی از آن در صدای پیرزنی روستایی در خاطره‌ی یک کشاورز یا در روایتِ کسی نهفته بود که سال‌ها کنار بنایی خاموش زندگی کرده بود. ستوده پیش از آن‌که این صداها در گذر زمان خاموش شوند، به سراغشان می‌رفت؛ گوش می‌داد، می‌نوشت و آن‌ها را به حافظه‌ی مکتوب ایران می‌سپرد.

 

در مراسم بزرگداشت یکصدوسومین زادروز منوچهر ستوده، غلامرضا سحاب او را «اعتمادالسلطنه‌ی دورانِ خود» خواند. تشبیهی که بی‌دلیل هم نبود؛ هر دو عمر خود را صرف ثبت و شناخت ایران کردند، اما هر یک در روزگار و جایگاهی متفاوت

 

گاهی از خودم می‌پرسم اگر منوچهر ستوده تنها در کتابخانه می‌نشست، باز هم همان منوچهر ستوده می‌شد؟ آن‌چه او را از بسیاری از پژوهشگران هم‌روزگارش متمایز می‌کرد، تنها دانسته‌هایش نبود؛ راهی بود که برای به دست آوردن آن دانسته‌ها انتخاب کرده بود. او پیش از آن‌که بنویسد، می‌دید؛ پیش از آن‌که نتیجه بگیرد، گوش می‌داد و پیش از آن‌که درباره‌ی جایی سخن بگوید، آن را زندگی می‌کرد.

 

برای همین، وقتی نام روستایی را می‌آورد، احساس می‌کردی تنها نامی روی نقشه نیست؛ پشت آن نام، چهره‌هایی ایستاده‌اند. پیرمردی که راه قدیمی گردنه را نشانش داده، زنی که قصه‌ی ساختن پلی سنگی را از مادرش شنیده و چوپانی که میانِ مه، مسیر را برایش پیدا کرده است. نام‌ها برای او فقط نشانیِ مکان‌ها نبودند؛ هر کدام تکه‌ای از زندگی ایران بودند.

 

هر بار نام ایران را می‌شنید، انگار نام دوستی دیرین را شنیده باشد؛ دوستی که با او زیسته بود، با او پیر شده بود و تا واپسین روزهای عمر، دل در گروی او داشت.

 

شاید همین دلبستگی راز آن حافظه‌ی شگفت‌انگیز بود که در صدو دو سالگی، هنوز نام آبادی‌های کوچک را با چنان دقتی به زبان می‌آورد که بسیاری از ما نام خیابان‌های شهر خودمان را هم به یاد نمی‌آوریم. بعضی‌ها این را حافظه‌ای استثنایی می‌دانستند، اما فکر می‌کنم نام دیگری هم می‌شود برایش پیدا کرد: «عشق».

انسان آن‌چه را دوست دارد، دیرتر فراموش می‌کند و کم‌تر کسی به اندازه‌ی او ایران را دوست داشت؛ نه ایرانِ روی نقشه و نه ایرانِ شعارها، بلکه ایرانِ واقعی؛ ایرانی که در پیچ‌وخم جاده‌های کوهستانی نفس می‌کشید در لهجه‌ مردم هر روستا زنده بود در دیوارهای فرسوده‌ی یک کاروانسرا دوام آورده بود و در نام‌هایی زندگی می‌کرد که اگر همان روز نوشته نمی‌شدند، شاید برای همیشه از یاد می‌رفتند.

آن روز که روبه‌رویش نشسته بودم، همه‌ی این‌ها را نمی‌دانستم. تنها مردی را می‌دیدم که با آرامش به اطراف نگاه می‌کرد، گاهی لبخندی می‌زد و بیش از آن ‌که از خودش بگوید، از ایران سخن می‌گفت.

 

چند ماه پس از رفتنش در مراسم بزرگداشت یکصدوسومین زادروزش، غلامرضا سحاب او را «اعتمادالسلطنه‌ی دورانِ خود» خواند. تشبیهی که بی‌دلیل هم نبود؛ هر دو عمر خود را صرف ثبت و شناخت ایران کردند، اما هر یک در روزگار و جایگاهی متفاوت.

 

اعتمادالسلطنه در دستگاه قاجار، بخشی از شناخت جغرافیایی و تاریخی ایران را در چارچوب ماموریت‌های دولتی ثبت می‌کرد؛ اما ستوده، بی‌آن‌که وابسته به قدرت یا در پی مقام باشد، ایران را با گام‌های خود پیمود و حاصل آن سال‌ها سفر و مشاهده را بر صفحه‌ی کتاب‌ها نشاند.

 

ستوده باور داشت که همه‌ی حقیقت را نمی‌توان در کتاب‌ها و سنگ‌نوشته‌ها جست. بخشی از آن در صدای پیرزنی روستایی، در خاطره‌ی یک کشاورز یا در روایتِ کسی نهفته بود که سال‌ها کنار بنایی خاموش زندگی کرده بود. ستوده به سراغشان می‌رفت؛ گوش می‌داد، می‌نوشت و آن‌ها را به حافظه‌ی مکتوب ایران می‌سپرد

 

اگر قلمِ اعتمادالسلطنه بخشی از حافظه‌ رسمی ایران را ماندگار کرد، قلمِ ستوده حافظه‌ میدانی این سرزمین را ثبت کرد؛ حافظه‌ای که در کوچه‌های روستاها، بر سنگ پل‌های کهن در روایت‌های شفاهی مردم و در نام آبادی‌هایی زندگی می‌کرد که اگر او نمی‌نوشت، چه‌بسا بسیاری از آن‌ها در غبارِ زمان گم می‌شدند.

در همان مراسم، استاد عبدالله انوار نیز از جایگاه علمی و تاثیر منوچهر ستوده بر پژوهش‌های جغرافیایی ایران سخن گفت؛ تاثیری که نه فقط از کتاب‌هایش، بلکه از شیوه‌ی زیستن و پژوهش کردنش برای نسل‌های بعدی باقی مانده است.

 

بعدها، هر بار که آن دیدار را به یاد آوردم، دریافتم  آن‌چه بیش از هر چیز در خاطرم مانده، این بود که هنوز قلبش برای جای‌جای ایران می‌تپید. سال‌های عمرش را صرف شناختن کوه‌ها، دشت‌ها، روستاها و بناهای تاریخی کرد، اما آن‌چه او را دوباره و دوباره به راه می‌کشاند، فقط کنجکاوی یک پژوهشگر نبود؛ دلبستگی عمیق مردی بود که ایران برایش خانه بود.

 

بی‌آنکه بدانم، آخرین تولد او را دیده بودم.

امروز که به آن لحظه برمی‌گردم، احساس می‌کنم آن لبخندِ رضایت، خلاصه‌ی تمام زندگی‌اش بود؛ لبخند انسانی که نه در پی شهرت بود و نه در انتظارِ ستایش. راهش را رفته بود و سهم خودش را از شناختن و شناساندن این سرزمین، بی‌هیاهو ادا کرده بود.

 

بعضی آدم‌ها عمرشان را در یک سرزمین می‌گذرانند، بعضی دیگر عمرشان را صرف شناختن آن می‌کنند و تعداد اندکی آن‌قدر با سرزمینشان یکی می‌شوند که دیگر نمی‌توان از یکی سخن گفت، بی‌آن‌که دیگری به یاد آید.

 

منوچهر ستوده از همین گروه بود. او ایران را فقط مطالعه نکرد؛ آن را قدم زد، با مردمش معاشرت کرد به روایت‌هایشان گوش سپرد، نام‌هایشان را از گزندِ زمان نجات داد و تکه‌هایی از حافظه‌ی این سرزمین را، پیش از آن‌که به دست فراموشی سپرده شوند، بر کاغذ نشاند.

 

دیگر آن مرد صدودوساله در میانِ ما نیست؛ اما هنوز اگر در راه‌های ایران خوب گوش بسپاری، ردِ قدم‌هایش از بسیاری صداها شنیدنی‌تر است.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.