چمروش؛ پرنده‌ای که در روایت پرواز نکرد؛

از امضای هنری تا تکرار امضا

0 ۲۲

جوما در سال‌های اخیر یکی از معدود گروه‌هایی بوده که توانسته در موسیقی گیلکی راهی مستقل برای خود پیدا کند. در روزگاری که بخش زیادی از موسیقی بومی یا به بازتولید آثار قدیمی بسنده می‌کند یا به سمت پاپ تجاری می‌رود، جوما تلاش کرده با ساختن جهان صوتی مشخص، زبان و هویت گیلکی را در قالبی امروزی عرضه کند. این مسیر ارزشمند است و نمی‌توان آن را نادیده گرفت.

 

اما همین موفقیت، امروز به نظر می‌رسد به مهم‌ترین چالش این گروه تبدیل شده است.

 

جوما در سال‌های نخست، صاحب یک زبان موسیقایی شد؛ اما به نظر می‌رسد امروز همان زبان، آرام‌آرام به یک فرمول تبدیل شده است. تفاوت مهمی میان داشتن «امضای هنری» و گرفتار شدن در «تکرار امضا» وجود دارد.

 

امضای هنری، در هر اثر متناسب با موضوع دگرگون می‌شود؛ اما فرمول، هر موضوعی را در قالبی از پیش تعیین‌شده جای می‌دهد. در آثار اخیر جوما، این نگرانی بیش از گذشته احساس می‌شود؛ گویی این بار، به جای آنکه موسیقی از دل سوژه زاده شود، سوژه در قالب همیشگی جوما ریخته می‌شود.

 

راوی، فقط سازنده فضا نیست؛ راوی مسئول روایت کردن است. اگر مخاطب پس از پایان اثر هنوز نمی‌داند چرا زایمان، زن سیاه‌پوش، پیکره سیاه و دیگر عناصر تصویری در کنار چمروش قرار گرفته‌اند، بخشی از ظرفیت روایت برای آشکار کردن «ناخوانده» از دست رفته است

 

این نقد البته به معنای آن نیست که جوما باید از سبک و هویت خود فاصله گیرد. اتفاقا داشتن زبان شخصی یکی از مهم‌ترین نقاط قوت یک گروه هنری است. مساله اینجاست که «خودت بودن» نباید به معنای «تکرار خودت» باشد. یک امضای هنری زنده، باید بتواند خودش را گسترش دهد، تغییر دهد، تجربه کند و حتی گاهی مخاطب خود را غافلگیر کند. اگر امضا در تمام آثار بدون تغییر تکرار شود، به‌تدریج از یک ویژگی خلاقانه به یک الگوی قابل پیش‌بینی تبدیل می‌شود.

 

این مساله در «شوروم» تازه‌ترین آلبوم جوما، اهمیت بیشتری پیدا می‌کند. وقتی با مجموعه‌ای از روایت‌ها مواجهیم، انتظار می‌رود هر قطعه، متناسب با روایت و موضوع خود، شخصیت مستقلی پیدا کند؛ حتی اگر همه قطعات در یک جهان کلی با یکدیگر پیوند داشته باشند.

اما این نگرانی وجود دارد که روایت‌های متفاوت، بیش از اندازه در یک زبان صوتی و تصویری مشترک حل شوند؛ گویی به جای آنکه هر روایت زبان خودش را پیدا کند، همه روایت‌ها با یک زبان سخن می‌گویند.

«چمروش» نمونه قابل تاملی برای دیدن این مساله است. از همان لحظات نخست، فضایی آشنا را پیش روی مخاطب می‌گذارد؛ همان جنس ملودی، همان شیوه خوانش، همان تنظیم و همان اتمسفر صوتی که در آثار پیشین گروه نیز بارها شنیده‌ایم. این مولفه‌ها زمانی نقطه تمایز جوما بودند، اما تکرار مداوم آن‌ها باعث شده مرز میان «هویت» و «عادت» کم‌رنگ شود. مخاطب کمتر غافلگیر می‌شود و اثر، به جای کشف افقی تازه، در محدوده‌ای امن حرکت می‌کند.

 

این یکنواختی تنها در جنس صدا نیست، بلکه در درام موسیقی نیز دیده می‌شود. «چمروش» از آغاز تا پایان، تقریباا در یک اقلیم احساسی باقی می‌ماند و فراز و فرودی متناسب با عظمت سوژه ایجاد نمی‌کند. حال آنکه اسطوره، ذاتا سرشار از کشمکش، حرکت، اوج و فرود است و انتظار می‌رود موسیقی نیز این پویایی را بازتاب دهد.

 

وقتی موضوع، موجودی اسطوره‌ای با چنین ظرفیت روایی است، موسیقی می‌توانست از امکانات بیشتری برای ساختن تعلیق، شکوه، هراس، حرکت یا رهایی استفاده کند؛ اما در نهایت بیشتر در همان فضای آشنای جوما باقی می‌ماند.

 

این مساله در نماهنگ این اثر نیز به شکل دیگری خود را نشان می‌دهد. نماهنگ، تصاویری از زنی در حال زایمان در خانه‌ای قدیمی، حضور زنانی در کنار زائو، زنی با پوشش توری مشکی که در فضای خانه رفت‌وآمد می‌کند و در بخشی از اثر با پیکره‌ای سیاه به حرکتی موزون می‌پردازد را کنار هم قرار می‌دهد. ممکن است هر یک از این تصاویر در ذهن سازندگان بار نمادین مشخصی داشته باشند، اما مساله اینجاست که پیوند این نشانه‌ها با اسطوره چمروش در خود اثر روشن نمی‌شود.

 

مخاطبی که پیشینه اسطوره را نمی‌شناسد، به دشواری می‌تواند میان این تصاویر و شخصیت چمروش رابطه‌ای معنادار برقرار کند و حتی مخاطب آشنا با اسطوره نیز بیش از آنکه این معنا را از دل روایت کشف کند، ناچار است آن را حدس بزند. زیبایی یا رازآلودگی تصویر، به‌تنهایی روایت نمی‌سازد. تصویر زمانی می‌تواند در خدمت یک اسطوره قرار بگیرد که میان عناصر بصری و جهان معنایی اسطوره، رابطه‌ای قابل کشف شکل گرفته باشد.

 

در اینجا تفاوت مهمی میان «نمادپردازی» و «ابهام» وجود دارد. نماد، هرچند چندلایه و تاویل‌پذیر باشد، باید سرنخ‌هایی برای فهم خود در اختیار مخاطب بگذارد؛ اما اگر رابطه نشانه‌ها با موضوع اثر برقرار نشود، نمادپردازی به ابهام تبدیل می‌شود. در «چمروش»، بخشی از تصاویر چنین وضعیتی پیدا می‌کنند؛ زیبا و قابل تامل‌اند، اما نقششان در پیشبرد روایت یا بازنمایی اسطوره روشن نیست.

 

ممکن است زایمان در ذهن سازندگان نماد تولد باشد، زن سیاه‌پوش نماد مرگ، تقدیر یا نیرویی دیگر، و آن حرکت موزون میان زن و پیکره سیاه نیز استعاره‌ای از پیوند یا تقابل نیروهای متضاد. اما حتی اگر چنین خوانش‌هایی در ذهن سازندگان وجود داشته باشد، مساله همچنان پابرجاست: آیا خود اثر توانسته این معناها را به مخاطب منتقل کند؟ اگر برای فهم رابطه این تصاویر با چمروش ناچار باشیم به توضیحات بیرونی یا نیت سازندگان رجوع کنیم، می‌توان گفت روایت تصویری در انتقال جهان اسطوره‌ای خود چندان موفق نبوده است.

 

اگر عنوان قطعه «چمروش» نبود، چند نفر از مخاطبان اساساً درمی‌یافتند که این اثر درباره چمروش است؟ این پرسش، مهم‌ترین خلأ اثر را آشکار می‌کند. در اینجا اسطوره بیشتر نقش یک ارجاع فرهنگی یا زینت نمادین را پیدا کرده است تا ستون اصلی روایت

 

از همین‌جا می‌توان پرسش مهم‌تری را مطرح کرد: اگر همین تصاویر با عنوانی کاملا متفاوت منتشر می‌شدند آیا مخاطب باز هم آن‌ها را به چمروش نسبت می‌داد؟ اگر پاسخ منفی باشد، شاید بتوان گفت؛ تصاویر، بیش از آنکه از دل جهان اسطوره برخاسته باشند، مستقل از آن شکل گرفته‌اند و سپس در کنار نام «چمروش» قرار گرفته‌اند.

 

این مساله زمانی اهمیت بیشتری پیدا می‌کند که جوما خود را «راوی ناخوانده‌ها» معرفی می‌کند. این تعبیر، انتظار مخاطب را بالا می‌برد. راوی ناخوانده‌ها بودن یعنی چیزی را که کمتر دیده یا شنیده شده، برای مخاطب روایت و آشکار کردن؛ نه اینکه صرفا نام یک موضوع کمترشناخته‌شده را به اثر الصاق کنیم.

وقتی سوژه‌ای مانند چمروش انتخاب می‌شود، انتظار این است که اثر بتواند دریچه‌ای تازه به جهان این اسطوره باز کند؛ چیزی از شخصیت، کارکرد، جهان‌بینی یا تخیل نهفته در آن را به مخاطب نشان دهد.

راوی، فقط سازنده فضا نیست؛ راوی مسوول روایت کردن است. اگر مخاطب پس از پایان اثر هنوز نمی‌داند چرا زایمان، زن سیاه‌پوش، پیکره سیاه و دیگر عناصر تصویری در کنار چمروش قرار گرفته‌اند، بخشی از ظرفیت روایت برای آشکار کردن «ناخوانده» از دست رفته است. در چنین شرایطی، اثر بیشتر فضای یک روایت را ایجاد می‌کند تا اینکه خود روایت را به انجام برساند.

 

اما مهم‌ترین نقد به نحوه مواجهه با خودِ «چمروش» باز می‌گردد. چمروش در اساطیر ایران صرفا یک پرنده افسانه‌ای نیست. او بخشی از یک نظام پیچیده اسطوره‌ای است؛ موجودی که در اساطیر ایران جایگاهی مشخص دارد و می‌توان کارکرد او را در پیوند با مفاهیمی چون پاسداری و حفاظت از سرزمین خواند.

 

چنین شخصیتی ظرفیت عظیمی برای روایت موسیقایی و تصویری دارد. اما در این اثر، اسطوره بیشتر به یک نام تبدیل شده است تا یک شخصیت. اگر مخاطبی پیش‌تر چمروش را نشناسد، پس از شنیدن این قطعه نیز شناختی از او به دست نمی‌آورد. اسطوره نه با زبانی تازه تفسیر می‌شود، نه بازآفرینی و نه حتی روایت.

 

شاید بتوان این پرسش را مطرح کرد که اگر عنوان قطعه «چمروش» نبود، چند نفر از مخاطبان اساسا درمی‌یافتند که این اثر درباره چمروش است؟ این پرسش، مهم‌ترین خلا اثر را آشکار می‌کند. در اینجا اسطوره بیشتر نقش یک ارجاع فرهنگی یا زینت نمادین را پیدا کرده است تا ستون اصلی روایت.

 

جوما همچنان یکی از جریان‌های امیدبخش موسیقی گیلکی است و ارزش کارش در حفظ و بازآفرینی زبان و فرهنگ بومی انکارشدنی نیست. اما به نظر می‌رسد این گروه در آستانه نقطه‌ای قرار گرفته که باید میان تکرار فرمول موفق گذشته و تجربه‌کردن افق‌های تازه یکی را انتخاب کند

 

ترانه نیز از این منظر، فرصت بزرگی را از دست داده است. به جای آنکه از ظرفیت نمادها، تصاویر و روایت اسطوره‌ای بهره بگیرد، بیشتر به بیان جملات کلی و احساسات عمومی نزدیک می‌شود. زبان شعر، با وجود روان بودن، عمق لازم برای حمل چنین موضوعی را ندارد و تصویرهای ماندگاری خلق نمی‌کند. اسطوره‌ای به عظمت چمروش، نیازمند زبانی است که بتواند جهان او را بسازد، نه اینکه تنها نامش را تکرار کند.

 

شاید بتوان گفت؛ مساله اصلی «چمروش» این نیست که اثر ضعیفی است؛ بلکه این است که از ظرفیت سوژه خود بسیار کمتر بهره برده است. اگر همین موسیقی و همین تصاویر با نامی دیگر منتشر می‌شدند، شاید انتظار مخاطب نیز متفاوت بود. اما انتخاب نام «چمروش» سطح توقع را بالا می‌برد؛ زیرا مخاطب انتظار دارد با بازآفرینی یکی از نمادهای مهم اساطیر ایران روبه‌رو شود، نه صرفاً با فضایی شاعرانه و کلیشه‌ای.

 

در سطحی کلی‌تر به نظر می‌رسد جوما نیز تا حدی درگیر همان مساله‌ای شده که بسیاری از تولیدات فرهنگی امروز با آن مواجه‌اند؛ تکرار الگویی مشخص در ارابه اثر، بدون آنکه این الگو در هر بار استفاده، بازآفرینی و دگرگون شود.

 

این مساله را نباید فقط به «چمروش» محدود کرد. «چمروش» بیشتر از آنکه یک استثنا باشد، می‌تواند نشانه‌ای از مسیری باشد که در برخی آثار جوما قابل مشاهده است؛ مسیری که در آن زبان شخصی گروه، به تدریج به قالبی آشنا برای موضوعات مختلف تبدیل می‌شود. در چنین شرایطی، حتی اگر سوژه‌ها تغییر کنند، تجربه مخاطب لزوما تغییر نمی‌کند. اینجاست که خطر دور شدن از خلاقیت و افتادن در دور تسلسل پدیدار می‌شود.

 

جوما همچنان یکی از جریان‌های امیدبخش موسیقی گیلکی است و ارزش کارش در حفظ و بازآفرینی زبان و فرهنگ بومی انکارشدنی نیست. اما به نظر می‌رسد این گروه در آستانه نقطه‌ای قرار گرفته که باید میان تکرار فرمول موفق گذشته و تجربه‌کردن افق‌های تازه یکی را انتخاب کند. آنچه روزی امضای هنری جوما بود، اگر پیوسته تکرار شود، ممکن است به مهم‌ترین محدودیت آن تبدیل شود.

 

شاید اکنون بیش از هر زمان دیگری، از گروهی که توانسته در موسیقی گیلکی هویتی متفاوت ایجاد کند، انتظار تجربه و ریسک بیشتری می‌رود. انتظار می‌رود جوما نه فقط زبان گیلکی، بلکه زبان هنری خودش را نیز دوباره کشف کند؛ همان‌طور که یک زبان زنده، در طول زمان تغییر می‌کند، گسترش می‌یابد و امکان‌های تازه‌ای برای بیان پیدا می‌کند.

 

«چمروش» نشان می‌دهد که جوما همچنان توانایی خلق فضایی زیبا و منسجم را دارد؛ اما برای اثری که نام یک اسطوره کهن را بر خود گذاشته، زیبایی کافی نیست. اسطوره، بیش از هر چیز، به روایت، تخیل، جسارت و آفرینش دوباره نیاز دارد.

و شاید مساله در نهایت همین باشد: جوما برای ماندن در جایگاهی که به‌درستی برای خود ساخته، دیگر فقط به تکرار امضای گذشته نیاز ندارد؛ به شکستن مرزهای همان امضا نیاز دارد. هر اثر تازه باید نه فقط ادامه آنچه پیش از این ساخته شده، بلکه کشفی تازه در مسیر آینده باشد.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.