پنجاه روز و اندیست که دیگر هیچ محله و کوچه و خیابانی حالوهوای گذشته را ندارد؛ کشور در در یک سوگ جمعی قرار دارد، سوگی که عمیقتر از هر سوگی بر دل و جان این مردم نشسته است. آنچه از یک اعتراض معیشتی آغاز شد، روزها ادامه پیدا کرد و سرانجام به شبهای تلخ و سنگین ۱۸ و ۱۹ دیماه رسید؛ شبهایی که هنوز سایهی سنگین و تلخش بر شهرهای ایران سنگینی میکند و دیگر خیال رخت بربستن ندارد.
آدمها را در هرگذری که میبینی، دیگر نگاهشان بیفروغ شده و غمی پنهان یا ناامیدی عمیق در عمق چشمهایشان نشسته است. هر کسی دوستی، عزیزی، همسایهای یا آشنایی را میشناخته که دیگر نیست. مردمی که هر لحظه در انتظار خبریاند؛ خبری یا اتفاقی که شاید همهچیز را تغییر دهد. در پس هر حرف، هر خنده و هر شوخی، اضطراب و اندوهی نهفته است؛ حتی صدا و لحن حرفزدن آدمها هم مثل قبل نیست.
حرفها کوتاه شده، سلامها سرد شده. انگار همه فهمیدهاند چیزی شکسته، اما کسی بلد نیست اسمش را بگذارد ترس یا ناامیدی
روایتها را میشنیدم، در هر کوی و برزنی زمرمهای از نگرانی، دلواپسی و گاها ناامیدی به گوش میرسد. از گفتوگوی آدمها تا حرفهای زیرلب بازاریان که رضایتی از اوضاع خرید و فروش ندارند. در میانه بازار رشت، شهروندی، حسین.ر، میگوید:
“ما عادت داشتیم به شلوغی، به خنده، به همهمهی بازار. این روزها اما هرچند شلوغی هست، اما بیروح است. مردم کنار هم ایستادهاند، ولی هرکس در دنیای خودش غرق است. حرفها کوتاه شده، سلامها سرد شده. انگار همه فهمیدهاند چیزی شکسته، اما کسی بلد نیست اسمش را بگذارد ترس یا ناامیدی.”
نهتنها در رشت، که در کوچه و گذرهای شهرستانهای دیگر گیلان نیز همین روایت تکرار میشود.

چندی پیش گذرم به لنگرود و لاهیجان افتاد، اما چه گذری…
لاهیجان، شهری که در هر ساعت از روز پر از جنبوجوش و زندگی بود، دیگر آن حالوهوا را نداشت؛ انگار زمان در آن مکث کرده باشد و شادی از کوچههایش رخت بربسته باشد. آدمها و ماشینها، گویی باری از خستگی و غم را به دوش میکشند، فکر کنم حال تمام گذرهای این کشور همین باشد.
دوستی میگفت: “دیگر هیچچیز مثل قبل نمیشود، بازار که از بین رفت…”
مردم شهر چیزهایی را دیدند که کاش نمیدیدند. این شهر دیگر نه بازارش، نه طراوتش، نه شور و زندگیاش مثل قبل نخواهد شد
مسعود.ک، که صاحب کسب و کاری کوچک در لاهیجان است میگوید: “مردم شهر چیزهایی را دیدند که کاش نمیدیدند. این شهر دیگر نه بازارش، نه طراوتش، نه شور و زندگیاش مثل قبل نخواهد شد.”
لنگرود و رودسر که همیشه بوی بازار و زندگی میدادند و آینهی شلوغی شهر بودند، اینبار تصویر مردمی را در خود میدیدند که نگاهی پر از سؤال و انتظار دارند، حرفی نمیزنن گویی تو خود از نگاهشان میخوانی. شلوغی بازار هست اما دیگر بوی زندگی ندارد، حتی سبزی تازه هم عطر تازگی ندارد. ماه آخر سال است و دمادم عید، اما دیگر حتی بوی عید هم نمیآید. کسی به تکوتوک بساط ماهی قرمز عید نگاهی نمیکند. خندهها و نه سلامها گرمای سابق را نداشتند. چیزی که میبینیم این است که همهچیز سر جای خودش هست، اما جان ندارد.
لیلا.خ، شهروندی از رودسر، میگفت: “روز و شبهای عجیبی بود و هنوز هم در بهت آن هستیم. تا چند روز بعد از ۱۸ و ۱۹ دیماه، شهر ساکت و خلوت بود؛ گویی کسی در شهر زندگی نمیکرد چون زندگی جریان نداشت. الان اما وضعیت شهر در ظاهر مثل سابق است و کسبوکارها و مردم به زندگی عادی خود مشغولند. کسی حرفی نمیزند، اما مشخص است که چیزی دیگر مثل قبل نیست.”
در لنگرود، شهروندی که کسب و کار کوچکی را اداره میکند، میگفت:
“قبلا عصرها که از سرِ کار برمیگشتم، خیابانها شلوغ بود و صدای زندگی میآمد؛ حالا همان خیابانها هست، همان مغازهها، همان آدمها، همان شلوغی خیابان… اما جور دیگریست، مثل همیشه نیست. مردم راه میروند، حرف میزنند، اما نگاهشان جای دیگریست، انگار منتظر شنیدن خبری هستند که معلوم نیست خوب است یا بد.”
سرمایهی اجتماعی زمانی ساخته میشود که مردم احساس کنند دیده میشوند، شنیده میشوند و میتوانند به هم تکیه کنند
اما آنچه میان همهی این روایتها مشترک است، سکوتی است که در پس و عمق روح شهرها جا خوش کرده؛ سکوتی که نه از آرامش، که از سوگ میآید. گویی مردم معلق ماندهاند؛ نه میتوانند به گذشته برگردند و نه میدانند آینده چه چیزی برایشان در آستین دارد.
نشانهای روشن از فرسایش سرمایهی اجتماعی را میتوان به وضوح در شهر دید. سرمایهی اجتماعی یا همان اعتماد پنهانی که میان آدمها جریان دارد، همان حس امنیتی که باعث میشود مردم کنار هم بایستند، حرف بزنند، شوخی کنند و امید به آینده را زنده نگه دارند. وقتی این سرمایه آسیب میبیند، نخستین نشانهاش در رفتارهای روزمره پیدا میشود: در سلامهایی که کوتاه میشود، در خندههایی که ناتمام میماند، در مکالمههایی که نیمهکاره قطع میشود و در نگاههایی که به زمین دوخته میشود.

این شهرها هنوز در تلاشی برای زنده ماندن هستند، هنوز ایستادهاند؛ مغازهها باز است، خیابانها پر از ماشین میشود، مردم رفتوآمد میکنند. اما آن پیوند نادیدنی که آدمها را کنار هم قرار میداد، سست شده است. مردم کنار هم هستند، اما با هم نیستند. هرکس بار نگرانی خودش را به تنهایی حمل میکند و همین تنهاییِ جمعی، خطرناکترین شکل فرسایش اجتماعی است. جایی که اعتماد از میان میرود، جایی که ترس جای همدلی را میگیرد.
سرمایهی اجتماعی زمانی ساخته میشود که مردم احساس کنند دیده میشوند، شنیده میشوند و میتوانند به هم تکیه کنند. اما اکنون، روایتهای این شهرها از چیزی دیگر حکایت دارد، روایتهایی از احتیاط، سکوت و ترسی پنهان.
وقتی بازار از رونق میافتد، این فقط جیب مردم نیست که خالی میشود، تعاملات هم کم میشود، خیابانها کمرمق میشوند، فقط عبور و مرور کم نمیشود؛ امکان باهمبودن هم محدود میشود. سرمایهی اجتماعی را میتوان مثل آب زیرزمینی دانست: وقتی سطح آب پایین برود، زمین سرجای خودش هست اما ترکها کمکم نمایان میشوند. این ترکها همان حال و هوای مردم است، همان ترس و اضطراب و ناباوری این روزها، همان روایتهای آدمها: “دیگر هیچچیز مثل قبل نمیشود” یا “چیزی شکسته که اسمش را نمیدانیم.”