میان مه و باران روزهای عید، جادهی سیاهکل به دیلمان مثل نخی سبز از شانهی جنگل بالا میرود. دیلمان همان جادهای که روزگاری راه قدیمی ورود به گیلان بود. از انبوه و شاهشهیدان و دیلمان میگذشت به سیاهکل و به جلگهی نمناک گیلان سرازیر میشد اکنون اما جادهی قزوین رشت جای آن را گرفته است و برای رسیدن به دیلمان برخلاف روزگار گذشته باید ابتدا از سیاهکل گذشت گاهی فکر میکنم راه نیز مسیر خاطره را وارونه میرود.
در هر پیچ گذشتهای را که خیال کردهای از دستش دادهای، دوباره کف دستت میگذارد. اما اینبار، ماجرا فقط مرور خاطرات نیست، روایت از جایی شروع میشود که امروز ایستادهایم. مردم هنوز با طنابی از عادتها، آیینها، نان و چای و آواز، به زندگی وصل هستند، طنابی که شاید نازک شده، اما پاره نشده.
از سیاهکل که راه میافتیم، باران ریزریز روی شیشه میریزد. صندلی عقب، توی ماشین مهمانهایم نشستهام. شیشه را بالا میدهم، نه از سر بیحوصلگی از سر این واقعیت ساده که دیگر همان نسیم خنک، آنطور که زمانی روی پوست مینشست و دل را به سمت آواز هل میداد کارگر نیست. اما بوها هنوز کار خودشان را میکنند، بوی چوبتر که در آتشهای کنار جاده به زحمت شعله میکشد، بوی جاده نم خورده و اولین نسیم نانی که لابد جایی همان نزدیکیها، روی آتش است.
در هر پیچ جاده دیلمان گذشتهای را که خیال کردهای از دستش دادهای، دوباره کف دستت میگذارد. اما اینبار، ماجرا فقط مرور خاطرات نیست، روایت از جایی شروع میشود که امروز ایستادهایم. مردم هنوز با طنابی از عادتها، آیینها، نان و چای و آواز، به زندگی وصل هستند، طنابی که شاید نازک شده، اما پاره نشده
به لحظهای که باید پف کند و از گرما جان بگیرد. سمت راست جاده، تنههای راش و ممرز، در گفتوگوی بیپایانشان با نور و رطوبتند و سمت چپ دره و گاهی رودخانه است که مثل پردهی جمعنشده، آهسته کنار میرود.
ما درکودکی هر نوروز که میشد، از تهران به خانهی مادربزرگ میآمدیم و هفتهها در آغوش یک حیاط پر رفتوآمد زنده میماندیم، دخترخالهها و پسرخالهها، صداها، بازیها، تهدیگ داغ استانبولی پلو که روی بشقاب های ملامین مینشست و بخارش از لابهلای حرفها بالا میرفت.
یک روز وسط تعطیلات، پسر دایی مادرم با نیسان آبیاش میآمد توی حیاط و یه عالم بچههای قد و نیمقد، نیمهنشسته و نیمهخوابیده، با خنده و شوخی پشت نیسان جا میگرفتیم. باد صبحگاهی موها را به هم میریخت و ما همه یکصدا میخواندیم، بی آنکه کلمهرا درست بلد باشیم همه ناتمام، اما شادی کامل بود.
آن دلهرهی آرامی که مخصوص عید و سیزدهبدر و جمعهها بود، میآمد و در دل جا خوش میکرد، دلهرهای که از لبههای دره بالا میآمد و با دستهای گرم جمع، کوچک و کوچکتر میشد. امروز، همان مسیر را در سکوت محتاطتر میگذرانیم، اما موسیقی سفر هنوز از ته حافظه زیر لب زمزمه میشود.
نخستین توقف حوالی آبشار لونک است، جایی که صدای آب مثل رادیوی همیشه روشن این جاده، خبری تازه میآورد از سردی روزها و شتاب زندگی. ماشین ها کنار هم ردیف شدهاند، سبد و سیخ و صندلیهای تاشو، زیر انداز، برای یک روز طولانی کندن از شهر. کنار جاده آتشهای کوچک با چوبهای خیسخورده به زحمت دوام میآورند.

چند زن با دستهای آردی، گلولههای خمیر را روی سینیهای فلزی میغلتانند. تابههای سیاه روی سهپایههای آهنی، هر چند دقیقه یکبار، کماجی بیرون میدهند که بویش عابران را وادار به ایستادن میکند. یکی از زنها، روسری گلسرخیاش بخار تنور را به آسمان کوچک دور سرش میبندد.
با لهجه شرق گیلانی میگوید: «نان داغ با چای، توی این هوا آدم رو سر پا نگه میدارد. جنگ و خبر سرش میشکند وقتی لقمهاش گرم باشد. لبخندش از سر بیدغدغهگی نیست، از سر تمرینی است که سالها کار و زندگی به او داده. دست راستش ترکهای درشتی دارد از سرما و آب، دست چپش با مهارتی قدیمی خمیر را به دایرهای هموار بدل میکند.
در یک سوی دیگر، مردی با صدای گرفته و چشمهایی که رطوبت هوا را در خود دارند، در چای آتشیاش قند میچرخاند. میگوید: ما هر نوروز با خواهرها و خواهرزادهها میزنیم به همین جاده. امسال هم آمدیم. بعد با خندهی کوتاهی، اضافه میکند: فقط خدا کنه این آتیشها خودشان بیخطر بمانند. اشارهاش به جرقههایی است که در روزهای خشک، دامنهی جنگل را تهدید میکنند به اخطارهایی که هر سال پررنگتر میشوند و به تابلوهایی که از خاموش کردن کامل زغالها میگویند.
اقتصاد جاده دیلمان فصلی است و پوستبهپوست با گردشگری و با تعطیلات میآید و با رفتنشان پس مینشیند. زن نانپز میگوید: آرد گرانتر شده، روغن به قیمت دیروز نیست و مسافران با همهی شوقشان، حساب و کتاب میکنند
کمی آنسوتر، دختری جوان، میگوید: کوچک بود از پیچهای این جاده می ترسید الان خودش توی این مسیرها رانندگی می کند.
اقتصاد جاده دیلمان فصلی است و پوستبهپوست با گردشگری و با تعطیلات میآید و با رفتنشان پس مینشیند. زن نانپز میگوید؛ آرد گرانتر شده، روغن به قیمت دیروز نیست، و مسافران، با همهی شوقشان، حساب و کتاب میکنند.
قبلا یکی دو تا کماج میخریدند برای چای دوم. حالا همون یکی رو با چهار نفر میخورند. ما هم نون رو نازکتر میکنیم که همه راضی باشند. مردی که عسل وحشی در شیشههای کوچک میفروشد، اضافه میکند، زنبور کم نشده، اما هزینهها زیاد شده. شیشه، راه. با اینهمه، خدا رو شکر، هنوز عسل شیرین است در این جملهی آخر، هم امید پنهان است، هم واقعیتی تلخ.
اما اقتصاد راه، تنها آزردگیاش از گرانی نیست. راه، چهرهای متغیر دارد، آسفالتی که هر چند سال یک بار نو میشود، بخشهایی که بهخاطر رانش یا سیلاب بسته و باز میشوند و ویلاهایی که مثل نقطههای سفید ظاهر میشوند.
پارسال یک کارشناس منابع طبیعی که تصادفی در قهوهخانهی کنار جاده با او همسخن شده بودم گفته بود؛ شیب و بارندگی منطقه، بهخودی خود چالشزاست. هر ماشین سنگینی که برای کارخانه سیمان رد می شود، هر خاکبرداری بیحساب، میتواند موج بعدی رو سنگینتر کند. جاده باید ایمنتر بشود.
یک کارشناس منابع طبیعی: شیب و بارندگی منطقه بهخودی خود چالشزاست. هر ماشین سنگینی که برای کارخانه سیمان رد میشود، هر خاکبرداری بیحساب میتواند موج بعدی رو سنگینتر کند. جاده باید ایمنتر بشود
هر مسافر آگاه با هر پیچ تند دوباره از خود میپرسد: چطور میشود سنت توقف کنار آتش را زنده نگه داشت و درعین حال، خطرهایش را مدیریت کرد؟ چطور میشود سرمایهگذاران را به ورود به منطقه ترغیب کرد تا اقتصاد منقطه شکوفا شود؟ ایجاد یک ژئوپارک نظیر قشم که افزون بر پتانسیلهای قشم، بار تاریخ و کوهستان را بر دوش بکشد. ترکیب اساطیر محلی و آوای چوپانها و بانگ مرال در میلیونها سال جنگل هیرکانی…
همانطور که مه با دستور کنار نمیرود. اما میتوان از رفتارهای کوچک حرف زد. خانوادهای که پیش چشمم زغالهای آتشش را با آب کمکم خاموش میکند و خاکستر را در گودالی که کنده، مدفون میسازد. جوانی که کیسهی زباله به دست، اطراف سفره را از خردهپلاستیکها پاک میکند. زنانی که کنار تابهها، با همان وسواسی که خمیر را ورز میدهند، به پاکیزگی سفرههایشان اهمیت میدهند و رانندهای که با صبر، پیچها را بیعجله طی میکند، ناظم خاموش امنیت است.
با بالا رفتن ارتفاع، مه غلیظتر میشود. دوباره نیسان آبی که بخشی از تاریخ شفاهی این مسیر هستند توی ذهنم جان میگیرد. پرندههای آهنی که بوی دهههای گذشته میدهند. همخوانی از گل پامچال تا ترانههای گیلکی. صدایی که از رادیوی قدیمی گوشهی کابین ضعیف و دور به گوش میرسید، بینظمی راه را به نظمی آشنا بدل میکرد. امروز، رادیوها تازهترند و آهنگها متنوعتر، اما در چسبندگی روزمرگی و دلهرههای عصر جدید، آن حس ها کمیابتر شده است.

انگار هرکس سهمی از نگرانی را بیصدا در مشت گرفته و آواز را گذاشته برای روزهای که شاید بهتر شد. به دیلمان که نزدیک میشویم، جنگل عقب مینشیند دشتهای مرتفع با پوست سردشان نمایان میشوند. خانهها و ویلاها با سقفهای رنگی که هیچ ربطی به خاطرات ما ندارند، این تغییرات اقلیمی بخشی از اضطراب ها هستند که از خبرها فراتر میروند و به تن کوه هم سرایت میکنند.
بازارچهی کوچک محلی، پر از سبزیهای کوهی و لبنیات تازه است. زنها، جنسشان را میشناسانند این پنیر امروز صبح است. این سبزی، از سایهی دره چیده شده، کمنور دیده، اما خوشعطر است. قیمتها چانه میخواهد، اما پشت چانهها، هم نیاز و هم احترام ایستاده است، توی در کافهی همیشگی کنار جاده نشستهایم.
سایهی جنگ در این مسیر آژیری ندارد اما در حرفها و نگاهها پیداست. جوانی از تهران که آمده چندروزی در دامنههای دیلمان با خانواده نفس بکشد، چشم از خبرها برنمیدارد: بعضی جاها آنتن میآید، خبر میخوانیم و دل میلرزد. مادر میانسالی از کنار آتش میگوید پسرش سرباز است هر تماس ناشناس، ضربان سینهاش را تند میکند. با اینهمه اوست که نان را پاره میکند و بین بچهها میگذارد و هم خودش را نازکتر، لبخندش را کلفتتر.
یکی میگوید بنزین گران شده، دیگری از ناایمنی راهها میگوید، سومی خبر میدهد هفتهی پیش روی شیبی تند کلنگ ویلایی فرود آمده. کسی میگوید دیلمان هنوز بکر است؛ دیگری آرام اضافه میکند: بکری اگر مرزش روشن نباشد، از دست میرود.
از پنجرهی کافهی قدیمی به عبور مه نگاه میکنم و به خطی فکر میکنم، خطی روشن نه برای دیوار کشیدن، برای نگهداشتن نفس سبز زمین. چند تابلوی ساده هم هست، زباله را با خود ببرید، آتش را کامل خاموش کنید، از شاخههای خشک برای سوخت استفاده کنید. واژهها کلیاند، اما معنا روشن است.
حفاظت اگر آیین شود، ماندگار میماند. رهگذر امروز، امانتدار فرداست. باید برای این جاده سازوکاری روشن نوشت. از بازدیدکنندهها ورودی کنترلشده بگیریم اما تعهد بدهیم که همانجا خرج شود. نگهبانی، پاکسازی، مرمت مسیرها، آموزش هر ساله. تیمی بومی روایتگر باشد هم راه را بشناسد، هم افسانهها و ترانهها را
راه برگشت آشناتر است، اما همانقدر محتاطانه. پیچها تکرار میشوند، همانجاها، همان آسمان، فقط نگاه عوض شده است. هر بار که به این مسیر برمیگردی، چیز تازهای می دهد نه چون جاده عوض میشود، چون تو میانگذشته و آینده، جای تازهای برای ایستادن پیدا کردهای.
موتور با صدای یکنواختی میرود و من، بیآنکه حواسم باشد، فکرهایم را بلند میگویم: جاده چقدر باید هموارتر شود تا ایمنتر باشد، بیآنکه نفس ماجراجویی از آن بریده شود؟ چطور میشود آتشهای کوچک را زنده نگه داشت و خطرش را جدی گرفت؟ سهم ما در نگهداری این حافظهی مشترک چیست؟

صدا از صندلی جلو میگوید: حفاظت اگر آیین شود، ماندگار میماند. رهگذر امروز، امانتدار فرداست. باید برای این جاده سازوکاری روشن نوشت. از بازدیدکنندهها ورودی کنترلشده بگیریم اما تعهد بدهیم که همانجا خرج شود. نگهبانی، پاکسازی، مرمت مسیرها، آموزش هر ساله . تیمی بومی روایتگر باشد هم راه را بشناسد، هم افسانهها و ترانهها را.
به ترکهای جاده اشاره میکند، باید مرمتشان کنند. خطکشیها خواناتر شوند. در گردنههای پر مه چراغهای استاندارد بزنند تا حادثه عقب بماند. مسیرهای کوهپیمایی، دوچرخهسواری کوهستان و دوی کوهستان را جانمایی و نشانهگذاری کنیم، بر پایهی ظرفیت اکولوژیک، نه آنکه شوق گردشگری یکجا بسوزد. جادهها را جوری بچینند که وقتی باران تندتر شد، آبروها راه بلد باشند و چالهها دهان باز نکنند. بازارچههای محلی را خوشقواره بچینیم بساطی که هم نان مردم باشد، هم هویتشان….
چراغ نخستین گردنه روشن میشود. خطکشیها تازهاند، تابلوها برق میزنند. من چشمانم را میبندم و آن لحظه از آینده را تصور میکنم که راه بلد بومی، با صدایی کمارتفاع، نخستین مصرع آواز جمعی را آغاز میکند. شاید دیلمان سبز ما زنده نگه داشته شد.