پنجره‌های گمشده‌ی نبرد ایران و آمریکا/ روایت جنگ (4)

پیروزی در جنگ یا شکست زندگی روزمره؟

1 ۲۶

جنگ اخیر ایران و آمریکا پایان یافته، اما تقریبا همه روایت‌ها در هر دو سوی میدان حول یک پرسش واحد شکل گرفته‌اند: «چه کسی پیروز شد؟» پاسخ‌ها نیز از پیش روشن‌اند. هر جریان سیاسی از زاویه خود، تصویری از پیروزی ارایه می‌‌کند؛ حامیان حکومت از نمایش بازدارندگی سخن می‌گویند و مخالفان، ولو با احتیاط، بر ناکامی‌آمریکا یا توقف پروژه جنگ تاکید می‌کنند.

 

رسانه‌ها، تحلیلگران و شبکه‌های اجتماعی نیز در همین دوگانه فرساینده «برد یا باخت» گرفتار مانده‌اند. اما آیا این دوگانه تمام حقیقت را توضیح می‌دهد؟ آیا درخلال این جنگ، پنجره‌های دیگری گشوده نشده که در هیاهوی روایت‌های نظامی‌دیده نمی‌شوند؟

 

یکی از مهم‌ترین این پنجره‌ها، وضعیت «زندگی معمولی» مردم است؛ همان بخشی که معمولا در تحلیل‌های سیاسی و نظامی‌نادیده گرفته می‌شود. اینترنت برای میلیون‌ها شهروند همچنان مختل یا محدود است و این فقط یک مساله فنی نیست.

 

اینترنت امروز بخشی از زیست روزمره­ی انسان معاصر است: ارتباط با خانواده، کار، آموزش، خرید، درمان، سرگرمی‌و حتی احساس تعلق اجتماعی. وقتی این شبکه قطع می‌شود، تنها چند اپلیکیشن از دسترس خارج نمی‌شوند؛ بخشی از امکان «زیستن معمولی» فرو می‌ریزد.

 

به عنوان یک تجربه­ی کاملا شخصی «مدت­هاست فرزندم امکان آموزش آنلاین شطرنج را از دست داده است. از دی ماه تاکنون». یا بسیاری از دانش‌آموزانی که کلاس‌شان نیمه‌کاره می‌ماند، بیماری که ارتباطش با پزشک قطع می‌شود، کارمندی که درآمدش به اینترنت وابسته است و خانواده‌ای که تماس تصویری با عزیزان­شان را از دست داده‌اند، همگی بخشی از واقعیت این جنگ‌اند؛ واقعیتی که در میان شعارهای پیروزی کمتر دیده شد.

 

مساله‌ی این نوشتار از همین‌جا آغاز می‌شود: تقدم یافتن «امر مطلق» بر «زندگی اجتماعی». جنگ، هنگامی‌که به یک روایت مطلق از پیروزی تبدیل شود، به‌تدریج همه چیز را در خود می‌بلعد؛ حتی ابتدایی‌ترین نیازهای زندگی روزمره را.

 

پناه بردن به «امر مطلق»

برای فهم این وضعیت می‌توان به اندیشه‌های‌هانس بلومنبرگ، فیلسوف آلمانی، رجوع کرد. او در کتاب «کار بر اسطوره» توضیح می‌دهد که انسان مدرن در مواجهه با بحران‌ها و ناکامی‌های بزرگ، بار دیگر به «امر مطلق» پناه می‌برد؛ مطلق‌هایی که روزگاری در قالب اسطوره و دین ظاهر می‌شدند و امروز می‌توانند در هیات ایدئولوژی، قهرمانی ملی یا پیروزی نظامی‌بازتولید شوند.

 

دکتر مرتضا بحرانی نیز در کتاب «گذشته‌پژوهی به مثابه آینده‌پژوهی» همین مساله را از منظری ایرانی صورت‌بندی می‌کند. او می‌نویسد انسانِ سرخورده از ناکامی‌در ساختن وضعیت مطلوب، دوباره به امر مطلق پناه می‌برد. این گزاره اگرچه درباره تجربه پس از جنگ جهانی دوم بیان شده، اما به‌طرزی شگفت‌انگیز درباره وضعیت امروز ما نیز قابل تامل است.

 

آیا ما نیز در ناتوانی از تحقق مطالباتی چون رفاه، آزادی، ثبات اقتصادی و آرامش اجتماعی، به «پیروزی در جنگ» پناه نبرده‌ایم؟ آیا موفقیت نظامی، به‌تدریج جایگزین ساختن یک زندگی مطلوب نشده است؟ اگر چنین باشد، آن‌گاه هزینه این پناه‌بردن بسیار سنگین خواهد بود؛ زیرا جامعه به‌تدریج از مسئولیت ساختن زندگی بهتر فاصله می‌گیرد و همه چیز در سایه یک «پیروزی انتزاعی» تعریف می‌شود.

 

تن اجتماعی و معنای زندگی مشترک

یکی از مهم‌ترین مفاهیم در اندیشه بحرانی، توجه به «تن اجتماعی» است. او یادآور می‌شود «به میزانی که تن من، وجه اجتماعی دارد، بخشی از زیست‌زمان را باید در روابط اجتماعی دید.» به تعبیر دیگر بخش بزرگی از وجود ما در شبکه روابط اجتماعی معنا پیدا می‌کند.

 

ما از خلال ارتباط با دیگران زندگی می‌کنیم: از گفت‌وگو، همکاری، همدلی، دوستی و مشارکت اجتماعی. در زمان جنگ، این شبکه­ی انسانی اغلب به حاشیه رانده می‌شود. زبان رسمی‌به سمت مفاهیمی‌چون: «پیروزی»، «دشمن»، «اقتدار» و «شهادت» حرکت می‌کند و در این میان، زندگی واقعی انسان‌ها به یک امر ثانویه تبدیل می‌شود. جنگ­ها، مرگ را به اعداد و آمار تقلیل می‌دهد: تعداد کشته‌ها، حجم خسارت، میزان موفقیت عملیات.

 

اما اگر انسان را موجودی اجتماعی بدانیم، هر مرگ یا هر اختلال گسترده در ارتباطات انسانی، صرفا یک رخداد فنی یا نظامی‌نیست؛ آسیبی است به بافت زندگی مشترک. از همین منظر، قطع اینترنت را نیز باید فراتر از یک تصمیم امنیتی فهمید. اینترنت در جهان امروز صرفا ابزار سرگرمی‌نیست؛ بخشی از زیرساخت حیات اجتماعی است. قطع آن یعنی مختل شدن شبکه‌ای از روابط انسانی، اقتصادی و عاطفی. جنگ فقط با موشک و بمب پیش نمی‌رود؛ گاه با «تعلیق زندگی روزمره» ادامه پیدا می‌کند. جامعه‌ای که نتواند ارتباط عادی خود را حفظ کند، به‌تدریج دچار فرسایش اجتماعی می‌شود؛ فرسایشی آرام اما عمیق.

 

سه قربانی اصلی جنگ‌زدگی

در بخش دیگری از کتاب «گذشته‌پژوهی به مثابه آینده‌پژوهی» نویسنده از ضرورت دفاع از «امر مدرن» سخن می‌گوید؛ امری که بر سه پایه استوار است: آزادی، شادی و انسجام. این سه مفهوم، شاید در فضای پرتنش سیاسی بدیهی یا حتی کم‌اهمیت به نظر برسند، اما در واقع بنیان هر جامعه پایدارند. جامعه‌ای که آزادی در آن محدود شود، شادی از زندگی روزمره حذف شود و انسجام اجتماعی جای خود را به دوقطبی‌های خشن بدهد، حتی اگر در میدان نظامی‌پیروز باشد، در سطح اجتماعی آسیب‌پذیر خواهد شد.

 

جنگ‌ها دقیقا همین سه عنصر را هدف قرار می‌دهند. فضای امنیتی، محدودیت ارتباطات، سوءظن عمومی ‌و دوگانه «با ما یا علیه ما» به‌تدریج امکان زیست طبیعی را کاهش می‌دهد. نتیجه آن است که شهروند، به‌جای آنکه خود را بخشی از یک جامعه پویا بداند، تنها به سوژه‌ای برای تحمل بحران تبدیل می‌شود و تجربه­‌ی شخصی من به هنگام تخریب بخشی از خانه­ام در این جنگ این بود که به‌جای دریافت «احساس همدردی» باید مشخص می­کردم که کجا ایستاده­ام تا لایق «همدردی» شوم! در چنین شرایطی، دفاع از زندگی روزمره دیگر یک مطالبه‌ی لوکس یا غیرسیاسی نیست؛ بلکه نوعی دفاع از خود است.

جامعه‌ای که نتواند امکان زندگی عادی، شادی، ارتباط و آزادی نسبی را حفظ کند، دیر یا زود فرسوده می‌شود؛ حتی اگر در ظاهر از یک بحران نظامی‌عبور کرده باشد.

 

مسوولیتی که نمی‌توان انکار کرد

یکی از مهم‌ترین نکات کتاب پیش­گفته، پذیرش مسئولیت انسانی در برابر شرارت­هاست. ساده‌ترین راه، همیشه این است که همه مشکلات را به «دشمن بیرونی» نسبت دهیم. بی‌تردید جنگ و تهدید خارجی نقش مهمی‌در وضعیت کنونی دارند، اما همه مسئله را نمی‌توان فقط به بیرون ارجاع داد. قطع اینترنت، فشار بر زندگی روزمره و محدود شدن ارتباطات اجتماعی، فقط پیامد طبیعی جنگ نبود؛ بخشی از آن حاصل تصمیم‌هایی بود که در داخل گرفته شد.

 

پذیرش این واقعیت، به معنای نادیده گرفتن نقش دشمن خارجی نیست، بلکه نشانه بلوغ سیاسی و اجتماعی است. جامعه زمانی می‌تواند از بحران عبور کند که مسوولیت تصمیم‌های خود را نیز بپذیرد. در غیر این صورت، هر بحران تازه‌ای به تولید «امر مطلق» جدیدی منجر می‌شود؛ یک‌بار در قالب امنیت، بار دیگر در قالب قهرمانی، و بار دیگر در قالب دشمن‌سازی دایمی.

 

آینده، آموزگار ماست

شاید مهم‌ترین درس این تجربه آن باشد که نباید در روایت‌های گذشته از پیروزی و شکست متوقف ماند. جنگ، هر نتیجه‌ای که داشته باشد، سرانجام پایان می‌یابد؛ اما جامعه باید پس از آن به زندگی بازگردد. این همان نکته‌ای است که از لابه­لای کتاب مرتضا بحرانی فهمیده­ام: آینده، آموزگار ما در عبور از گذشته است.

 

اگر آینده‌ای بهتر در کار نباشد، هیچ پیروزی‌ای معنا نخواهد داشت. پرسش اصلی امروز این نیست که چه کسی در جنگ دست بالا را داشت؛ پرسش این است که آیا مردم می‌توانند دوباره به زندگی عادی بازگردند (در این بخش می­توانم شما را به تماشای فیلمStraw ارجاع دهم)؟ آیا امکان کار، آموزش، ارتباط، شادی و اعتماد اجتماعی ترمیم خواهد شد؟ آیا سیاست می‌تواند دوباره به جای مدیریت دائمی‌بحران، به ساختن کیفیت زندگی بیندیشد؟

 

جامعه‌ای که «زندگی معمولی» را بی‌اهمیت بداند، به‌تدریج از درون تهی می‌شود. هیچ ملتی فقط با روایت‌های حماسی دوام نمی‌آورد؛ ملت‌ها زمانی پایدار می‌مانند که شهروندانشان بتوانند زندگی کنند، نه فقط مقاومت. به همین دلیل شاید وقت آن رسیده باشد که برای لحظه‌ای از دوگانه «برد و باخت» فاصله بگیریم و پرسش دیگری مطرح کنیم: این جنگ با زندگی روزمره مردم چه کرد؟ شاید پاسخ به همین پرسش، مهم‌تر از همه روایت‌های پیروزی باشد.

1 نظر
  1. خراسانی می گوید

    عالی

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.