در حاشیه تصویب طرح بلندمرتبه سازی در شهرهای رشت و انزلی؛
شوالیهها؛ چگونه حق بر شهر در گیلان شکست خورد؟
رشت و گیلان امروز به صحنهای برای نمایش نوعی از قدرت و توسعه تبدیل شدهاند؛ توسعهای که بسیاری از الگوها و طرحهای آن در دیگر نقاط ایران و حتی در تهران که زمانی میتوان آن را «پایتخت باغهای ایران» دانست با چنین شدت و گستردگی چیزی جز ناترازی انرژی تخریب محیط زیست و ناپایداری نبوده. با این حال، همین الگوی توسعه از سوی نهادهای بالادستی، بهعنوان نسخهای واحد، به رشت و گیلان ابلاغ و تحمیل میشود.
برای به ثمر نشستن این طرحها از جمله بلندمرتبه سازی که بهصورت رسمی از سوی دستگاههای بالادستی ابلاغ میشوند، شرکتهای مشاور و مشاوران مرکزگرا تنها نقش طراح را برعهده ندارند. آنان در سالهای اخیر، علاوه بر اقناع مدیران و تصمیمگیران، وظیفه آمادهسازی افکار عمومی را نیز بردوش گرفتهاند؛ فرآیندی که از طریق برگزاری نمایشگاهها،همایشها، اعطای جوایز، رویدادهای فرهنگی و بهرهگیری از ظرفیت رسانهها دنبال میشود تا بستر اجتماعی لازم برای پذیرش این پروژهها فراهم گردد.
این درحالی است که جامعه ایران امروز، بیش ازگذشته، نسبت به حقوق خود برشهر، محیطزیست و میراث طبیعی آگاه شده است. نمونه روشن آن، درخواست گسترده برای لغو برگزاری کنسرت در بستر خشکشده زایندهرود بود که در نهایت، تحت فشار افکار عمومی، به لغو این رویداد انجامید.
مخالفان برگزاری این برنامه معتقد بودند که نباید یک بحران عمیق زیستمحیطی که حاصل دههها سیاستگذاری توسعهمحور است، به صحنهای فانتزی یا کنشی احساساتی و نمایشی تبدیل شود. حتی اجازه داده نشد بستر خشکیده رودخانه به دکور یک رویداد فرهنگی بدل شود، زیرا باور عمومی بر این بود که بحران، نیازمند حل مساله است، نه زیباسازی یا عادیسازی آن.
در این میان، نمایش تخصص و مشروعیتبخشی به این پروژهها مانند بلند مرتبه سازی و … از طریق حضورمعماران، شهرسازان و چهرههای دانشگاهی در قالب نشستهای تخصصی، جشنوارهها و رویدادهای به ظاهر نوآورانه به بخشی از سازوکار پیشبرد این الگوی توسعه تبدیل شده است.
این صورتبندیهای محدود و از پیش طراحیشده در حالی بهعنوان الگو معرفی میشوند که نمونههای موفق و قابل اتکایی از چنین رویکردی در بسیاری از استانهای ایران دیده نمیشود و اثر های مخرب آن مشهود است.
در نتیجه گیلان به آخرین سنگر سرزمینی با منابع طبیعی غنی، اما آسیبپذیر و ارزان برای تصرف و بهرهبرداری، تبدیل شده است؛ سرزمینی که فرآیند تصرف و دگرگونی آن با سرعتی فزاینده ادامه دارد.
در این میان،«شوالیههای توسعه» نیز وارد میدان میشوند؛ چهرههایی که با اتکا به اعتبار حرفهای، شبکههای رسانهای و جایگاه تخصصی وحتی منتقد، تلاش میکنند ایدههایشان را به حقیقتی اجتنابناپذیر تبدیل کنند.
آنان بدون کوچکترین عقبنشینی یا بازنگری، و اغلب بدون توجه کافی به بستر تاریخی، فرهنگی، اجتماعی و زیستمحیطی گیلان، ابدا با به کرسی نشاندن برنامه ها بعد مصوبه پروژههای خود را در آینده پیش میبرند؛ گویی ویژگیهای منحصربهفرد این سرزمین و فرهنگ آن مانعی در برابر تحقق نسخههای از پیش تعیینشده نیست، بلکه صرفا متغیری است که باید از کنار آن عبور کرد.
امروزه بخش قابل توجهی از جامعه گیلان بهخوبی میداند که تجربه توسعه در تهران، البرز و مازندران، چراغ راه آینده گیلان است که ممکن است در آینده نه چندان دور درانتظار این استان باشد؛ آیندهای که بیش از آنکه الگویی برای تقلید باشد، هشداری برای عبرتآموزی است.
از همین رو، هر اقدامی که مسیر تحقق چنین الگویی را در گیلان هموار کند، با حساسیت و مقاومت بخشهایی از جامعه روبهرو میشود. با این حال، تجربه نشان داده است که مطالبات عمومی، حتی زمانی که بر پایه منافع همگانی و حفاظت از محیطزیست و اجتماع شکل گرفته باشند، همیشه به نتیجه مطلوب نمیرسند.
به عنوان مثال اجلاسی تحت عنوان «گیلان؛ پایتخت ساختوساز» در پاییز سال گذشته به یکی از موضوعات بحثبرانگیز رشت تبدیل شده بود. پس از رونمایی از فهرست سخنرانان، نگرانیها درباره اهداف و پیامدهای این رویداد دوچندان شد و بسیاری آن را صرفا اقدامی تبلیغاتی و از استاندار و نهادهای مربوطه درخواست کنسل شدن این برنامه را مطالبه کرده بودند.
سخنرانان این اجلاس عمدتا از میان معمارانی انتخاب شده بود که سابقه فعالیت آنان بیش از آنکه با توسعه پایدار شناخته شود، با اجرای پروژههای بزرگ ساختوساز و برج سازی در توسعه شهری تهران و مازندران که نقش مهمی در تخریب محیطزیستی داشته گره خورده است. از این رو همان گروه با بهرهگیری از عناوینی جذاب و فریبنده مانند «حفظ جنگلهای هیرکانی»،«احیای بافتهای تاریخی» و «معماری بومی گیلان» در تلاش بودند گیلان را به «پایتخت ساختوساز کشور» معرفی کنند عنوانی که سبز شویی معرفی شد.
با این حال، بررسی سوابق و رویکردهای این جریان نشان میدهد که تاکنون کارنامهای روشن و اثرگذار در حوزه توسعه پایدار شهری از آنان مشاهده نشده است. از این رو، این پرسش جدی مطرح شد که چگونه میتوان آینده یکی از حساسترین اکوسیستمهای کشور را به دیدگاههایی سپرد که تجربه موفق و قابل استنادی در حفاظت از محیطزیست و مدیریت پایدار سرزمین ارایه نکردهاند؟ و آیا این چراغ سبزی برای به ثمر نشاندن مصوبه بلند مرتبه سازی در رشت و گیلان نیست.
واقعیت آن است که گیلان امروز با بحرانهایی پیچیده همچون تخریب جنگلهای هیرکانی، تغییر کاربری اراضی کشاورزی، فشار فزاینده ساختوساز، فرسایش بافتهای تاریخی و تهدید هویت بومی مواجه است.
ورود معماران و مشاورانی که شناخت عمیق و میدانی از این ظرفیتها و چالشها ندارند و بدون بهرهگیری از دانش متخصصان و نهادهای محلی برای آینده استان نسخه میپیچند، بیش از آنکه کمکی به حل مسایل باشد، میتواند زمینهساز تشدید روندهای ناپایدار و تسهیل بهرهبرداری از منابع طبیعی و فرهنگی گیلان شود؛ منابعی که مردم این سرزمین طی دههها با وجود فشارهای فراوان، برای حفظ آن هزینههای بسیاری پرداختهاند.
اما این بار نیز در حالی که مطالبه بخشی از افکار عمومی بر لغو اجلاس استوار بود، برخی افرادی که خود را منتقد این برنامه معرفی میکردند در وقت اضافه با عنوان پنلی حضور در میدان و مشارکت در این رویداد، عملا به مشروعیتبخشی آن کمک کردند و نقشی موثر در تداوم و برگزاری اجلاس ایفا کردند و تمام اعلان خطرها را نادیده گرفتند.
حال باید دید چگونه گیلان و رشت با عقبه مطالبهگری و آگاهی بر حق شهر و افکار عمومی پویا نتوانسته کارنامهای درخشان و دستاوردهای اساسی شهر و در کنار آن درسها را در کارنامه خود داشته باشند.
برای یافتن چرایی شکست مطالبه «حق بر شهر» و مطالبات محیطزیستی در رشت، باید ردپای «سبزشویی» و سبزشویانی را نیز جستوجو کرد که لباس شوالیه بر تن کردهاند. تا زمانی که در مواجهه با مسایل شهری و محیطزیستی، شوالیههایی حضور دارند که خود را ناجی میپندارند، مطالبه عمومی مجال شکلگیری و بلوغ نخواهد یافت.
حضور چنین چهرههایی در جای نابجا، تقویت مشارکت شهروندان، کنش جمعی را به حاشیه میراند و سرنوشت مطالبات را به اراده و روایت افراد حلقههای کنترل شده گره میزند؛ مسیری که درنهایت به تضعیف جامعه مدنی و شکست حق بر شهر میانجامد و بروز خشونت در بزنگاهای تاریخی منجرب میشود.
و ما هرگز شوالیههایی را که با گفتار و رفتار خود، زمینهساز برگزاری اجلاس «گیلان، پایتخت ساختوساز» شدند، فراموش نخواهیم کرد؛ همان شوالیههایی که امروز خود را در جایگاه منتقدان بلندمرتبهسازی معرفی میکنند. تاریخ نیز نقش کسانی را که بهجای ایستادن در کنار مطالبه عمومی برای لغو این اجلاس و دفاع از حق بر شهر و محیطزیست، با حضور و عملکرد خود به مشروعیتبخشی این مسیر کمک کردند، هرگز از یاد نخواهد برد.
در این میان شاید، مطالعه تجربههای جهانی نیز میتواند راهگشا باشد. کتاب «جنبشهای نافرجام» نوشته بوینز با روایت و تحلیل یک دهه از اعتراضات مردمی در نقاط مختلف جهان، میکوشد نشان دهد چرا بسیاری از جنبشهای اجتماعی، با وجود برخورداری از حمایت عمومی، در تحقق مطالبات خود ناکام میمانند.
شاید اکنون، پس از ناکامی در به ثمر رساندن مطالبه توقف بلندمرتبهسازی و دیگر مطالبات عمومی در رشت، زمان آن رسیده باشد که بهجای تمرکز صرف بر نتایج، چرایی این ناکامیها را با نگاهی عمیقتر، انتقادیتر و صادقانهتر واکاوی کنیم؛ واکاویای که نقش ساختارهای قدرت، سبزشویی، رهبریهای خودخوانده و ضعف سازمانیافتگی جامعه مدنی را نیز از نظر دور ندارد.