یادبودی برای محمدعلی فرمند، بازیگر گیلانی؛

آقای سپیده دم

0 ۴

اولین بار محمد علی فرمند را در استخر دیدم. سر تا پا پوست و استخوان بود. در آنزمان هیچ نمی دانستم زیر این یک لایه پوست پیر و چروکیده، پشت ردیف استخوانهای سینه، که از قفسه اش بیرون می زدند، چه وجود ترد و نازک و چه روح آرام و چه دل دریایی پنهان مانده است.

 

بعدها دریافتم که من او را یک بار پیش از آن هم ملاقات کرده بودم؛ وقتی بود که با پسرکی که توی نمایش نقشی هم داشت، و مستاجر خانه ی ما بود، به پشت صحنه ی بانوی سپیده دم رفته بودیم، که کارگردانش فرهنگ دلجوی توحیدی بود. من در آن زمان یازده ساله بودم. گمان می کنم پاییز 1371 باشد. شاید هم بهار بود. محمد علی فرمند نقش مرد قصه را بازی می کرد. الان که حساب می کنم می بینم در آن زمان او تازه 44 ساله می شد. یعنی از همین حالای من هم جوانتر بود. حالا 34 سال از آن شب فراموش شده در اتاق پشت صحنه ی سالن سردار جنگل گذشته است. هفت سال بعد فرهنگ توحیدی خود را به آتش کشید، و حالا شب اول قبر محمد علی فرمند هم کم کم به سپیده دم اولین صبح او در بهشت برین خداوند نزدیک می شود.

 

ما چگونه آدمها را دفن کنیم؟ تدفین در ذهن من پرسش بی پاسخی ست. آن قلب گرم و تپنده که هیچ، آن سر را به خاک می سپاریم که در کاسه اش شهد و شراب عالی ترین افکار پنهان بود.

 

من و او یک شب روی صندلی های قشنگ قنادی نگین نشستیم و فقط درباره فرهنگ توحیدی حرف زدیم. این بخشی از کار من برای جمع آوری چیزهایی درباره ی فرهنگ توحیدی بود. در آنجا بود که دانستم محمد علی فرمند جنس دیگری ست. گرچه با تئاتر و تلویزیون این شهر همکاری می کرد، اما هیچ از جنس آنها نبود. تنها حرمت نفس او و عشق او به کار کردن بود که او را در جایی قرار می داد که جای او نبود. با اینحال در همان نقش هایی که به او سپردند بهترین بود، و در این گفته تردیدی نیست. کسانیکه صدای دلنشین او را در سریالها شنیده اند دیگر هرگز آن را فراموش نخواهند کرد. اما چشمهای او حکایت دیگری داشتند. حالا دوباره به برخی تصاویر کلوزآپ که از او به جا مانده نگاه کنید، و از خود بپرسید آیا نگاهی نافذتر از نگاه این چشمهای آبی خیره سراغ داشته اید؟

 

آنشب او در کافه قنادی نگین به من چیزی گفت که متلاطمم کرد. به او گفتم بعد از فرهنگ توحیدی تو دیگر نتوانستی آن راه درخشان را در تئاتر ادامه بدهی. او به سادگی این موضوع را تایید کرد. به او گفتم آیا آرزو نمی کردی که فرهنگ توحیدی زنده می ماند و تو در کنار او به زندگی در نقشهای جاودانه و سحرانگیزت ادامه می دادی؟ آنشب محمد علی فرمند با اندوهی که هرگز از او سراغ نداشتم به من گفت بارها و بارها این آرزوی محال را با خود مرور کرده ام. گفت آرزو می کردم فرهنگ توحیدی بود و من کنار او و توی نمایشهای او بازی می کردم. آنشب وقتی از قنادی نگین بیرون آمدیم و از هم جدا شدیم، من تا دقایقی همچنان مبهوت بودم. یک آدم توی این شهر را راه می رفت، یک پیرمرد لاغر استخوانی، یک هنرمند فراموش شده، که در دل آرزوهای فروخورده ی عجیبی داشت.

 

من برای غم آدمهای دیگر زیاد غمگین شده ام. نیمی از عمر من در همین غمها گذشته است، و شاید بتوانم بگویم که پشیمان هم نیستم. آنوقتها هم به محمد علی فرمند زیاد فکر می کردم. شاید می شد کارهای باارزشی تولید کرد که محمد علی فرمند هم می توانست بخشی از آن کارها باشد. یک بار به روشنی به من گفت اگر فیلم کوتاهی بسازی، من به رایگان برایت بازی می کنم.

 

هنوز هم تا همین پنجشنبه که خبر مرگ او را شنیدم، تصویر یک نمای لانگ شات توی سرم می آمد که یک نفر در مرکزش دیده می شد. پشت سر او ردیف درختان عریان در مه گم می شدند و گویی فیلم جایی میان پاییزهای بارانی و زمستانهای سرد فیلمبرداری می شد. همیشه فکر می کردم این نمای افتتاحیه ی فیلمی ست که با او خواهم ساخت. فکر می کردم فیلم باید آنقدر عالی باشد که او حس کند هنر خود را با بازی در این فیلم به کمال رسانده است. نمی دانم خوب است یا بد؛ هر چه هست این رویاپردازی ها و کمال گرایی ها بخشی از وجود مرا تشکیل می دهند. به همین دلیل به کسانیکه همان سریالها را ساختند هم احترام می گذارم. به هر حال آنها فعالیت کردند و فعالیت آنها جایی هم برای فعالیت محمد علی فرمند ایجاد کرد، که خود پیرمرد آن را خوش داشت. هر بار درباره ی آن نقشها در سریالهای محلی از او می پرسیدم با شوق و ذوق درباره شان حرف می زد. من فقط اسم کاس قربان را می دانستم. اما محمد علی فرمند تک تک نقشهایش را دوست داشت و می توانست درباره ی هر نقش و هر سریال توضیحات مفصلی بدهد. فکر می کنم توی آن برنامه رادیویی یک ساعته که با او گفتگو کردم برخی چیزها که او درباره ی آن نقشها گفته به جا مانده باشد.

 

هی به خودم می گویم که نباید حسرتی درباره ی او داشته باشم. هر چه گفتنی ست به او گفتم. به او گفتم که دوستش می دارم. به او گفتم چقدر خوب و زیباست. یک روز ته مینی بوس نشسته بودیم و در طول مسیر تمام وقت برایش لطیفه می گفتم. گاهی واقعا خوشش می آمد و می خندید. شاید تنها حسرتم همان یک دست شطرنجی باشد که هرگز بازی نکردیم. گویا شطرنج باز قهاری بود و مرا به بازی دعوت کرده بود. بارها و بارها و حتی سالها این بازی به تعویق افتاد. یک بار به او گفتم: یک دست باختن در شطرنج را به تو بدهکار مانده ام. همینطور هم شد.

 

آخرین بار او را توی خیابان دیدم. کمی با هم قدم زدیم. گوشی را در آورد و عکسهای خودش را نشانم داد که برای سریال سلمان گریم شده بود. گریم خود را دوست داشت و چشمهاش از شادی برق می زدند. از اینکه می توانست بخشی از پروژه ی سلمان باشد حقیقتا شاد بود. بعدش به من گفت چرا قید آن نمایشهای رادیویی را زدی؟ نمی دانستم چه بگویم که هم طبع ترد و نازک او را نیازارد و هم اینکه حقیقت داشته باشد. آخر او هیچ بدگویی و پشت سرگویی را خوش نداشت. سوالش مرا مچاله، و شب آخرین دیدارمان را خراب کرد. مرا به این فکر انداخت که اگر می ماندم و صبوری می کردم و به نوشتن آن نمایشنامه ها ادامه می دادم می توانستم او را خوشحال کنم. اما قید آن کار را زدم و دیگر به این فکر نکردم که آن پیرمرد زیبا مونولوگ هایی را که من برایش می نوشتم چقدر دوست می داشت.

 

آن نمایشنامه های رادیویی را بر اساس حضور او می نوشتم و فکر اینکه او چقدر خوب از عهده ی هر نقش بر خواهد آمد مرا بر سر ذوق می آورد. باید برخی از شاهکارهای او را بشنوید. نقش مرد ماهیگیر در روز طوفانی دریا… صحنه ی پیرمرد و پسربچه و اسب در شب مهتابی مرتع… نقش نگهبان پیر و خسته ی ساختمان نیمه کاره… نقش روح سرگردان در راهروهای بیمارستان… و سرآخر نقش عاشق خوابگرد در نمایشنامه ای که به عشق و احترام محمد علی فرمند و فرهنگ دلجوی توحیدی به نام بانوی سپیده دم نوشتم و مردی که محمد علی فرمند نقش او را بازی می کرد در پایان آن نمایش رادیویی می میرد و روح زلالش به آسمانها پرواز می کند.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.