خاطراتی از روز اول مدرسه؛

از خانه تا خانه!

0 ۲

قرار بود از خنده‌ها و شیطنت‌های آن کوچه‌ بن‌بست، هر روز چند ساعتی دور بشویم. بیشتر حرف‌هایمان درباره‌ مدرسه بود. آن نام ناشناخته‌ دلهره‌آور که برایش آماده شده‌بودیم! از چند روز پیش، لوازم‌التحریری را که برای مدرسه خریده بودیم به هم نشان می‌دادیم یا درباره‌شان حرف می‌زدیم.

راستش چیز تجملی‌ای در کارمان نبود؛ مداد شمشیرنشان، پاک‌کن فکتیس با طرح جغد یا شیر، یا از آن پاک‌کن‌های دوطرفه که یک سرشان قرمز بود و سر دیگرشان آبی. پاک‌کن‌هایی که قرار بود غلط‌ها را پاک کنند، اما بعدها یادمان دادند که بعضی اشتباه‌ها به این راحتی‌ها پاک‌شدنی نیستند.

 

ما کلاس‌اولی‌ها مداد قرمز هم داشتیم؛ سوسمار نشان، برای نوشتن حروف تازه. گاهی نوک مداد را با زبان تر می‌کردیم تا حرف تازه آموخته را پررنگ‌تر بنویسد. دفترهایمان را جلد می‌گرفتیم، اول با کاغذ کادو و رویش با نایلون، اگرنه باید تمام مدت چشممان می‌افتاد به «تعلیم و تعلم عبادتست» و آن موجود پیکسلی.

 

پدرم یک جلد ضخیم به دفتر تازه‌ام چسبانده بود و بعد با کاغذ کادوی طرح‌دار آبی، سر و شکلی زیباتر به آن داده بود. دفتر املای آن سال بود؛ دفتری که هنوز در یکی از طبقه‌های کتابخانه‌ام دارمش. برچسب شازده کوچولو دارد و پر از جمله‌های ساده است.

 

لباس مدرسه طوسی بود. یک مقنعه‌ شرمن آبی هم داشتم که مامان برایم خریده بود. دخترک قدبلندی بودم با دو گیس بافته‌شده که زیر مقنعه پنهان می‌شدند؛ کیف به دوش و مصمم به اینکه نگرانی‌ام را پشت چهره‌ای آرام پنهان کنم.

صبح اول مهر آن سال ابری و آفتابی بود. قرار بود با مامان برویم مدرسه، کلاس‌بندی شویم. نور پاییزی به سفال‌های دیوار کوتاه همسایه تابیده‌بود و بخار کمرنگی بلند شده‌بود.

 

در کوچه دختر همسایه را دیدیم. مقنعه به سر داشت و کیف مشکی روی شانه‌اش بود. کلاس پنجمی بود. مامان گفت: «اگر کاری داشتی، بهش بگو.» کاری نداشتم. یا دست‌کم آن موقع فکر می‌کردم ندارم. تا همین چند روز پیش، او یکی از همان بچه‌های کوچه بود؛ دوست و همبازی.

 

اما حالا با مقنعه و کیف مدرسه، بسیار جدی به نظر می‌آمد. انگار غریبه‌ای بود بین غریبه‌های دیگری که قرار بود ببینمشان و بشناسمشان. چادر مامان را توی مشتم گرفته بودم و تمام راه خانه تا دبستان دخترانه‌ صائب، آن سمت چهارراه میکاییل، درباره‌ مدرسه سوال می‌پرسیدم.

 

سوال‌هایم تمام نمی‌شد. مهم‌ترین‌شان این بود که: «می‌آی دنبالم دیگه؟» و مامان، بارها با صبوری گفته‌بود که حتما می‌آید و بعدش از شیرینی فروشی همایون، برایم کیم دوقلو می‌خرد.  جلوی در مدرسه غلغله بود. دخترها نگران بودند و بعضی‌ها گریه می‌کردند، مادرها و پدرها با هم حرف می‌زدند. بزرگ‌ترها سعی می‌کردند به بچه‌هایی که از دنیای تازه‌ای که قرار بود واردش شوند، چیزی نمی‌دانستند، اطمینان بدهند.

 

مامان گفت: «برو بلامیسر. اسمت رو که صدا کردن، دستت رو ببر بالا.» پایم را گذاشتم داخل مدرسه، ورودی کمی شیب داشت. آهسته قدم برداشتم، خودم را میان انبوهی از دختران ارمک‌پوش دیدم؛ دخترانی با کیف‌های رنگارنگ و چهره‌هایی که بیشترشان مثل من، مبهوت بودند.

 

صدای زنگ که بلند شد، دلشوره گرفتم. برگشتم و به در مدرسه نگاه کردم. در را بسته بودند. مامان حتما رفته بود. ته دلم خالی شد. بغض، بدجوری دماغم را سوزن‌سوزن کرد. گرفتار مدرسه شده بودم. همین چند دقیقه پیش در کوچه‌ای بودم که هر چهره‌اش را می‌شناختم و حالا در میان انبوه صداها و صورت‌های ناشناس ایستاده بودم.

 

زن قد بلند نه‌چندان خوش‌خلق و خطکش به دستی که بعد متوجه شدم ناظم است گفت: «اولی‌ها این طرف حیاط.» کنار دیوار جمع شدیم. دختر بغل‌دستی‌ام را نمی‌شناختم، حتما اسمش را پرسیده‌بودم، اما یادم نمانده است. گریه می‌کرد و صورت سفیدش از گریه صورتی شده بود. نگاهمان که به هم افتاد، با گریه گفت: «بابام رفت.» گفتم: «مامان من هم رفت.» از گریه‌اش، گریه‌م گرفت. دو مستاصلِ ترسیده‌ هفت‌ساله بودیم با یک نقطه‌ مشترک: ترس.

 

اسم‌ها را صدا می‌زدند و هر کداممان را به کلاسی می‌فرستادند. کلاس ما مشرف به حیاط بود. کنار در کلاس، زنی با قد متوسط و لباس طوسی لبخند به لب ایستاده بود؛ زنی که لابد سال‌ها بود چهره‌های گریان و ترسیده‌ بسیاری را دیده بود و می‌دانست با هر کدامشان چه باید بکند. هر کداممان که از کنارش رد می‌شدیم، می‌گفت: «به‌به! چه دختری!» همین چند کلمه‌ ساده، انگار برای لحظه‌ای کافی بود که احساس کنیم اتفاق بدی در کار نیست.  نیمکت‌های کلاس بلند و چوبی و ناراحت بودند. لق می‌زدند و غژغژ می‌کردند.

 

معلم، صبور، سر و سامانمان داد. از هر کداممان خواست اسممان را بگوییم، قوانین کلاس را توضیح داد و بعد گفت: «حالا کم‌کم با هم یاد می‌گیریم.» و بعد برایمان قصه خواند. صدایش را هنوز می‌توانم در ذهنم بشنوم؛ آرام و نرم، با آن ته‌لهجه‌ گیلکی لطیف. کم‌کم صدای فین‌فین‌ها کمتر شد.

 

انگار جادوی قصه، آرام‌ جای ترس را گرفته بود. ترس از رهاشدگی، از محیط تازه و از آن همه ابهام، در صدای آرام آن زن کمرنگ شد. او شتابی برای هل دادنمان به سمت درس اول نداشت. نگفت بزرگ شده‌اید و نباید بترسید. نگفت گریه نکنید. قصه خواند؛ و ما، هفت‌ساله‌هایی که تصوری از محیط و معنی مدرسه نداشتیم، همراهش شدیم.  اصلا شاید اولین درس همین بود: لازم نیست عجله کنی!

 

وقتی زنگ آخر خورد و بابای مدرسه در را باز کرد، سبکبال به سمت چهره‌ درخشان مامان دویدم. مقنعه‌ام را درآوردم و کیم دوقلو را از دستش گرفتم و گاز زدم و برایش حرف زدم. از قصه از معلم از دخترها. بستنی شیرین بود و آفتاب مهربان بود و مسیر مدرسه تا خانه، کوتاه‌تر شده‌بود. فردا قرار بود باز هم به مدرسه برگردم و این‌بار از بازگشتن هیچ نمی‌ترسیدم.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.