«کوزت» روایتی است برآمده از جهان رنجدیدهی ویکتور هوگو در رمان ماندگار “بینوایان”؛ داستان کودکی که سهمش از جهان، پیش از آنکه طعم مهر و امنیت را بچشد، تلخیِ بیپناهی، تحقیر و استثمار است. کوزت در حقیقت، تنها یک شخصیت نیست؛ تصویری است از کودکیِ پایمالشده در جامعهای که گاه وجدان خود را پشت نقابِ مصلحت پنهان میکند.
اما انتقال چنین جهانی به صحنه، بیش از بازگویی یک داستان، نیازمند آفرینش فضایی است که رنج را به تجربهای زنده و تاملبرانگیز بدل کند. تئاتر، بهویژه هنگامی که به سراغ اثری با چنین بار عاطفی و اجتماعی میرود، باید بتواند از مرز روایت عبور کند و به عمق معنا برسد.
با این همه آنچه در این اجرا بیش از هر چیز به چشم میآمد، فاصله میان ظرفیت غنیِ متن و کیفیت تحققیافته آن بر صحنه بود. بازیها، آنگونه که انتظار میرفت، نتوانستند به شخصیتها عمق و باورپذیری لازم ببخشند و در بسیاری لحظات، بهجای آنکه مخاطب را در جهان اثر غرق کنند و او را در فاصلهای امن از عواطف و کشمکشهای داستان نگه داشتند.
دکور نیز بهجای آنکه در خدمت ساختن جهان کوزت و بازتاب تنهایی و رنج او باشد از نظر بصری و دراماتیک چندان قدرتی برای غنیکردن تجربه تماشاگر نداشت. صحنه، بیش از آنکه به فضایی زنده و معنا آفرین بدل شود از ظرفیت خود برای همراهی با روایت بازمانده بود.
مساله، صرفا سادگی دکور یا تفاوت سلیقه در شیوه اجرا نیست؛ موضوع آن است که میان امکانات صحنه، کیفیت بازیها و سنگینیِ مضمون، تناسبی درخور شکل نگرفته بود. اثری که میتوانست با برانگیختن همدلی و اندیشه، زخمی کهنه از بیعدالتی را به یادمان آورد در اجرا نتوانست آن تاثیر عمیق و ماندگار را به تمامی محقق کند.
کوزت، بیش از هر چیز، یادآور این حقیقت است که بزرگیِ یک داستان بهتنهایی ضامن بزرگیِ اجرای آن نیست؛ صحنه باید بتواند به کلمات جان ببخشد، به شخصیتها روح و به رنج، معنایی فراتر از بازنمایی ببخشد. وگرنه حتی عمیقترین روایتها نیز ممکن است در گذر از متن به صحنه، بخشی از نیروی خود را از دست بدهند.
در نهایت، آنچه از این اجرا در ذهن میماند نه به تمامی شکوه تراژیکِ سرگذشت کوزت، بلکه حسرتِ ظرفیتی است که میتوانست به تجربهای هنری پختهتر، منسجمتر و تاثیرگذارتر بدل شود.