وقتی از حاشیهنشینی صحبت میکنیم، معمولا به محلههای کمبرخوردار، ساختوسازهای غیرمجاز و مناطق پیرامونی شهر فکر میکنیم. حاشیهنشینی فقط موضوع محل سکونت یا کیفیت ساختمانها نیست؛ پدیدهای اجتماعی، فرهنگی و هویتی است.
حاشیه جایی است که افراد با وجود زندگی در شهر از فرصتهای برابر برای حضور و مشارکت در آن برخوردار نیستند. این وضعیت را میتوان با مفهوم محرومیت از «سرمایه نمادین» در اندیشه پییر بوردیو توضیح داد؛ یعنی محرومیت از منزلت، اعتبار و جایگاهی که موجب دیدهشدن و پذیرفتهشدن افراد در جامعه میشود.
فقر شهری به معنای حاشیهنشینی نیست
برای فهم این پدیده باید میان محلات فقیرنشین و محلات حاشیهای تفاوت گذاشت. هر محله کمبرخورداری را نمیتوان حاشیهنشین دانست و فقر شهری را نباید با حاشیهنشینی یکی دانست. ساکنان محلات قدیمی و فرسوده سالها در کنار یکدیگر زندگی کردهاند، روابط محلی و خانوادگی پایداری ساختهاند و محله بخشی از خاطرات و هویت جمعیشان شده است.
در محلات حاشیهای، مشکل تنها کمبود درآمد و امکانات نیست؛ نوعی طرد اجتماعی نیز وجود دارد. ساکنان این مناطق گاهی علاوه بر محرومیت اقتصادی، با نگاه منفی و قضاوتگرانه دیگران روبهرو میشوند. حتی نشانی محل زندگی میتواند به معیاری برای داوری درباره شخصیت، فرهنگ و منزلت اجتماعی آنان تبدیل شود.
گروههای مسلط نهتنها موقعیت اقتصادی فرودستان، بلکه سبک زندگی، فرهنگ و ارزشهایشان را نیز کماعتبار میشمارند. بنابراین فرد فقط از امکانات محروم نیست؛ احساس میکند هویت و شیوه زندگیاش نیز پذیرفته نمیشود.
هنگامی که محرومیت بر نگاه آدمها به زندگی اثر میگذارد
کسی که سالها با محدودیت فرصتهای شغلی، آموزشی و اجتماعی روبهروست و بارها میبیند تلاشهایش الزاما به پیشرفت نمیانجامد، ممکن است امید کمتری به تغییر شرایط داشته باشد.
وقتی مسیر روشنی برای بهترشدن شرایط وجود ندارد، بخش زیادی از انرژی افراد صرف گذراندن امروز میشود. در برخی تحلیلهای جامعهشناختی فقر، این وضعیت «اکنون ابدی» نامیده میشود؛ شرایطی که دشواریهای امروز چنان پررنگاند که فرصت و توان ساختن فردا را محدود میکنند. جوانی که بارها بهخاطر محل زندگیاش قضاوت میشود، ممکن است بهتدریج همان نگاه را درباره خود بپذیرد. احساس کمارزشی و تعلقنداشتن به شهر، بهویژه در میان نسل جوان، از پیامدهای جدی طرد اجتماعی است.
همبستگی اجتماعی؛ حمایت از درون، فاصله از بیرون
مناطق حاشیهای همیشه فضاهایی بینظم و فاقد انسجام نیستند. در بسیاری از آنها، روابط خویشاوندی، قومی و محلی اهمیت زیادی دارد. افراد در شرایط دشوار به یکدیگر کمک میکنند، از هم حمایت میکنند و بخشی از مشکلات روزمره را با تکیه بر همین پیوندها حل میکنند.
جامعهشناسی میان «سرمایه اجتماعی درونگروهی» و «سرمایه اجتماعی پلساز» تفاوت میگذارد. نوع نخست به روابط نزدیک و حمایتی میان اعضای یک گروه اشاره دارد؛ نوع دوم، ارتباط با گروهها و شبکههای گستردهتر را دربر میگیرد. در بسیاری از محلات حاشیهای، پیوندهای درونی قویاند، اما ارتباط با شبکههای بیرونی و فرصتآفرین همچنان محدود میماند. از اینرو ممکن است فرد در محله خود حمایت شود، ولی برای دسترسی به شغل، آموزش باکیفیت یا فرصت اقتصادی در بخشهای دیگر شهر با مانع روبهرو باشد.
نسل جدید؛ آرزوهایی که با فرصتهای موجود فاصله دارند
اینترنت و شبکههای اجتماعی هر روز تصویرهایی از رفاه، مصرف و موفقیت را پیش روی جوانان میگذارند. آنان سبک زندگی در مناطق برخوردار را میبینند و خواهان فرصتهایی مشابهاند. معضل زمانی شکل میگیرد که میان این خواستهها و امکانات واقعی زندگیشان فاصله زیادی وجود داشته باشد.
اینجا نظریه «فشار ساختاری» رابرت مرتون اهمیت پیدا میکند. از نظر مرتون، جامعه اهدافی مانند موفقیت اقتصادی و منزلت اجتماعی را ترویج میکند، اما ابزارها و فرصتهای مشروع رسیدن به آنها را بهطور برابر در اختیار همه نمیگذارد. این تضاد میتواند زمینهساز سرخوردگی، بحران هویت و گاهی رفتارهای اعتراضی یا هنجارشکنانه شود. بنابراین، رفتار اجتماعی در مناطق حاشیهای را نباید صرفا به انتخاب فردی یا آنچه ضعف فرهنگی خوانده میشود نسبت داد؛ باید نابرابری فرصتها و موانع ساختاری را نیز دید.
حاشیهنشینی را نمیتوان با نگاه عمرانی حل کرد
یکی از مشکلات اصلی در مواجهه با حاشیهنشینی، نگاه محدود به آن است. در بسیاری از برنامهها، توجه عمدتا به ساختوساز غیرمجاز، ساماندهی کالبدی، تخریب و نوسازی یا مسایل امنیتی معطوف میشود. تغییر ظاهر محله لزوما احساس طردشدگی ساکنان را از بین نمیبرد.
حاشیهنشینی پیش از آنکه مساله خشت و گل و سیمان باشد، مساله معنا، هویت و عدالت اجتماعی است.
ساکنان این مناطق شهروندانیاند که حق دارند در تصمیمهای مربوط به محل زندگی خود مشارکت کنند، صدایشان شنیده شود و به فرصتهای برابر آموزشی، اقتصادی و فرهنگی دسترسی داشته باشند. سیاستگذاری نیز باید تجربه زیسته آنان را جدی بگیرد و بهجای تصمیمگیری صرفا از بیرون، زمینه حضور موثرشان را فراهم کند.
در نهایت، پرسش اصلی این نیست که چگونه حاشیه را از نقشه شهر حذف کنیم؛ بلکه این است که چرا بخشی از شهروندان با وجود زندگی در شهر، همچنان خود را بیرون از آن احساس میکنند. حاشیهنشینی زمانی کاهش مییابد که ساکنان این مناطق نهفقط در جغرافیای شهر، بلکه در زندگی اجتماعی، فرهنگی و فرایند تصمیمگیری آن نیز جایگاه واقعی پیدا کنند.
* فارغ التحصیل دکتری جامعه شناسی فرهنگی
پژوهشگر دکتری دانشگاه لوون بلژیک