یک-
غالب پدرمادرها تمامشان را میگذارند تا فرزندشان همان چیزی بشود که آنها درخیال خود میپرورانند. انواع مشاورهها، برنامهریزیها، کلاسهای پشت سرهم، خط ونشان کشیدنها، تشویقها، باجها، و…..اما لزوما آن چیزی که در رویای والدین است رخ نمیدهد.
دو-
در اعوان جوانی مسوولیت اداری نسبتا مهمی به من سپرده شد. مدیر قبلی مردی بسیار باهوش بود، چنان رفتار کرده بود که سایر مدیران میانی، تصور میکردند؛ با رفتن او اداره و شهر را آب میبَرَد، از اینرو ناباورانه نگاه میکردند که من کی نه فقط خودم که اداره را با کله زمین بزنم.
بمنظور ایجاد تغییرات مثبت و البته جلوگیری از خرابتر شدن اوضاع، خیلی با دقت وسواس گونه نشستم برنامه ریزی کردم. در چینشِ نیروی انسانی، فرایندها و… باز نگری کردم. چندسال بعد، خود خواسته مسوولیت از آن وظیفه کناره گرفتم. روزی که داشتم دفتر کارم را به مدیر بعدی که از دوستانم بود تحویل میدادم به کاغذهای برنامهریزی آغاز دوره مدیریتام برخوردم و آن را دوباره خواندم. آری بیشتر پیش اندیشیهایم آن طور که خیال داشتم نتیجه تمام و کمال نداده بود. قطع نظر از کاستیهای خودم، رخدادهای خُردِ بسیار رخ داده بود و نشده بود آنچه میخواستم.
سه-
این روزها در کنار همسرجان به نوغانداری مشغولم. کارم شده زدن شاخه درختان توت و غذا دادن به ۲۵هزار کرم همیشه گرسنه ابریشم. سیاحت دشواریست. امروز شاخههای درخت توجهام را جلب کرد.
درخت بر اساس یک نقشه مهندسیشده رشد نمیکند. ژنتیک آن چارچوبی کلی را میدهد، اما شکل نهایی شاخهها حاصل هزاران عامل تصادفی است: وزش باد، شکستن شاخهای در طوفان، سایه درخت مجاور، حمله حشرات، کیفیت خاک یا حتی عبور یک حیوان. هر شاخه پاسخی است به مجموعهای از رویدادهای پیشبینیناپذیر.
چهار-
جامعه مدنی نیز چنین است. دولتها و ایدیولوژیها اغلب میکوشند جامعه را مانند یک ساختمان طراحی کنند؛ با نقشهای روشن و سلسله مراتبی. اما واقعیت بیشتر شبیه درخت است تا ساختمان. انجمنها، کانونهای فرهنگی، گروههای داوطلبانه، جنبشهای اجتماعی و شبکههای دوستی اغلب از دل رخدادهای پیشبینینشده سر بر میآورند.
یک حادثه، یک فیلم یا کتاب یاترانه، یک اعتراض، یک بحران اقتصادی یا حتی یک دوستی اتفاقی میتواند شاخهای تازه در پیکره جامعه ایجاد کند. جامعه مدنی مانند تاج یک درخت، محصول این نظم خودجوش است.
“ژیل دلوز” از مفهوم «ریزوم» سخن میگوید؛ شبکهای بدون مرکز که از هر نقطه میتواند رشد کند. جامعه مدنی در این معنا مجموعهای از شاخههای فرعی است که گاه ناگهان و در جهتی غیرمنتظره رشد میکنند.
برای ایران امروز ما نیز این استعاره گویاست. در شرایط جنگ، فشار اقتصادی، ناامنی روانی و بیاعتمادی عمومی، بسیاری بیم داشتند جامعه مدنی خشک شود. اما همانگونه که درخت پس از شکستن یک شاخه، گاه از نقطهای دیگر جوانه میزند، جامعه نیز اشکال تازهای از همیاری، شبکههای محلی، فعالیتهای فرهنگی یا کنشهای مدنی را خلق میکند. این رویشها معمولا قابل پیشبینی نیستند.
جامعه مدنی نه محصول نظم کامل، بلکه حاصل گفت وگوی مداوم میان ضرورت و تصادف است؛ همانگونه که زیبایی یک درخت در انحرافهای غیرقابل پیشبینی شاخههای آن نهفته است.
شاید به تعبیر” بنیامین”؛ تاریخ نیز نه یک جاده مستقیم، بلکه مجموعهای از پیچها، توقفها و رخدادهای ناگهانی است. جامعه مدنی همچون درختی است که مسیر رشدش را نه فقط ریشهها، بلکه بادهای اتفاق نیز تعیین میکنند.
«تصادف» صرفا چیزی است که هنوز علتش را نمیدانیم. در فلسفه معاصر بهویژه پس از فروپاشی نگاههای کلان تاریخی، تصادف دیگر صرفا نقص شناخت ما نیست؛ بلکه بخشی از خودِ واقعیت است.
ما معمولا تنه را میبینیم و تصور میکنیم شکل درخت از درون آن برنامهریزی شده است. اما اگر مسیر هر شاخه را دنبال کنیم، درمییابیم که هر انشعاب حاصل مواجههای یگانه با جهان بوده است: زخمی قدیمی، شکستگی یک شاخه، سایهای ناخواسته، کمبود نور یا حتی تصادف برخورد یک پرنده. هویت درخت درواقع محصول مجموعهای از «رخدادها» است.
” دلوز” معتقد بود؛ موجودات را نباید بر اساس ماهیت ثابتشان فهمید، بلکه باید آنها را از خلال «شدن» درک کرد. درخت چیزی نیست که صرفا «هست»؛ درخت چیزی است که مدام «میشود». جامعه مدنی نیز همینگونه است. آن را نمیتوان به قانون اساسی، احزاب یا نهادهای رسمی تقلیل داد. جامعه مدنی مجموعهای از فرایندهای شدن است که از دل رخدادهای غیرمنتظره زاده میشود.
آیا میتوان از نوعی «ماتریالیسم تصادف» سخن گفت؟ ونتیجه گرفت تاریخ محصول تحقق یک ضرورت پنهان نیست؛ بلکه نتیجه برخوردهای تصادفی نیروهاست که بعدها ضروری به نظر میرسند؟
مثل شاخههای درخت. ابتدا انحرافی کوچک رخ میدهد، سپس همان انحراف به ساختاری پایدار تبدیل میشود. جامعه مدنی نیز غالبا چنین است. بسیاری از نهادهای مهم اجتماعی از طرحهای از پیش تعیینشده زاده نشدهاند.
یک حلقه کوچک کتابخوانی، یک گروه محلی، یک انجمن صنفی، یک همکاری اتفاقی میان چند نفر؛ اینها در آغاز رخدادهایی ناچیز و تصادفیاند. اما بعدها به شاخههایی تبدیل میشوند که مسیر کل درخت را تغییر میدهند.
شاید در مجالی به “روح زمانه” (تاویل هگلی) بپردازم که چیزی شبیه شکل کلی تاج درخت است. ما آن را میبینیم و گمان میکنیم طرحی منسجم دارد. اما این شکل کلی از میلیونها انحراف کوچک و پیشبینیناپذیر پدید آمده است.
تاریخ نه زنجیرهای پیوسته از پیشرفت، بلکه مجموعهای از لحظات گسست و انفجار است. لحظههایی میرسند که در آنها مسیر تاریخ ناگهان تغییر میکند؛ همانگونه که یک شاخه در نقطهای غیرمنتظره مسیر خود را عوض میکند.
اگر این نگاه را به وضعیت ایران امروز تعمیم دهیم چه دیده میشود؟ معمولا جامعه مدنی را با معیارهای نهادی میسنجیم: تعداد انجمنها، احزاب، رسانهها و غیره. اما شاید جامعه مدنی بیشتر شبیه قابلیت جوانهزدن باشد تا مجموعهای از نهادهای موجود. همانطور که درخت پس از آسیب دیدن میتواند از محل زخم شاخهای تازه برویاند، جامعه نیز ممکن است دقیقا از دل بحرانها، شکستها و گسستها ظرفیتهای تازهای برای همبستگی خلق کند.
بنابراین میتوان گفت؛ تصادف دشمن نظم نیست؛ سرچشمه نظمهای زنده است. نظم ارگانیکِ درخت از پذیرش تصادف زاده میشود. جامعه مدنی نیز هرچه زندهتر باشد، بیشتر توان جذب، هضم و تبدیل رخدادهای پیشبینیناپذیر به اشکال تازه زندگی جمعی را دارد.
شاید بتوان گفت؛ تفاوت یک جامعه زنده با یک جامعه منجمد در همین است: جامعه منجمد فقط تکرار میکند، اما جامعه زنده مانند درخت، از تصادف تغذیه میکند و آن را به شاخهای تازه بدل میسازد. این همان راز پیوند میان تصادف، فاجعه و رشد درخت و امکان آزادی در حیات مدنی است.
….”هرچه تبرزدی مرا، زخم نشد جوانه شد”(شعر از ایرج جنتی عطایی)