اینترنت که قطع میشود، اولین چیزی که در کلاس من میمیرد همزمانی است. در کلاس حضوری، من حرف میزنم، بچهها همزمان میشنوند. سوال میپرسم، همزمان جواب میدهند. صورت مساله را مینویسم، همزمان در دفترها نقش میبندد. اما اینترنت که قطع میشود، این همزمانی اولین قربانی است.
حالا من ویسهایی کوتاه را که شب آماده کردهام، کمی بعد از 7 صبح میفرستم. کلاس من ساعت هفت شروع میشود. ابتدا خوش و بشی میکنم بهصورت آنلاین، بچه ها از زمان ارسال فایل صوتی من باید سیوش کنند! بعد گوش بدهند. چون فایل ارسالی من در زمان های مختلفی برای بچه ها لود میشود.
من جلو میروم، اما کلاسم دیگر یک کلاس نیست؛ یک پخش ناهماهنگ از یک صوت ضبط شده است که هر کس در زمان خودش آن را دریافت میکند. توی این پوست گردو، من نمیتوانم بگویم حالا برسیم به سوال دوم، چون نمیدانم اصلا چند نفر سوال اول را شنیدهاند.
قطع اینترنت در درس هایی که من ارایه میدهم یعنی مرگ پرسش و پاسخ. در کلاس ریاضی، مهمترین لحظه، لحظهی پرسش است. چرا اینطور شد؟ از کجا آمد؟، اگر بهجای ۲، عدد منفی بگذاریم چه میشود؟ این پرسشها باید در لحظه جاری شوند.
اما اینترنت که قطع و وصل میشود، پرسش منِ معلم، 5 دقیقه بعد به دانشآموز میرسد. جواب او که ممکن است تصویر یا صوتی باشد، ۲۰ دقیقه بعد به من. یعنی یک دیالوگ ۲ دقیقهای، تبدیل میشود به یک مبادلهی 25 دقیقهای. تا جواب برسد، من فرصت پرسش بعدی را از دست دادهام. بچهها هم خسته میشوند.
مینویسند باشه معلم، فهمیدم، در حالیکه نفهمیدهاند. چون حوصلهی این تاخیر مضحک را ندارند. در پوست گردوی قطع اینترنت، من حتی نمیتوانم بپرسم آیا سوالی هست؟ چون هر کس در یک بازه زمانی متفاوت این جمله را میخواند. یکی ساعت 7:15 صبح، یکی ساعت 7:35، یکی هم امشب آخر وقت.
قطع اینترنت یعنی شاد بیخاصیت میشود، نه بیقابلیت. بسیاری از مشکلات شاد، ربطی به خود شاد ندارد. خود شاد، در یک اینترنت نرمال، میتواند کارهای زیادی بکند. اما اینترنت که قطع میشود، شاد به یک پیامرسان ساده تبدیل میشود که حتی فایل صوتی ۲ مگابایتی را هم گاهی قورت میدهد.
در این شرایط، قابلیتهایی مثل کلاس زنده، تخته سفید، اشتراک صفحه، آزمون آنلاینهمه بیاستفاده میشوند. چون این قابلیتها نیاز به اینترنت پایدار دارند. تنها چیزی که میماند، همان پیام متنی، فایل صوتی ضبط شده و ارسال تصویر است، آن هم اگر شانس همراه ما باشد و باز هم با همان مشکل قطعی و تاخیر.
وقتی اینترنت قطع است، شاد را به یک پوسته تبدیل میکند. من و بچهها توی این پوسته، مثل گردو درون پوست سختش، افتادهایم و هیچ راهی برای خروج نداریم جز صبر کردن تا شاید نت بیاید.
قطع اینترنت، ارتباط مرا با در حال حاضر کلاس قطع میکند. من در کلاس حضوری، سی و پنج، جفت چشم را میبینم. میفهمم کی گیج شده، کی خسته است، کی میخواهد سوال بپرسد اما خجالت میکشد. توی کلاس مجازی با اینترنت پایدار، دستکم نشان آنلاین بودن را میبینم، یا واکنش سریع با ایموجی را.
اما اینترنت که قطع میشود، من حتی آنلاین بودن لحظهای را هم از دست میدهم. دانشآموزی که فایل صوتی را دانلود کرده و دارد گوش میدهد، برای من آفلاین نشان داده میشود، چون قطعی باعث میشده شاد مدام وضعیت را از دست بدهد و بازیابی کند و در نتیجه، من نمیدانم در حال حاضر کلاس چه میگذرد. دارم توی تاریکی حرکت میکنم، فایل میفرستم، تمرین میدهم، بیآنکه کوچکترین بازخوردی از همین الان بگیرم. تنها ساعات بعد با تاخیر، تعدادی پیام و عکس میرسد که خبر از وضعیت ساعتها قبل میدهد.
قطع اینترنت یعنی ناگهان، من دیگر نه معلمم، نه مدیر کلاس، نه طراح آزمون، هیچکدام. وقتی اینترنت بهطورِ کامل قطع میشود (نه فقط کند، که قطع)، پوست گردو آنقدر تنگ میشود که دیگر دست من حتی برای ارسال یک پیام متنی هم بسته است.
در آن لحظات، من سرگردانم. نمیتوانم بگویم کلاس تعطیل، چون از کجا بدانم کی نت میآید؟ نمیتوانم بگویم کلاس ادامه دارد، چون وسیلهای برای ارتباط نیست. برنامه از پیش تعیین شدهی درسی، نقش بر آب میشود.
آزمونهایی که باید امروز گرفته میشد، فردا میشود. تمرینهایی که دیشب فرستادم، شاید به دست بچه ها نرسیده باشد. من در این پوست گردو، نهتنها معلم نیستم، بلکه حتی یک هماهنگکنندهی ساده هم نیستم. چون هماهنگی نیاز به ارتباط دارد و ارتباط قطع است.
در این شرایط تلختر از همه: قطع اینترنت ما را مجبور میکند به راهحلهایی که کمتر باید از آنها بگوییم. شبکه ملی اطلاعات در هنگام قطع اینترنت جهانی، برای ما مثل اکسیژن در اتاق دربسته است؛ هست، اما کافی نیست. مجبور میشویم به راهحلهایی برگردیم که متعلق به دوران اخیر نیست. تشکیل گروه در پیامرسانهای جایگزین با پهنای باند قابلقبول تر و تراشیدن هزینه!
حذف تصاویر، حذف ویدیوها، حذف هر چیزی که حجم دارد و برگشت به تدریس متنی، انگار داریم از طریق تلگراف درس میدهیم و در بدترین حالت، تعطیلی کامل کلاس تا زمان بازگشت نت.
این یعنی در بحران جنگ و قطع اینترنت، ما داریم به عقب برمیگردیم. به روزهایی که نه شادی بود، نه کلاس مجازی، نه آزمون آنلاین. به روزهایی که معلم و دانشآموز، هر کدام در خانه خود، تنها و بیخبر از هم.
قطع اینترنت در بحران این جنگ تحمیلی، یعنی منِ معلم، دارم با دانشآموزانم در یک پوست گردو نفس میکشم. هوا کم است، فضا تنگ است، صدا بهجایی نمیرسد. من هر کاری از دستم برآید میکنم: فایلهای فوقفشرده، پیامهای کوتاه، برنامهنویسی برای آزمون، التماس برای سیو کردن فایلها، هماهنگی با ساعتهای غیرممکن.
وقتی اینترنت قطع میشود، من هیچم. هیچ. نه معلم، نه مدیرکلاسهایم، نه طراح آزمون. فقط یک انسان نگران پشت یک صفحه خاموش، که نمیداند دانشآموزانش کجا هستند، چه میکنند، درس میخوانند یا پیگیر شیطنت ها و سرخوشی های نوجوانی اند.
این همان پوست گردویی است که جنگ و قطع اینترنت دست معلم داده. قرار نیست از آن معجزه دربیاید. قرار نیست کلاس ایدهال تشکیل شود. فقط قرار است ما تا حد امکان نفس بکشیم، و امیدوار باشیم که این قطعی، طولانیترین قطعی عمرمان نباشد.