دستاورد 60 روز اخیر هرچه نباشد، چراغ وطن دوستی را شعلهور کرده است. بازگشت به «من ایرانی» و تاریخ و فرهنگی که پیش از این کمتر ورق میخورد. و در این میان خوانش «شاهنامه» سروده «حکیم ابوالقاسم فردوسی» بهعنوان مهمترین میراث ادبی ملی جایگاه والاتری دارد.
بعید است کسی شاهنامه خوانده باشد و نداند که فردوسی در پایان هر داستان، یک پیام اخلاقی مبتنی بر خِرَد به خوانندهاش توصیه میکند؛ همچون این مصرع« تو داد و دَهِش کن فریدون تویی»
با این حال، برای درک بهتر زبان فردوسی و رمز و راز داستانهای اساطیری و پهلوانی، لازم است کتابهای دیگری هم در کنار آن مطالعه شود.
در همین زمینه، در مقدمه کتابی اینگونه خواندم:« اوایل پائیز سال 56 یا 55 بود که دوست فقید فاضلم احمدعلی رجایی بخارایی به سراغم آمد که مریضم و باید بستری شوم و میخواهم درس شاهنامهام را تو ادامه دهی.»
معذرت خواستم که اولا خود من هفتهای دو جلسه درس دارم و ثانیا خودت پیش و بیش از همه میدانی که با شاهنامه انسی ندارم و با زبان فردوسی نا آشنایم. به عادت همیشگی طبع زود رنج پرتوقعش خروشید که «این بهانهها را نمیپذیرم و باید چنین کنی» و من که همیشه مقابل دیکتاتورها غلاف کرده و جا زدهام و گردن تسلیم فرود آوردهام، چارهای نداشتم جز تسلیم.
در نخستین جلسه درس با دانشجویان صادقانه اعتراف کردم که نه تنها تمام شاهنامه که یک دهم آن را نخواندهام و با زبان فردوسی آشنایی ندارم. اگر با این سوابق درخشان میپذیرید که بیایم… در انتخاب فصل مردد بودیم که صدای دختر خانمی از ته کلاس بلند شد که «پادشاهی ضحاک»، و دو سه نفری به تاییدش آمدند که بله «ضحاک ماردوش».
حیرت زده از این انتخاب نابجای نابهنگام، میخواستم برای تغییر پیشنهاد مقدمه چینی کنم که صدای نخستین بار دیگر به گوشم رسید که «با این فصل آشنایید» و من که مطلقا این قسمت از شاهنامه را نخوانده بودم گفتم «ابدا، باز اگر رستم و سهراب را بگویید چیزی است». پیشنهاد دهنده به اعتراض برخاست که «عجب، اگر پادشاهی ضحاک را نخواندهاید پس گوینده شعر «ضحاک ماردوش کیست.»
و من تازه به یاد دسته گلی افتادم که بروزگار جوانی به آب داده بودم و شعرگونهای که براساس مسموعاتم در وصف ضحاک اسطورهای و ضحاکان معاصر بهم بسته بودم؛ بیآنکه این فصل از شاهنامه را خوانده باشم.»
«سعیدی سیرجانی» در ادامه مقدمه کتابش«ضحاک ماردوش از شاهنامه فردوسی» بازهم تاکید میکند که با زبان فردوسی و داستانهایش نا آشناست و این کتاب حاصل همان کلاس درس اجباری است که سالها بعد یکی از دانشجویان، درس و بحث را ضبط کرده و برای تنظیم و ویرایش نهایی برای استادش فرستاده است.
با مولف کاری نداریم که به گاه جوانی شعر ضحاک ماردوش را در وصف ضحاک زمانه سرود و بعد از پیروزی انقلاب همچنان مغضوب ماند. به اعتراف خود نویسنده و تنها با کلمه «مسموعات» کار داریم. بله قضاوت بر مبنای شنیدهها.
با این هم کار نداریم که شورِ جوانی، «سیرجانی» را واداشت که بر مبنای شنیدهها شعری در وصف ضحاک زمانه بنویسد. قضاوتهای ناپخته، میوه جوانی و جاهلی است که کم و بیش به آن دچار بودهایم. اما تداوم جاهلی و اصرار بر خطای گذشته، داستان عجیبی است. آن هم برای وطن پرستان فصلی که فعلا «وطن» را در یکی از کفههای ترازو گذاشتهاند وخواهیم دید که درب تعقلشان برهمان پاشنه میچرخد.
بخشی از جامعه که تا دیروز «امت اسلامی» شعارشان بود حالا به «ملت اسلامی» تنزل کردهاند. برخی به دنبال فره ایزدی و تاج کیانیاند و جریان چپ که تا دیروز با شعار تودههای مردم، اهداف رهبران شوروی را دنبال میکرد، با شعار «وطن» همان اهداف قبلی را دنبال میکند.
حوادث اخیر چنان گروههای فکری را غربال کرده که نیاز نیست سیاست مدار کهنهکاری باشی تا مثلا بفهمی، منتقدان همیشگی از اساس یک چشمشان چپ است. آنها در همه دوران زندگی منتقد بوده و هستند ولو آنکه «مسموعاتی» باشد که سران حزب گفته باشند. اعتراف به اشتباه و ناپختگیِ جوانی در قاموس ایشان نیست. و هیچگاه نخواستند عالمانه و مستقیم بررسی کنند که توده مردم واقعا چه میخواهند و اساسا درکی از نیازهای واقعی مردم ندارند. و همچنان به مسموعات حزب پایبند ماندهاند.
اگر دلایل منطقی بیشتری هم مطالبه کنید، میگویند؛ «اکثرهم لایعقلون». اگر از آنها راهبرد بخواهید، هیچ مرشدی در آستین ندارند و در پاسخ به این پرسش که مرجعیت سیاسیتان کیست، این بار مغلطه کنان میگویند؛« تودهها باید به تدریح به درک و تعقل برسند و از دل توده ها یکی انتخاب شود!»
پاسخ این جدال سیاسی بماند به وقت ارج نهادن قلم، برای روزهایی که بعد از عبور از بحران همچنان به وطن و ملیت ارج نهیم. و به پاس سیسال رنج حکیم ابوالقاسم فردوسی ابیاتی از همان شاهنامه انتخاب کردهام، شاید تعقل و تفکر راهگشای این روزهای پرتنش ما باشد.
ابیات 16 تا 31 در ستایش خرد:
«کنون ار خردمند، اَرجِ خِرَد/ بدین جایگه گفتن اندر خورد
بگو تا چه داری بیار از خرد/ که گوش نیوشنده زو برخورد
خرد بهتر از هرچه ایزدت داد/ ستایش خِرد را بِه از راه داد
خِرَد افسرِ شهریاران بُوَد /خرد زیور نامداران بُوَد
کسی کو خرد را ندارد ز پیش/ دلش گردد از کرده خویش ریش
خِرَد را و جان را که یارَد ستود/ وگر من ستایم که یارَد شنود»
منابع:
شاهنامه فردوسی به اهتمام دکتر سید محمد دبیرسیاقی، چاپ سوم 1381، نشر قطره
ضحاک ماردوش از شاهنامه فردوسی، گزارش سعیدی سیرجانی، چاپ سوم فروردین 1369 نشر نو