تا همین چند سال پیش «گعده مردانه» فقط یک عادت نبود؛ بخشی از زیست اجتماعی بود. جایی برای گفتن و شنیدن، برای سبک شدن، برای گرفتن تصمیمهایی که شاید در ظاهر بیاهمیت بودند، اما در عمل مسیر زندگی را تغییر میدادند.
در دل همین دورهمیهای ساده، شبکههایی شکل میگرفت که نه اسم داشتند و نه ساختار رسمی اما کار میکردند؛ از پیدا کردن شغل تا عبور از بحرانهای شخصی. گعده، به زبان جامعهشناسی، یک نهاد غیررسمی تولید سرمایه اجتماعی بود، حتی اگر خود افراد چنین تعبیری از آن نداشتند.
این تصویر هنوز کاملا از بین نرفته است. هنوز هم میتوان مردانی را دید که بهطور منظم دور هم جمع میشوند، روابط خود را حفظ میکنند و حتی از دل همین ارتباطها، همکاریهای اقتصادی یا حمایتهای متقابل بیرون میآورند.
اما اگر از سطح مشاهدههای پراکنده فاصله بگیریم، با یک واقعیت دیگر روبهرو میشویم: اینها بیشتر استثنا هستند تا قاعده. آنچه در حال رخ دادن است، حذف ناگهانی گعدههای مردانه نیست، بلکه فرسایش تدریجی و آرام آنهاست؛ نوعی عقبنشینی بیصدا که کمتر دیده میشود، اما اثرش در لایههای عمیقتر زندگی اجتماعی قابل تشخیص است.
در مقابل، دورهمیهای زنانه مسیری متفاوت را طی کردهاند. نهتنها از بین نرفتهاند، بلکه در بسیاری موارد منسجمتر، هدفمندتر و حتی کارآمدتر شدهاند. این تفاوت نه یک تصادف است و نه صرفا حاصل تفاوتهای فردی یا سلیقهای. با دو واکنش متفاوت به یک واقعیت مشترک روبهرو هستیم: فشارهای فزاینده اقتصادی، تغییرات فرهنگی و بیثباتیهای اجتماعی.
برای مردان، این فشارها اغلب به شکل فردی تجربه شدهاند. نقش نانآور بودن که سالها بهعنوان ستون هویت مردانه عمل میکرد، تضعیف شده، بدون آنکه جایگزینی روشن و پذیرفتهشده برای آن شکل بگیرد. نتیجه، نوعی تعلیق هویتی است؛ وضعیتی که در آن فرد نه به الگوی گذشته تعلق کامل دارد و نه در الگوی جدید به قطعیت رسیده است.
در چنین شرایطی، گعدهای که زمانی محل تایید و بازتولید این هویت بود، کارکرد خود را از دست میدهد. مردی که در درون خود با تردید مواجه است، در جمع نیز کمتر احساس استحکام میکند.
از سوی دیگر، فشارهای اقتصادی و ذهنی، زمان و انرژی مردان را بهشدت محدود کرده است. وقتی زندگی به یک پروژه دایمی برای بقا تبدیل میشود، هر فعالیتی که خروجی فوری و ملموس نداشته باشد بهتدریج از اولویت خارج میشود. گعده، که زمانی نوعی سرمایهگذاری بلندمدت اجتماعی محسوب میشد، در این چارچوب بهعنوان هزینهای غیرضروری دیده میشود. این تغییر نگاه، آرام اما پیوسته، زیرساختهای ارتباطی مردان را تضعیف کرده است.
در مقابل، زنان واکنشی متفاوت نشان دادهاند. بهجای عقبنشینی به فردیت به تقویت جمع روی آوردهاند. دورهمیهای زنانه، در بسیاری از موارد، صرفا محل گفتوگو نیستند؛ به فضایی برای تبادل تجربه، دریافت حمایت عاطفی و حتی خلق فرصتهای اقتصادی تبدیل شدهاند.
آنچه در ظاهر یک جمع دوستانه به نظر میرسد، در عمل نوعی شبکه غیررسمی اما کارآمد است. این شبکهها، بهویژه در شرایط بیثبات، نقش ضربهگیر را ایفا میکنند؛ چیزی که در بسیاری از روابط مردانه امروز کمتر دیده میشود.
نقش فناوری و شبکههای اجتماعی نیز در این میان قابل توجه است. این ابزارها ارتباط را آسانتر کردهاند، اما لزوما آن را عمیقتر نکردهاند. برای بسیاری از مردان، ارتباطات دیجیتال به جایگزینی کمهزینه برای حضور واقعی تبدیل شده است؛ جایگزینی که در کوتاهمدت کارآمد به نظر میرسد، اما در بلندمدت به نوعی انزوای پنهان منجر میشود. فرد در ارتباط است، اما تنهاست؛ وضعیتی که بیش از آنکه دیده شود، احساس میشود.
با این حال، هرگونه تحلیل از این وضعیت اگر استثناها را نبیند، ناقص خواهد بود. هنوز هم گعدههای مردانهای وجود دارند که زنده، پویا و اثرگذارند. هنوز هم روابطی شکل میگیرند که از سطح گفتوگو فراتر میروند و به همکاری و همدلی واقعی میرسند. اما مساله، همان روندی است که آرام و تدریجی در حال تغییر دادن تصویر کلی است. جامعه نه با حذف یک پدیده، بلکه با جابهجایی وزن آن مواجه است.
این تغییر، پیامدهایی فراتر از سطح روابط روزمره دارد. در سطح فردی، کاهش تعاملات معنادار میتواند به افزایش احساس تنهایی، کاهش تابآوری روانی و محدود شدن دایره تصمیمگیری منجر شود. در سطح اجتماعی، تضعیف شبکههای غیررسمی مردانه به معنای کاهش بخشی از سرمایه اجتماعی است؛ سرمایهای که در بسیاری از مواقع، خلا نهادهای رسمی را پر میکرد.
در نهایت آنچه با آن مواجهیم نه یک بحران ناگهانی، بلکه یک فرآیند تدریجی و چندلایه است. فرآیندی که از اقتصاد آغاز میشود، به هویت میرسد و در الگوهای ارتباطی تجلی پیدا میکند.
همین پیچیدگی، ضرورت ورود دقیقتر و علمیتر جامعهشناسان و روانشناسان به این موضوع را نشان میدهد. بدون چنین نگاهی، هر تحلیلی یا به سادهسازی میانجامد یا به اغراق.
مساله در نهایت، فقط کم شدن یا زیاد شدن دورهمیها نیست. مساله این است که «جمع» بهعنوان یک سرمایه اجتماعی در حال بازتعریف است. و اگر این بازتعریف بهدرستی فهمیده نشود، ممکن است زمانی متوجه شویم که نهتنها یک عادت، بلکه بخشی از توان جمعی خود را از دست دادهایم.