اعترافات یک جنگل خسته؛

لیشک، جنگلی که آبرو خرید

0 ۱۵

امروز دهم ماه اسد است. سرطان را پشت سر گذاشتیم و چیزی به سنبله که مورد علاقه من است نمانده است. آفت پروانه سفید برگخوار از یکی دو ماه قبل و دقیقا سر موعد مقرر هر سال، حضورش را در جنگل‌های هیرکانی گیلان اعلام عمومی کرده است. این آفت سال گذشته تمام گیلان را تحت پوشش خود درآورد و برگی نمانده که نخورده و نجویده باشد. کاری به آمارها و رقم‌های رنگارنگ آدم‌های درشت جهاد کشاورزی ندارم که مدام از موفقیت عملیات مبارزه خود می‌گویند. سوال جدی‌تر دیگری تمام ذهن من را مشغول کرده اینکه آیا احیانا کسی در این جمع از خود گذشته و دلسوز می‌تواند حدس بزند چیزی که در این استان از خود آفت ماندگارتر است چیست؟

 

یادش بخیر آقایی سیاستمدار با پاهایی معیوب مادرزادی بود که الآنم هست. وی یک زمانی تانک خود را در پوستین پراید به ملت قالب می‌کرد. بگذریم. اخیرا جنگل‌ هیرکانی این موجود پیر اما خردمند که از موجودات این‌چنینی خسته شده است را ملاقات کردم . او با من اندکی درد و دل کرد. به من گفت: تو خبرنگاری؟ گفتم: تقریبا. گفت: پس بنویس؛ چون من دیگر حوصله داد زدن ندارم. چهل میلیون سال است ایستاده‌ام. دایناسورها و رفیق‌شان را دیده‌ام، عصر یخبندان را دیده‌ام، چندین دوره انقراض را پشت سر گذاشته‌ام، اما موجودی عجیب‌تر از مدیران و بعضی از آدم‌های این چند دهه اخیر ندیده‌ام.

 

از پروانه برگخوار ناراحت نیستم. او پروانه است و کارش خوردن است. من از آدم‌هایی تعجب می‌کنم که حقوق می‌گیرند تا نگذارند او هر سال مهمانی مفصل بگیرد اما این مهمانی هر سال با مخلفات برپا می‌شود و هنوز بر سر این‌که پروانه دقیقا چه می‌خورد، جلسه برگزار می‌کنند و پول جلسه می‌گیرند.

 

گفتم نظرت در مورد قاچاقچیان چوب چیست؟ گفت: قاچاقچی اگر درخت ببرد تعجب نمی‌کنم. او قاچاقچی است و بر اساس غریزه مریضش عمل می‌کند. من از قانون تعجب می‌کنم که زودتر از من از او خسته می‌شود و راه به راه از حبس آزادش می‌کند.

 

از جنگل هیرکانی پرسیدم از آفرودسواران ناراحتی؟ گفت: مدتهاست موجودات عجیبی وسط روز با تعداد زیادی خودرو و پهپاد و اسپیکر و عکاس حرفه‌ای به دیدنم می‌آیند. خبرشان بیاید من نمی‌دانم این‌ها گردشگرند یا تراکتور. دستورالعمل راهنمای آن‌ها همین قدر مزخرف است. مثلا اگر جایی تابلو ورود ممنوع دیدی، دقیقا برو همانجا. یا مثلا اگر دیدی راه، ماشین‌رو نیست حتما با ماشین برو! اگر هم دیدی ریشه یک بلوط از خاک بیرون زده دقیقا روی همان ریشه به حد مرگ گاز بده تا فیلم اینستاگرامی‌اش با هشتگ #حال خوب #یک روز قشنگ در طبیعت بکر، هیجان بیشتری به فالورها بدهد. انگار همه جای تن من جاده آسفالته است که می‌خواهند از رویم رد بشوند.

 

خواستم از جنگل هیرکانی خداحافظی کنم. گفتم: چهل میلیون سال است ایستاده‌ای. از آدم‌ها خیلی دلخوری نه؟ جنگل هیرکانی کمی سکوت کرد. گفت: نه… از همه‌شان نه. گفتم هنوز هم آدم‌های خوب پیدا می‌شوند؟ با یکی از شاخه‌های میلیون‌ها ساله‌اش به جنگل 100 هکتاری و جوان لیشک اشاره کرد و گفت: پنج سال است که عده‌ای آدم پیدا شده‌اند که عجیبند. نه برای بریدن من می‌آیند و نه می‌آیند تا با آفرود ریشه‌هایم را له کنند و سلفی بگیرند.

 

این‌ها بیل می‌آورند. نهال می‌آورند. کلی عرق می‌ریزند. در نگهبانی دادن خیلی استادند و موقع رفتن هم چیزی جز خاک روی کفش‌شان را با خود نمی‌برند. اگر آن‌ها را دیدی از قول من بگو وقتی این نهال‌های کوچک لیشک چند صد سال دیگر سایه شدند و احیانا کودکی زیرشان خوابید، آن روز شاید هیچکس اسمشان را به یاد نیاورد اما مهم منم که همیشه به یادشان هستم. چون آن‌ها تنها کسانی بودند که بعد از رفتنشان من مجبور نبودم تعداد خودم را بشمرم.

 

راستش من از همان اول هم می‌دانستم این‌ها موفق می‌شوند. پنج سال پیش ظاهرا این سوال مطرح بود که این‌ها مگر می‌توانند جنگل احیا کنند؟ حالا اما پنج سال گذشته و حالا سوال عوض شده؛ آیا اصلا خود اداره‌ای که این سوال را پرسید تا 5 سال دیگر سر جایش هست و با جهاد کشاورزی ادغام نمی‌شود؟! طوری که یک روز صبح از خواب بیدار شویم و ببینیم راش را دارند با سیب‌زمینی مدیریت می‌کنند.

 

لیشک به من ثابت کرد بعضی آدم‌ها بلدند چیزی بکارند بی آن‌که برای نشستن زیر سایه‌اش عجله داشته باشند. بهرحال از قول من به آن‌ها بگو خوشحالم که نسل آدمیزادی‌شان هنوز به طور کامل منقرض نشده است.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.