گفتوگوی اخیر “دکترمحمد فاضلی” با “نرگس آذری” کارشناس حوزه پسماند و محیطزیست درباره پسماند را دیدم. گفتوگویی قابل تامل بود، اما چیزی که برای من بیش از محتوای آن اهمیت داشت، پرسشی بود که بعد از دیدن آن دوباره در ذهنم شکل گرفت: آیا واقعا مساله پسماند گیلان، نداشتن ایده و نداشتن مطالعه است؟ به گمان من، پاسخ روشن است: نه.
گیلان سالهاست درباره پسماند حرف میزند. درباره سراوان، شیرابه، دفن، تفکیک از مبدا، زبالهگردی، اقتصاد پسماند، ظرفیت کارخانهها، حمل و نقل، قراردادهای پیمانکاری، مشارکت مردم، گردشگری و حتی آثار این وضعیت بر تالاب انزلی و منابع طبیعی، بارها تحقیق، گزارش، هشدار و پیشنهاد ارایه شده است.
بنابراین مشکل اصلی این نیست که دوباره کسی بنشیند و برای ما توضیح بدهد پسماند یک مساله پیچیده است. خود مردم گیلان سالهاست پیچیدگی آن را زندگی میکنند. مساله اصلی جای دیگری است.
ما در گیلان بیش از آنکه با کمبود دانش مواجه باشیم، با گسست میان دانش و تصمیم مواجهیم. هر بار مدیری میآید، بخشی از مسیر دوباره از نقطه صفر شروع میشود؛ مطالعات جدید سفارش داده میشود، جلسات جدید تشکیل میشود، کارشناسان جدید دعوت میشوند و دوباره همان پرسشهایی مطرح میشود که پاسخ بسیاری از آنها سالهاست روی میز است.
این روند اگر یک بار اتفاق بیفتد، طبیعی است. اگر تبدیل به رویه شود، دیگر اسمش مطالعه نیست؛ حافظه سازمانیِ از دسترفته است.
برای کسی که سالها این پرونده را از نزدیک دنبال کرده، تفاوت میان «تحلیل خوب» و «راهحل قابل اجرا» کاملا روشن است. در پسماند، بیان اینکه باید محلی فکر کرد، کوچکتر تصمیم گرفت، تفکیک را جدی گرفت یا به جای دفن به سمت بازیافت و بازگشت مواد رفت، حرفهای درستی است. اما درست بودن یک گزاره، آن را به سیاست اجرایی تبدیل نمیکند.
پرسش بعدی همیشه سختتر است:
چه کسی اجرا میکند؟ با چه اختیاری؟ با چه پولی؟ درچه زمانی؟ با چه استانداردی؟ مسوول شکست چه کسی است؟ شاخص موفقیت چیست؟ و اگر نتیجه حاصل نشد، چهکسی پاسخگو خواهد بود؟ اینجاست که بسیاری از نسخههای زیبا در نخستین برخورد با واقعیت زمین میخورند.
پسماند را نمیتوان فقط با «ایده» اداره کرد. پسماند یک زنجیره است؛ از لحظه تولید درخانه تا تفکیک، جمعآوری، انتقال، پردازش، بازیافت، بازگشت مواد به چرخه اقتصاد و در نهایت دفن آن بخش کوچکی که واقعا راه دیگری ندارد. اگر یکی از حلقهها درست کار نکند، سرمایهگذاری در حلقه دیگر ممکن است تنها هزینه تولید کند، نه حل مساله.
همین جاست که باید درباره فناوری هم با احتیاط سخن گفت. راهکار کوچک الزاما راهکار خوب نیست؛ همانطور که راهکار بزرگ الزاما بد نیست. اندازه فناوری باید تابع ترکیب و مقدار پسماند، رطوبت، ارزش حرارتی، اقتصادپروژه، استانداردهای زیستمحیطی، ظرفیت بهرهبرداری، کنترل آلایندگی و امکان پایش باشد. نمیتوان صرفا چون یک فناوری «کوچک»، «محلی» یا «مدرن» نامیده میشود، آن را راهحل دانست.
بهخصوص درباره طرحهایی مانند زبالهسوزهای کوچک روستایی، حساسیت باید چند برابر باشد. پیش از هر تصمیم، باید روشن باشد فناوری دقیقا چیست، چه مطالعهای پشت آن قرار دارد، چه مجوزهایی گرفته شده، استاندارد انتشار آلایندهها چیست، پایش چگونه انجام میشود، هزینه واقعی ساخت و بهرهبرداری چقدر است و چه کسانی از نظر اقتصادی در پروژه ذینفع هستند.
این پرسشها اتهام نیستند؛ حداقلهای شفافیت در تصمیم عمومیاند.
مساله امروز گیلان این نیست که باز هم ثابت کنیم پسماند بحران است. همه میدانیم بحران است. مساله این است که چرا به رغم این حجم از تجربه، مطالعه و هشدار، هنوز تصمیمها به نتیجه پایدار تبدیل نمیشوند.
استان به یک گزارش دیگر که چند ماه بعد در قفسه بماند نیاز ندارد. به سازوکاری نیاز دارد که دانش موجود را جمع کند، تضادها را روشن کند، اولویتها را مشخص کند، مسوولیت هر دستگاه را تعیین کند و برای هر تصمیم، شاخص قابل اندازهگیری و زمانبندی مشخص داشته باشد.
اگر قرار است مدیریت پسماند گیلان تغییر کند، نقطه شروع آن نباید این باشد که «چه چیز جدیدی کشف کنیم؟»
نقطه شروع باید این باشد:
از میان آنچه تاکنون میدانیم، چه چیزی را باید همین امروز اجرا کنیم و چه کسی باید بابت اجرا یا عدم اجرای آن پاسخگو باشد؟
به نظرم تفاوت مدیریت آینده پسماند گیلان با گذشته، دقیقا در پاسخ به همین پرسش مشخص خواهد شد. چون مشکل ما کمبود حرف نیست؛
مشکل این است که هنوز فاصله میان دانستن، تصمیم گرفتن و انجام دادن بیش از حد زیاد است.
و این فاصله، همان جایی است که هر سال هم منابع عمومی را میبلعد، هم زمان را و هم اعتماد مردم را.