تا پیش از تهاجم و تجاوز تیرماه سال گذشته آمریکا و اسرییل به ایران و آغاز جنگ تحمیلی دیگری در کشور، جنگ هشت ساله ایران و عراق مهمترین تجربه جنگی در ایران معاصر محسوب میشد.
تجربههای تلخ و درعین حال پر غرور آن جنگ که درصد کمی از هم میهنان امروزی ما آن را عملا تجربه کرده و به یاد دارند بالقوه میتوانست برای هر کشوری پشتوانه دهها و بلکه صدها سال درس آموزی برای آینده در پی داشته باشد.
درسهایی مبتنی بر ضرورت همزمانی و همپوشانی غرورملی و اقتدار نظامی و دفاعی با هوشمندی و توازن در سیاست داخلی و خارجی. تجربهای که درس مهم آن را میتوان ضرورت تقویت هرچه بیشتر قدرت دفاعی کشور و همزمان تنش زدایی هرچه بیشتر در روابط خارجی کشور دانست.
معالاسف در سالهای پس از جنگ هشتساله به هر دلیل تنها بخش نخست این آموزه یعنی تقویت بنیه دفاعی کشور مورد توجه کافی قرار گرفت و در بخش تنشزدایی در روابط خارجی؛ علیرغم ابتکار عملهای صورت گرفته و اقدامات موثر مقطعی موفقیتی به دست نیامد که نتیجه آن هم در تیرماه سال گذشته با تجاوز نظامی آمریکا و اسراییل به کشور مشاهده گردید.
در تیرماه سال گذشته پس از چند دهه کشمکش و پس از چند نوبت تا آستانه جنگ پیش رفتن ایران و آمریکا؛ هجوم ناگهانی و غیرموجه همزمان آمریکا و اسراییل به ایران، جنگی نابرابر را آغاز کرد که تاکنون در دو نوبت موجب خسارات فراوانی به کشور و منطقه بوده است. جنگی که دومین جنگ بزرگ ایران در کمتر از ۵۰ سال گذشته محسوب میشود.
در اینکه این جنگ از موضعی غیرقانونی و غیراخلاقی و بدون هیچ زیربنای حقوقی و با ماهیتی کاملا تجاوزکارانه از سوی آمریکا و اسراییل به ایران تحمیل شده تردیدی نیست. طبعا در این که در مقابل چنین تجاوز شرورانهای باید ایستاد و از کشور و مردم دفاع کرد هم تردیدی نیست.
اما در این نیز نباید تردید کرد که جنگ دفاعی و دفاع در جنگ تنها ماهیت نظامی ندارد و علاوه بر اقدامات و عملیات نظامی، نیازمند اقداماتدفاعی همزمان در عرصههای سیاسی، اقتصادی و اجتماعی هم هست.
این واقعیت که هر دو (به عبارتی سه) جنگی که در نیم قرن اخیر به کشور ما تحمیل شده ماهیتی تجاوزگرایانه داشته و در هر سه مورد ما و کشور ما در موضع دفاعی بوده نباید ما را از این واقعیت دیگر که جنگ در هر حال اثرات تخریبی و بازدارنده طولانی مدتی بر پیشرفت اقتصادی و فرهنگی کشور و بعضا تا چند نسل بعدی دارد غافل سازد.
براین اساس، اینک پس از گذشت بیش از یک سال از شروع جنگ جدید وتداوم شرایط جنگی شاید فرصت مناسبی باشد تا علاوه بر ارزیابی دفاع نظامی به ارزیابی عملکرد کشور در عرصههای سیاسی اقتصادی و اجتماعی هم پرداخته شود.
در بعد نظامی تردیدی نیست که رزمندگان ایرانی علی رغم همه محدودیتها با فداکاری فراوان و با صرف جان توانستهاند صحنه نبرد را به گونهای مدیریت نمایند که دشمن متجاوز در دستیابی به اهداف نظامی خود ناموفق باشد و امروز کشور از نظرنظامی درشرایط دفاعی قابل قبولی به سر میبرد.
در این میان اما نباید از توجه به شرایط کشور در عرصههای اقتصادی و سیاسی و اجتماعی غفلت داشت و اهمیت آنها را دستکم گرفت.
در واقع به نظر میرسد سیاستجنگی آمریکا پس از ناکامی در دستیابی سریع و کم هزینه به پیروزی نظامی در ماههای اخیر تغییر یافته و استفاده از نیروی نظامی به عنوان پشتیبان عملیات اقتصادی و سیاسی را در دستور کار قرار داده است.
به این معنا که میکوشد با ابزار نظامی؛ فشارهای اقتصادی به ایران وارد کرده و با تضعیف پشت جبهه نیروهای نظامی کشور زمینه را برای دستیابی به اهداف سیاسی خود آماده سازد. اتخاذ این سیاست است ازسوی امریکا علی القاعده میبایست در سیاستدفاعی ما نیز مبنای عملیات تدافعی قرار بگیرد.
در این مسیر استفاده از تجربیات جنگ هشت ساله ایران و عراق و تاثیر عوامل سیاسی، اقتصادی. اجتماعی در فرجام آن جنگ که هنوز از یادها نرفته میتواند راهگشا باشد بویژه اینکه خوب یا بد و به هر دلیل هنوز بسیاری از مدیران اجرایی و فرماندهان نظامی جنگ یکساله اخیر کسانی هستند که در جنگ هشت ساله نیز حضور و بعضا مسوولیت داشته اند.
در همین راستا اگر بخواهیم برخی از مهمترین نقاط ضعف اداره جنگ در جنگ تحمیلی هشت ساله را به عنوان درسهایی برای شرایط امروز کشور مرور نماییم شاید بتوان موارد زیر را فهرست کرد:
۱- دور شدن تدریجی میادین نظامی، سیاسی، اقتصادی از یکدیگر که در نتیجه آن نه میدان نظامی میتوانست از دستاوردهای سیاست بهرهمند شود و نه سیاست میتوانست از دستاوردهای میدان بهرهبرداری نماید.
۲_ فرسایشی شدن جنگ و تبعات منفی آن بر اقتصاد کشور و مردم و در نهایت قرار دادن جنگ نه به عنوان اولویت بلکه یکی از امور روزمره در افکار عمومی.
۳_ غلبه شعار زدگی و ایده ال طلبی بر واقع بینی و عمل گرایی که نتیجه عملی آن از دست دادن فرصتهای صلح مقتدرانه بود.
۴_ میدانداری فعالان سایه و ستاد نشین به جای فعالان اصلی در عرصه های نظامی و اجرایی که موجب فاصله غیر ضرور بین ستاد و صف شده و تاثیر منفی بر ارزشهای معنوی رزمندگان هم داشت .
۵_ و سرانجام شاید مهمترین درس؛ تعیین اهداف غیر منطبق با ظرفیت ها و غیر متناسب با مقدورات بود که عرصه را هم بر رزمندگان در میدان جنگ و هم بر سیاسیون در صحنه مذاکره تنگ کرده و توان ابتکار عمل آنان را به تحلیل برده بود.
چنانکه اشاره شد، انتظار طبیعی و بدیهی این است که نکات فوق و ای بسا نکات مهم دیگری که ناگفته مانده در مدیریت جنگ کنونی از سوی متولیان امر که اکثریت آنان خود از تجربه مستقیم جنگ هشت ساله نیز برخوردارند مورد استفاده و بهرهبرداری قرار گیرد.
ولی بعضا به نظر میرسد نشانه ای از این رویکرد تجربه محور در سخن و عمل برخی از آنان مشاهده نمیشود و وجود همین واقعیت تلخ است که ما را ناگزیز میسازد مواردی را از موضع خیرخواهی برای کشور و به عنوان درس های جنگ دیروز برای مدیران جنگ امروز یادآوری کنیم.
۱- اهمیت تبلیغات درجنگ حتی از نوع افراطی آن را نمیتوان انکار کرد اما این مهم است که متولیان امر، مرز ادعاهای تبلیغاتی با امکانات و اهداف واقعی را به دقت در نظر داشته باشند و اجازه ندهند متولیان تبلیغات، خود را در زمره مدیران اجرایی و فرماندهان نظامی قرار دهند و یا بر آنان اشراف داشته باشند. در واقع تبلیغات باید تابع تصمیمات باشند و نه بالعکس.
۲- شک نیست که اقتضای جنگ جستجوی فرصت برای مقابله نظامی با دشمن است ولی نباید از یاد ببریم که جنگ خود وسیلهای است برای صلح و لذا باید با همان فرصت طلبی که در پی ضربه به دشمن هستیم، باید در جستجوی فرصت برای رسیدن به صلح شرافتمندانه نیز باشیم.
۳-افکار عمومی مهمترین سرمایههای معنوی هر جنگی محسوب میشوند و هرگونه هدف گذاری در جنگ باید منطبق با سمت و سوی آن اتخاذ گردد از اینرو توجه به افکار عمومی هم از راه پایش مداوم آن و هم از طریق تعامل با آن را نباید از یاد برد.
۴-تغییر نسلها و تحولات بنیادین در نگرش و دانش نسل فعلی با نسلهای پیشین از نکات مهم دیگری است که در سیاست گذاریهای مختلف کشور مخصوصا در حوزه دفاع و امنیت ملی میباید مورد توجه ویژه قرار داشته باشد.
۵- و سرانجام به تبع درسها و تجربیات جنگ تحمیلی هشت ساله شاید مهمترین نکته این باشد که در تصمیمات مربوط به جنگ و صلح تعیین اهداف متناسب با مقدورات و محاسبه مداوم هزینه فایده به عنوان اصلی اساسی مورد توجه قرار داشته و هر تصمیم کلان در این حوزه بر آن مبنا اتخاذ گردد.
این یادداشت مختصر را با این امید به پایان میبریم که درس آموزی از تجربیات گذشته بتواند چراغ راه تصمیم گیران در گذار کشور از شرایط به واقع خطرناک کنونی قرار گرفته و مردم و کشور را از جنگی ویرانگر و ناخواسته به سوی صلحی شرافتمندانه و پایدار هدایت نماید.