روز شنبه چهاردهم شهریورماه یکهزار و چهارصد وپنج خورشیدی، جواد مجابی هنرمند ایرانی دنیا را بدرود گفت.
میگویم هنرمند چون او به تمامی آمیخته با هنر بود. شاعر و نویسنده و مقالهنویس بود. در نقاشی و هنرهای تجسمی دست داشت و در نقد هنری نامی بود شناختهشده. مردی پیوستهکار و امیدوار که هرگز از آفرینش دست نکشید و زندگی را غنیمتی دید برای دیدن و آفریدن و سنجیدن.
آفرینشهای هنری او همواره توجه مخاطبیناش را به خود کشانده و به درستی از تحسین بهره برده است. در روزگاری که ما زندگی میکنیم با چند کلیک میتوان سیاههای از کارهای انجامشدهی هرکسی بهدست آورد، چه رسد به نامی به آشنایی مجابی.
پس در این مجال اندک به سراغ خصوصیت ویژهای از او برویم که شایسته ستایش بسیار است. مجابی نمونهای بود از منتقدی که صادقانه آنچه میفهمد را میگوید و تن به دلخوریهای احتمالی نقدشدگان میدهد. او آنجا که با اثری شایستهی تقدیر مواجه میشود از آفرینگویی دریغ ندارد و جایی که به کاستی و کژی بر میخورد از واگوکردناش واهمهای نشان نمیدهد. بارها از انسان شهرنشین و خصوصیاتاش گفته و قبول نقد و نقادی نیز بیشک از خصوصیات چنان انسانی است.
شاید ذکر خاطرهای خالی از لطف نباشد. میگفت؛ زمانی که تازه «یادداشتهای آدم پرمدعا» در آمده بود، نسخههایی را به بعضی دوستانام از جمله شاملو داده بودم. انتظارم این بود که شاملو از کتاب خوشاش بیاد، بهویژه که چیزی حدود یکسوم آن را خودش در خوشه به چاپ رسانده بود.
در گذر از بلوار الیزابت (کشاورز فعلی) درحال قدمزدن با همسرم روزنامه کیهان را خریدم و چشمام به مقالهای افتاد با تیتر «فیالواقع دست راست گربه زیر سرشان». مقاله دربارهی همان کتاب «یادداشتهای آدم پرمدعا» بود به قلم شاملو که با مهربانی دوستانهای آغاز شده بود و بعد حملهی تندوتیز بیمراعاتی کرده بود که نویسنده سره و ناسره را در هم آمیخته و کتاب پریشانی درآورده که نیمی به کار دورریختن میخورد و نیم دیگر از تصدق سر آن نیمهی ناکارا از تاثیر و ارزش محروم شده.
آخر سر هم متذکر شده بود که راحت حرفاش را زده و این را بدهکار خلق خوش مجابی است. آن روز پنجشنبه چهاندازه برافروخته بودم و چه تلاشی کردم تا روزنامه را از همسرم که کنجکاو بود بداند دوست گرامی ما درباره کتابام چه نوشته، دور نگه دارم. بالاخره تا هفتهی بعد خودم و همسرم متقاعد شدیم که به هر حال منتقد صاحبنظر است و نقدش هرچند تند و بیتناسب جای شکوه ندارد.
در دورهمی هفتگی هیچ سخنی از مقاله شاملو به میان نیاوردیم و دوستان دیگر هم که بیشک مقاله را خوانده بودند اشارهای به آن نکردند و این خلاف رویهی همیشگی بود که همهچیز را به خنده و شوخی و جدی در جمع میگفتیم. چهار هفته به همین ترتیب گذشت. هفتهی چهارم، از جمع که بیرون رفتیم، توی کوچه شاملو مرا کناری کشید و گفت مجابی تو خیلی سنگدلی. پرسیدم چرا. گفت وقتی مقاله درآمد من منتظر بودم بالاخره اعتراض و اشارهای بکنی تا من که بعد از چاپ مقاله تازه دیدم در حق تو خیلی تند رفتهام و شلتاق کردهام، عذری بخواهم و خیالی آسوده کنم.
اما چند هفته است که تو با آرامش و خونسردیات نگذاشتی این فرصت دست دهد. گفتم من خودم را قانع کردهام که چیزی چاپ شده و اثرش را کرده است. باید فراموش کرد. آنشب، شاملو دوستانه از مجابی عذرخواهی کرده بود. مجابی این خاطره را در یادکرد مهری که شاملوی صریح و آشتیناپذیر با دوستاناش داشت میگفت اما لازم است که ما بار دیگر و از نگاه سومشخص به آن نگاه کنیم، با توجه دادن خود به بزرگی روح مجابی در مواجه با نقدی چنان صریح و بیملاحظه از جانب دوستی تا آناندازه نزدیک.
آنوقت است که میبینیم مجابیِ منتقد چهطور صادقانه و متمدنانه با مقولهی نقد روبهرو میشد. او اگر نقد را لازمهی هنر و فرهنگ و اجتماع میدید و گاه به جد و گاه به طنز و نیشخند به کاستیها و کژیها توجه میداد، خود با آغوش باز و همچون حقیقتی لازم و گرامی با نقد رویارو میشد.
هنرمند با آن چه از خود به جای گذاشته تا همیشه در میان مردم زنده است و ما را و او را نیاز آن نیست که از پس درگذشتاش چون مردهپرستان هیاهو به راه اندازیم. گرچه دریغ رفتن چون اویی بر ما پایدار است اما سر آن نداریم که قدیسی برسازیم. یاد او را در واپسین «بغلکردن دنیا» گرامی میداریم و تایید سخن را با طنزی از او به پایان میبریم که: وقتی قلباش از کار ماند، هیچکس در خوشقلبی او شک نکرد.
یادش و ناماش گرامی و پاینده.