در فضای پرهیاهوی رسانههایدیجیتال، هر روز با سیلاب بیامان از یادداشتها، مقالات و تحلیلها روبرو میشویم. از نقد سینما گرفته تا تحلیلهایاجتماعی از توصیههای روانشناختی تا روایتهای ادبی. نوشتهها رنگ به رنگ، همهجا فراواناند.
اما با کمی درنگ در میان هیاهوی کلمات، با واقعیتی هولناک روبرو میشویم. گویی بیشتر متون با جریانییکسان، یکنواخت و خالی از خلاقیت پیش میروند. ما وارد عصر نویسندگان سایه شدهایم، دورانی که در آن قلم، جای خود را به «پرامپت» داده است و نویسنده، به جای آفرینش، به استخراج روی آورده است.
نویسندگی از نخستین روزهای تاریخ به عنوان هنرآفرینش از عدم شناخته میشد، فرآیندی که در آن نویسنده از دل تجربههای زیستهی خود، از مشاهده و از درد تجربه، معنا میساخت. نویسندگی که روزگاری نوعی مبارزه با سکوت بود، امروزه، به یک تراکنش ساده، تقلیل یافته است.
شاید این روزها بتوان با چند دستور ساده به هوش مصنوعی به نوشتار و مقالهای به نام خود دست یافت، اما باید به این نکته توجه داشت که در این حالت، شما دیگر در مقام یک نویسنده نیستید، بلکه تنها یک اپراتور الگوریتم هستید و بس. کسی که از مرحلهی دشوار و حیاتی فکر کردن، عبور کرده و مستقیماً به مرحلهی تولید انبوه رسیده است.
در این فرایند معیوب، سلسلهمراتب ذهن فرو پاشیده، چراکه خروجی محاسباتی ماشین، جایگزین رنج فکری انسان شده است. نویسنده دیگر نمیخواهد با کلمات دستوپنجه نرم کند، او فقط میخواهد آنها را تحویل بگیرد. این یعنی حذف فرآیند تبدیل که در آن، فکر خام انسان به کلمهی صیقلخورده تبدیل میشود. با حذف این واسطه، آنچه باقی میماند، نه متن خلاق، بلکه یک کالای آمادهی مصرف است.
بزرگترین فاجعه این دوران، ابهام بنیادین در تعریف خلاقیت است. ما در دورانی هستیم که خلاقیت، به یک پارامتر فنی تبدیل شده است. وظیفهی هوش مصنوعی این است که بر اساس میلیاردها متن موجود، محتملترین کلمه را پس از کلمه قبلی قرار دهد. بنابراین، هر آنچه هوش مصنوعی تولید میکند، در واقع میانگین تمام نوشتههای جهان است.
اینگونه است که تله یکنواختی مطلق طراحی میشود. ذات خلاقیت، یعنی خروج از میانگینها، یعنی حرکت به سمت و سویی نو که کسی آن را نپیموده است، یعنی بیان چیزی که در دادهها وجود ندارد. اما هوشمصنوعی، به سمت مرکز امن میانگینها میرود. و نتیجه یک دنیای نوشتاری میشود که در آن همه چیز درست، منسجم و ساختاریافته است، اما هیچ چیز نو و بدیع نیست.
این بینقصی ماشینی، در واقع مرگ خلاقیت است؛ چراکه خلاقیت در گرو همان خطاهای انسانی و پرشهای ذهن است که الگوریتمها همواره سعی در حذف آنها دارند.
بحران فعلی، تنها بحران تکنولوژی نیست، بلکه بحران هویت نویسنده است. در رویکرد سنتی، نویسنده یک سوژه بود، کسی که نگاهی منحصربهفرد به جهان دارد و از طریق کلمات، جهان را بازتعریف میکند. اما در عصر پرامپتنویسی، نویسنده به یک مصرفکننده تبدیل شده است، کسی که از توان ماشین برای تولید محتوا استفاده میکند تا سریعتر به هدف خود که بازنشر، لایک، یا کسب درآمد است، نایل آید.
در این فرآیند، نگاه فردی نویسنده حذف میشود. ماشین تنها شبیهسازی نگاه دیگران را انجام میدهد. این یعنی ما در حال حرکت به سمتی هستیم که در آن، نه نویسندهای وجود دارد که چیزی برای گفتن داشته باشد، و نه خوانندهای که چیزی برای شنیدن. ما در یک حلقهی معیوب از تولید محتوای بازتولیدشده گرفتار شدهایم که در آن، هیچ معنای جدیدی متولد نمیشود، بلکه تنها صدای تکرار است که مدام شنیده میشود.
هوش مصنوعی ابزاری است که میتواند سرعت ما را ده برابر کند، اما نباید اجازه داد، سرعت، جایگزین عمق معنا شود. اگر نویسندگی تنها به معنای چیدن درست کلمات بر اساس قواعد گرامری و ساختارهای استاندارد باشد، پس ماشین از ما برتر است و جایگاه ما در تاریخ اندیشه، به پایان رسیده است.
اما اگر نویسندگی، بازنمایی مواجههی انسان با حقیقت، بیان کلمات برای رسیدن به یک کشف معنایی باشد، هوش مصنوعی همواره در حاشیه خواهد ماند. بحران امروز، بحران کمبود کلمات نیست، بلکه بحران کمبود ارادهی انسانی در مواجهه با دشواری خلق کردن است.
اگر روزی به نقطهای برسیم که نتوانیم تشخیص دهیم پشت یک متن، یک قلب تپنده و یک ذهن رنجکشیده است یا یک پردازنده در حال چرخش، آن روز معنا مرده است و ما تنها در ویرانههایی از کلمات بیروح، به دنبال سایهای از حقیقت خواهیم گشت.
کلام آخر آنکه شاید فردا دیگر نیازی به قلم، کاغذ یا حتی فکر کردن نباشد، شاید تنها با چند کلیک، جهان را از نوشتههای صیقلی و بینقص پرکنیم. اما در این دنیای بینقص و ماشینی، وقتی همه چیز را همگان نوشته باشند، دیگر هیچچیز واقعی نخواهد بود و ما با سیلابی از کلماتی روبرو خواهیم بود که هیچجایی نمیروند، چون آنها از دل کسی برنیامدهاند…