ربع دلتا، یکی از چهار بخش کهکشان راه شیری، جایی که به قلمرو بورگها درآمده است. نمیدانم آیا آنجا همیشه قلمرو بورگها بود یا اینکه آخرین قلب سرخی که در آن میتپید با زور انساننماها یا از سر ترس و تنهایی بالاخره خاموش شد.
این روزها در این گوشه از کره زمین، در ایران خودمان، اگر سر بچرخانیم نخواهیم فهمید آیا فردی که کنارمان هست انسان است یا آخرین مدل بورگ که سخت در تلاش است آمار بدهد، قلمرو خود را وسعت دهد و قلبهای سرخ را به سلطه درآورد.
بیشتر از 4 ماه است که جامعه ما به تبی سخت مبتلا شده و انگار در حال زایش است. هویتهای فردی در خلال پویشها در حال سوختن است و تلختر از آن انگار مانند سلطه ماشینها، این جمعیتی از انسانها هستند که خیال دارند بدون فکر مستقل، همرنگ جماعت شوند.
من میدانم که احساسات در دنیای بورگها مصنوعی است اما درجه سرایت آن بالاست و هر کجا که پای میگذارد نوری، قلبی و یا حتی چراخ خیابانی خاموش میشود تا گوشهای دراز و پهنِ فیل در تاریکی جای لحاف نرم ابریشمی اشتباه گرفته شود و عدهای برای آسودگی در آن لم بدهند و تامین شوند.
30 اردیبهشت هم مانند تمام این روزهایی که مثل خواب ود بر ما گذشت. آن روز زادرور احمدرضا احمدی بود. اما من گاهی شعر گلهای مذهبی احمدرضا را زودتر از موعد میخوانم. “من از عکس انسان تیرباران شده شنیدم، که آنقدر وقت نیست تا گل را دلداری دهم. فرصت نبود گلهای مذهبی بکارم.”
او خوب میداند که فریبِ خود و فروختن هویت در جامعه فروپاشیده امروز ما چه بازار مکاره پررونقی دارد و ساختن حلقههای کوچک اعتماد چقدر سختتر از قبل شده است. خالی از نقش بودن این روزها صرفهای ندارد و مشتهای گره کرده برای هیچ، بدجور دل آدم را میزند و مرا میترساند. خدا میداند امروز یا امشب قرار است کدام قلب خاموش شود، میعادگاه ماشین چاپِ پول کجاست و قرار است کدام چراغِ خیابان برای خاطره دی بگرید.
“ما را به تاراج برند، بسیار بیداری بود، بسیار خواب بود” خیلی دلم میخواهد به شاعر این چند مصرع بگویم؛ آی احمدرضا 20 تیر 1402 درست روزی که برای همیشه رفتی، هنوز قلبهای سرخی در اطرافمان میتپید و آخرین نبرد آغاز نشده بود. این همهمه مرا به وحشت میاندازد اما تو میگویی چیزی برای ترس نیست زیرا این روزها و این شبها در تقدیرمان بود و باید با دو چشم خود میدیدیم که چطور قلبها یکی پس از دیگری سیاه میشوند و برای چوبههای دار از جنایت نکرده و مکافاتِ سخت حتی مثقالی نمیلرزد.
تو میگویی ” کبریت زدم، تو برای این روشنایی محدود گریستی” اما احمدرضا قرار نبود سه سال زودتر از تجربه سیاهمان در مرور آنچه بر ما گذشت اینچنین با اشعارت آتشمان بزنی و نباشی تا از این چند مدت برایت بگوییم. اینکه با چه جان کندنی هنوز زندهایم و شاید سر تا پایمان برای پرسه زدن در روز برای یک لقمه نان، در فشارِ جمعیت خیابان و پیادهروها این شاهدان همیشه بیدار، به تن این و آن مالیده و پر از لکه سیاه شده اما همچنان قلبمان را به ماشین چاپ پول نفروختیم.
روزی دنیای ماشینها اینقدرها هم پیشرفته و پر از آپدیتهای جدید نبود. روزی روزگاری دنیای بورگها از دستبندی فلزی آغاز شد که فناوری ابتدایی و خیلی خندهدار داشت. اما همان دستبند فلزی که بر دستانِ بکتاش بود امروز به ماشینی پیشرفته تبدیل شده است که تنها با بو کشیدن میتواند بفهمد این اطراف چه کسی هنوز زنده است و زنده بودنش را مخفی میکند. آری احمدرضا، شاید باورت نشود اما به قول خودت “لغات را شستوشو میدهیم” تا شاید چند صباحی بیشتر از بوی دهانمان نفهمند زیرِ لب چه گفتیم.