روایتی از کافه‌های رشت در دوران جنگ/ روایت جنگ (10)

ما می‌خواهیم باشیم

0 ۱۸

رشت در روزهای جنگ که از نهمِ اسفند هزار و چهارصد و چهار آغاز شد، مستقیم مورد حمله‌ قرار نگرفت، اما اتمسفر جنگ بر شهر حاکم بود. حال و هوای جنگ از طریق بنرها، پرچم‌ها، خودروهای پخش کننده‌ موسیقی جنگ و مداحی و مراسم‌های مختلف در سطح شهر به افراد منتقل می‌شد.

 

از طرف دیگر به دلیل عدم دسترسی به اینترنت و فضای مجازی که دیدارهای آنلاین را ممکن می‌کرد، افراد بیش از پیش به ملاقات همدیگر در مکان‌های شهری روی آورده بودند. کافه‌ها یکی از این مکان‌ها بود که امکان معاشرت با دوستان و دریافت اخبار در خصوص جنگ را مهیا می‌کرد.

 

به نظر می‌رسید این رفت‌وآمدها و نشستن‌ها، چیزی فراتر از وقت‌گذرانی ساده باشد؛ انگار افراد در دل اضطراب جنگ، هنوز می‌خواستند به شکلی به زندگی روزمره خود ادامه دهند و آن را از دست ندهند. انگار همه‌ی این رفتارهای پراکنده در نهایت به یک جمله مشترک می‌رسیدند؛ جمله‌ای که در فضای کافه‌ها معلق بود: «ما می‌خواهیم باشیم.»

کافه‌های شهر و کافه‌دارها علی‌رغم آنکه از وضعیت اسفبار جنگ متاثر بوند، تلاش می‌کردند وضعیت آرام و زیست کم‌ استرس‌تری را برای کافه‌نشین‌های خود فراهم کنند. در این فضا گاهی تغییرات قابل توجهی هم مشاهده می‌شد. به عنوان نمونه پیش از جنگ، کمتر پیش می‌آمد که تلویزیون جایی در کافه‌ها داشته باشد.

 

اما این‌بار با قطع شدن اینترنت تلویزیون به برخی از کافه‌ها برگشته بود. در فضای کافه دیده می‌شد که کافه‌نشین‌ها درحالی که به صندلی تکیه داده بودند و چای و قهوه‌‌یشان را می‌نوشیدند به اخبار در حال پخش نگاه می‌کردند؛ و با دیدن نقاطی که در کشور مورد اصابت و حمله قرار گرفته بود چهره‌هایشان درهم می‌رفت. غمگین می‌شدند و بیشتر سیگار روشن می‌کردند و گاهی هم بدو بیراه می‌گفتند.

 

هر مشاهده‌گری در یک نگاه کلی به کافه می‌توانست افراد حاضر در کافه را تا حدودی دسته‌بندی کند. مثلا برخی از کافه‌نشین‌ها خانواده‌های مسافری بودندکه از اصفهان، تهران، کرج و دیگر شهرها به رشت آمده بودند. آن‌ها در خصوص ویران شدن شهر و خانه‌ی‌شان و از دست دادن کاسبی با دیگر کافه‌نشین‌ها و سالندارهای کافه صحبت می‌کردند: «ما توی دفتر هواپیمایی کار می‌کردیم، جنگ که شد مجبور شدیم تعطیل کنیم. الان هم اینجا راننده‌ی اسنپ شدیم.»

 

دسته دیگر پسرهای سربازی بودند که با سرهای تراشیده و پوتین‌های به پا کرده دور میز چای می‌نوشیدند و اخبار را دنبال می‌کردند. هنگام دیدن و شنیدن اخبار جنگ سکوت می‌کردند و گاهی سرشان را به چپ و راست تکان می‌دادند. گاهی هم از گفتگوهای پر سروصدای سربازها دغدغه‌ی شیفت نگهبانی، نداشتن مرخصی چند روزه، اتمام هرچه زودتر خدمت و پیوستن به خانواده آشکار می‌شد. آن‌ها می‌گفتند: «توی پادگان یکسره افتادیم به آماده باش، هر شب با سینه خشاب می‌خوابیم.»

 

گروه پر شمار دیگر در کافه دختران و پسران تینیجر بودند. جنگ زندگی روزمره‌، درس و دانشگاه آن‌ها را تحت تاثیر قرار داده بود. این جوانان طبقه متوسط شهری به دنبال فیلترشکن بودند که بتوانند به پیج‌ اینستاگرام خود دسترسی داشته باشند.

یا به وسیله‌ی فیلترشکن‌ها بتوانند از برنامه‌های گوشی خود مانند ساند کلود، کست‌باکس، اسپاتیفای استفاده کنند گاهی غرغرهای بلند دخترهای دور یک میز اینطور شنیده می‌شد: «پینترست که ندارم اصلاً نمی‌دونم چطور استایل کنم.» و یا پسری که می‌گفت: «یوتیوبم به درآمدزایی افتاده بودا، گند زدن بهش.»

 

روشن بود که جنگ به کلی زندگی روزمره‌ی افراد را تحت شعاع قرار داده و خُردترین فعالیت روزانه افراد را فلج کرده است. اما حس دیگری که در طی مشاهده‌‌ میدانی از کافه‌ها بیشتر درک می‌شد به معنای عام حسِ «بودن» بود که در مقابل میل مرگ و نابودی قرار می‌گرفت. افراد حاضر در چنین فضایی تلاش می‌کردند تمایل به زیستن را زیر سایه جنگ از طریق اعمالی در زیست روزانه‌ زنده نگه دارند.

 

آنچه در کافه‌ها دیده می‌شد نشان می‌داد که خودِ کافه‌نشینی به روشی برای ادامه دادن زندگی روزمره تبدیل شده است. کافه‌های شهر در روزهای جنگ هم دوستی‌های قدیمی را زنده نگه می‌داشتند و هم زمینه آشنایی‌های تازه را فراهم می‌کردند. همین ارتباط‌ها بود که تحمل روزهای سخت را آسان‌تر می‌کرد. کافه‌نشین‌ها در فضای کافه میز خود را با افراد بیشتری به اشتراک می‌گذاشتند و مشغول بازی‌های «بُرد گیم» می‌شدند تا برای چند ساعت ذهن‌ها از اخبار جنگ و فشار اضطراب رها شوند.

 

در برخی از کافه‌ها جلسات فرهنگی مانند کتاب‌خوانی، نمایش فیلم و اجرای موسیقی با قدرت بیشتری برگزار می‌شد. موضوع یکی از جلسات کتاب‌خوانی در کافه‌ای به ادبیات و جستارهایی درباره‌ی جنگ و پیامدهایش اختصاص داشت. بحث‌ها اغلب حول این پرسش‌ها می‌چرخید که جنگ به کجا خواهد رسید؛ آیا راهی به سوی گشایش باز می‌کند یا بن‌بستی تازه می‌آفریند؟ و آیا مداخله خارجی می‌تواند به دموکراسی بینجامد یا شکل دیگری از استبداد را پدید می‌آورد؟

 

از روز نخست جنگ که افزایش سرسام‌آور و افسارگسیخته‌ی قیمت کالاهای مصرفی کابوس جریان معمول روزهای مردم شده بود، کافه‌ها قیمت چای و قهوه و دیگر گزینه‌های موجود در منوی خود را افزایش نمی‌دادند. این امر سبب می‌شد گرایش به حضور در کافه‌ها کماکان برقرار باشد و فضای آن بتواند تعامل اجتماعی را ممکن کند. حضور در کافه در روزهای جنگ فقط به نوشیدن چای و قهوه محدود نمی‌شد؛ نوعی باهم بودن بود که به آدم‌ها یادآوری می‌کرد تنها نیستند.

 

هربار که کسی چه به تنهایی و چه با گروه یا خانواده‌اش به کافه می‌آمد و دور یک میز می‌نشست، چای می‌نوشید و با بقیه‌ی افراد تخته نرد بازی می‌کرد، این پیام را به دیگر کافه‌نشین‌ها منتقل می‌کرد که «من هنوز اینجا هستم.» دیگران نیز همین پیام را باز می‌گرداندند. سپس همین انتقال پیام حضور از تک تک افراد تبدیل به یک پیام بزرگتر هرچند ساده اما مهم‌تر می‌شد یعنی: «ما می‌خواهیم باشیم.»

 

شاید به همین دلیل بود که تاب‌آوری جمعی نه در بیانیه‌ها و شعارها، بلکه به شکل یک روایت غیررسمی در همین هم‌نشینی‌های روزانه شکل می‌گرفت. افراد می‌توانستند به کافه بروند روی میز کافه کیک تولد بگذارند و رویش شمع بچینند و روشن کنند و تولد خود یا دوستشان را جشن بگیرند. در این موقعیت‌ها وقتی صدای موسیقی جشن تولد از کافه‌ها بالا می‌گرفت همه افراد حاضر در کافه یکصدا دست می‌زدند و در شادی مشارکت می‌کردند.

 

هرگاه که از پشت میز فردی تصمیم می‌گرفت که بلند شود و چای و قهوه‌اش را حساب کند و کافه را ترک کند، در مقابلِ کافه‌دار که پشت کانتر کافه ایستاده بود مردد می‌شد. کافه‌دارها اغلب می‌پرسیدند: «کجا می‌خوای بری؟ الان چه وقت خونه رفتنه؟ بیشتر بمون.» این دعوت به ماندن، صرفا تعارف یا بخشی از مناسبات اقتصادی کافه نبود، بلکه نوعی تایید حضور فرد در جمع و به رسمیت شناختن او در فضایی مشترک بود.

 

در چنین مواقعی کافه‌نشین باز به پشت میزش بر می‌گشت و به «هم‌حضوری» هنگام با نوشیدن چای ادامه می‌داد و در جریان پیامِ اجتماعیِ «ما می‌خواهیم باشیم» از نو مشارکت می‌کرد. گویا همین لحظه‌های ساده نشان می‌دادند که زندگی اجتماعی، اول از همه در همین مکان کوچک و روزمره مانند کافه جریان دارد و امکان تاب آوری جمعی در مقابل فشارهای بیرونی را همین فضاها ممکن می‌کنند.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.