تصور کنید در آیندهای نهچندان دور، شهری وجود داشته باشد که در آن دیگر هیچ درختی باقی نمانده است. هوای پاک به کالایی تجاری تبدیل شده و شهروندان برای نفس کشیدن ناچارند اکسیژن را در بستهبندیهای صنعتی خریداری کنند. این تصویر، هرچند اغراقآمیز به نظر میرسد، اما پرسشی جدی را پیش روی مخاطب قرار میدهد: چگونه انسان به نقطهای رسید که سادهترین موهبت طبیعت را باید خریداری کند؟
شب، آرام و بیصدا بر شهر افتاده است. «تد» از دیوارهای بلند شهر عبور میکند تا آخرین درخت را پیدا کند. شهری که دیگر بوی خاک نمیدهد؛ در آن پرندگان آواز نمیخوانند و اکسیژن را باید خرید. آنچه نابود شد، تنها جنگل نبود؛ حق انتخاب مردم هم بود. کسی از شهروندان نپرسید آیا حاضرند درختان را با کارخانهها معاوضه کنند. تصمیمها پیشتر گرفته شده بود و وقتی مردم متوجه شدند، دیگر فقط خاطرهای از جنگل باقی مانده بود. این، داستان انیمیشن «لوراکس» است؛ اما بیش از آنکه درباره یک جنگل باشد، درباره شیوه حکمرانی بر سرزمین است.
انیمیشن لوراکس (The Lorax) که در سال ۲۰۱۲ توسط استودیو ایلومینیشن و بر اساس کتاب مشهور دکتر سوس ساخته شد، پاسخی داستانی اما عمیق به این پرسش میدهد. این اثر به کارگردانی کریس رنو و کایل بالدا، یکی از شاخصترین آثار سینمای انیمیشن با مضمون حفاظت از محیطزیست و نقد توسعه افسارگسیخته به شمار میرود.
داستان در شهری روایت میشود که طبیعت از آن رخت بربسته و همه چیز، حتی درختان و هوای تنفس، مصنوعی است. در این میان، نوجوانی به نام «تد» برای یافتن آخرین نشانههای طبیعت، سفری را آغاز میکند؛ سفری که او را با گذشتهای تلخ و مردی روبهرو میکند که به دلیل حرص، سودجویی و بهرهبرداری بیرویه، تمام جنگل را نابود کرده است.
در این روایت، «لوراکس» نگهبان طبیعت و صدایِ بیصدای درختان است؛ شخصیتی که نماد مسئولیتپذیری انسان در برابر محیطزیست محسوب میشود. او بارها هشدار میدهد؛ که نابودی طبیعت، در نهایت به نابودی کیفیت زندگی انسان خواهد انجامید.
پیام اصلی انیمیشن، نقد مصرفگرایی، تخریب جنگلها و رویکرد اقتصادی است که منافع کوتاهمدت را بر پایداری محیطزیست ترجیح میدهد. لوراکس یادآوری میکند که توسعه، زمانی ارزشمند است که میان رشد اقتصادی، عدالت اجتماعی و حفاظت از منابع طبیعی تعادل برقرار شود.
اگرچه فیلم با زبانی کودکانه روایت میشود، اما مفاهیم آن برای بزرگسالان، برنامهریزان شهری، معماران و مدیران نیز قابل تأمل است. شهری که در آن طبیعت قربانی سوداگری شود، دیر یا زود با بحرانهای زیستمحیطی، کاهش کیفیت زندگی و از دست رفتن هویت خود مواجه خواهد شد.
«لوراکس» در نهایت تنها داستان یک درخت نیست؛ داستان انتخاب انسان میان سود کوتاهمدت و آیندهای پایدار است. این انیمیشن یادآور میشود که هر درختی که امروز حفظ میشود، سرمایهای برای نسلهای آینده است و هر تصمیم نادرست در قبال طبیعت، هزینهای خواهد داشت که شاید آیندگان مجبور به پرداخت آن شوند.
این روزها گیلان نیز در نقطهای حساس ایستاده است. طرح بلندمرتبهسازی و امکان احداث برجهای ۲۰ طبقه در بخشهایی از رشت و بندرانزلی با این استدلال تصویب شده که توسعه عمودی میتواند از گسترش شهر و تخریب اراضی کشاورزی جلوگیری کند. این استدلال، در ذات خود قابل بحث و حتی در بسیاری از شهرهای جهان قابل دفاع است؛ اما پرسش اصلی جای دیگری است.
آیا توسعه، بدون شنیدن صدای مردم، توسعهای پایدار خواهد بود؟
در «لوراکس» فاجعه از جایی آغاز شد که یک نفر تصور کرد آینده را بهتر از همه میشناسد. او به نام پیشرفت، جنگل را برید؛ نه از مردم نظر خواست و نه برای طبیعت حقی قائل شد. بعدها فهمید مشکل، فقط قطع شدن درختان نبود؛ بلکه حذف همه صداهایی بود که میتوانستند او را متوقف کنند.
توسعه، همیشه با صدای ماشینآلات آغاز نمیشود؛ گاهی با سکوت آغاز میشود. سکوت شهروندانی که کسی نظرشان را نپرسیده است. این روزها در گیلان، سخن از برجهایی است که قرار است افق رشت و بندرانزلی را بازتعریف کنند. موافقان، از توسعه عمودی، کنترل گسترش افقی شهر و حفظ زمینهای کشاورزی میگویند؛ استدلالی که در ادبیات برنامهریزی شهری، در جای خود قابل دفاع است. اما مسئله اصلی شاید نه تعداد طبقات باشد و نه ارتفاع ساختمانها؛ بلکه ارتفاع فاصلهای است که میان تصمیمگیران و شهروندان ایجاد شده است. شهر را نمیتوان تنها با ضوابط ساخت. شهر، پیش از آنکه بتن و فولاد باشد، عرصه زندگی است. شهرهایی که امروز به کیفیت زندگی، تابآوری و حکمرانی خوب شناخته میشوند، پیش از تصویب پروژههای بزرگ، شهروندان را به گفتوگو دعوت میکنند، نه آنکه صرفاً نتیجه را به آنان اعلام کنند.