این نوشتار، برخلاف بیشتر نوشتههایی که این روزها درباره رشت منتشر میشود نه یک یادداشت علمی است نه پژوهش نه حتی ارایه راهکار. این فقط یک گله است. گله از شهری که دوستش داریم اما هر روز بیشتر احساس میکنیم از ما دور میشود.
گاهی با خودم فکرمیکنم این تعداد متخصص، استاد دانشگاه، معمار، شهرساز، جامعهشناس، برنامهریز، پژوهشگر و دغدغهمند دقیقا کجای مدیریت شهری رشت ایستادهاند؟
اگر قرار است حاصل سالها پژوهش، پایاننامه، مقاله، نشست تخصصی و یادداشتهای کارشناسی، فقط بایگانی شدن باشد، پس اصلا فلسفه تولید دانش چیست؟
“نیچه” جایی میگوید: «انسان باید یاد بگیرد دوباره ببیند»، گمانم مساله امروز رشت هم همین باشد، ما دیگر شهر را نمیبینیم. فقط پروژهها را میبینیم. فقط افتتاحها را میبینیم. فقط گزارش عملکرد را میبینیم. اعداد، ارقام و کمیت را. اما خودِ شهر، این شهرِ دوست داشتنی، آرامآرام در میان این همه آمار و ارقام و روبان افتتاحیه گم شده است.
واقعا مدیریت شهری رشت به کدام سمت میرود؟ آیا برای شهری که همیشه به عنوان «شهر زندگی» شناخته میشد، اولویت ساخت تقاطعهای غیرهمسطح بود؟ آیا کسی از خودش پرسید که این پلها قرار است چه مسالهای را در شهر برای همیشه حل کنند؟ ما گاهی به جای آنکه مساله را حل کنیم فقط شکل ظاهری آن را تغییر میدهیم. ما به جای مدیریت تقاضای سفر، صورت مساله را پاک میکنیم.
این روزها از بلندمرتبهسازی صحبت میشود، آن هم در شهری که رطوبت، بخشی از هویت اقلیمی آن است. فارغ از تمام پیامدهای کالبدی و اجتماعی آیا واقعا به اثر رطوبت بر نگهداری ساختمانهای مرتفع یا حتی مصرف انرژی، تهویه طبیعی، هزینههای بهرهبرداری و مهمترین موضوع سیمای شهر فکر شده است؟ آیا رشت قرار است شبیه هر شهر دیگری شود؟
مگر نه اینکه سال ها خوانده و نوشتهایم برنامهریزی شهری یعنی شناخت تفاوت ها؟
یعنی نوشتن نسخهای که از دل اقلیم، تاریخ، فرهنگ و روح یک شهر بیرون آمده باشد نه کپی کردن از شهرهای دیگر؟ اصلا کپی کردن از کدام شهر؟ شهرهایی که مسالههایشان با رشت متفاوت است؟ از شهرهایی که اقلیم، ساختار اجتماعی و شیوه زیستشان هیچ شباهتی با این شهر ندارد؟
اگر دغدغه جلوگیری از گسترش افقی شهر است آیا هیچوقت با همان جدیت درباره احیای بافتهای فرسوده، توسعه میانافزا، استفاده از زمینهای رهاشده، افزایش کیفیت سکونت در محلات موجود و جلوگیری از توسعه بی برنامه سخن گفتهایم؟
در استانی که یکی از سالمندترین ساختارهای جمعیتی کشور را دارد هنوز تصمیمها برای کسانی گرفته میشود که جوان و سالم و بدون محدودیت حرکتی فرض شدهاند. مدیریت شهری یعنی احترام، احترام به تجربه زیسته نسلی که سالها این شهر را ساخته و جان بخشیدهاند.
به راستی، چند نفر از مدیران شهری حاضرند فقط یک ساعت با ویلچر در پیادهروهای این شهر حرکت کنند؟چند ساختمان عمومی، چند پارک، چند مسیر شهری و چند فضای عمومی متناسب با نیاز همه شهروندان طراحی شده اند؟ شهری که به احترام کودکان، مادران، سالمندان، ناتوانان قابل استفاده نباشد در حقیقت مطلوب هیچکس نیست.
پیادهراه فرهنگی را ساختیم تا جایی باشد برای موسیقی، هنر، گفتوگو و زندگی. اما امروز، اگر با خود رو راست باشیم، بسیاری از شهروندان احساس دیگری دارند. سرزندگی با هرج و مرج فرق دارد. فضایی که باید امنیت، آرامش وکیفیت حضور را ارزانی کند گاها خود به بستری برای ناهنجاریهای اجتماعی تبدیل شده است.
آیا وقت آن نرسیده که بدون تعارف، دوباره درباره آن فکر کنیم؟
همین پیادهراه به اصطلاح فرهنگی که قرار بود تداعی هویت رشت باشد، زیر انبوهی از تابلوهای نامتجانس، جانماییهای سلیقهای، دستفروشیهای بیضابطه و آشفتگی بصری، دیگر روایتگر فرهنگ شهر نیست. پیادهراه فرهنگی، پیش از هر چیز، باید «فرهنگ» را در چهره خود به نمایش بگذارد.
در حالی که رشت، مجموعهای از سکانسهای پراکنده است؛ سکانسهایی که هرکدام زبان خودشان را حرف میزنند و هیچکدام ادامه دیگری نیستند. و شهر، زبان مشترکش را از دست داده است.
مگر نه اینکه نخستین گفتوگوی هر شهر با شهروند و گردشگر از طریق سیما و منظر آن شکل میگیرد؟ پس چرا رشت با آن همه پیشینه و هویت، امروز چهرهای آشفته، بینظم و بیروایت پیدا کرده است؟
از طرفی، سالهاست هیچ نشانی از یک سیستم حملونقل عمومی پاک، کارآمد و آیندهنگر در رشت دیده نمیشود. در ساده ترین نوع آن نبود اتوبوس، مسیرهای ایمن دوچرخه، شبکهای که شهروند را به استفاده از خودروی شخصی بینیاز کند. انگار سادهترین پاسخ به هر مساله شهری، نادیده گرفتن یا سخت تر کردن آن است.
حال به «شهر خلاق خوراک» رسیدیم؛ عنوانی که همه برایش خوشحال شدیم. اما امروز از خودمان بپرسیم، سهم مردم از این برند جهانی چه بود؟ آیا اقتصاد شهر متحول شد؟ آیا کشاورز، تولیدکننده، رستوراندار و فعال گردشگری، زندگی بهتری پیدا کردند؟ یا فقط چند جشنواره، چند فستیوال پرزرق و برق و چند بنر رنگی برگزار شد و بعد همه چیز به روال قبل برگشت؟
به گمانم حقیقت این است، رشت هیچوقت مشکل کمبود ایده نداشته است. مشکل، کمبود شنیدن بوده است. تلخترین بخش ماجرا این است؛ امروز متخصصان این شهر به جای آنکه دور یک میز تصمیم سازی بنشینند، ناچارند حرفهایشان را در قالب یادداشت، مقاله و پستهای شبکههای اجتماعی منتشر کنند؛ انگار تنها جایی که هنوز میشود درباره شهر حرف زد، بیرون از ساختمانهایی است که قرار است برای این شهر تصمیم بگیرند.
تمام حرف این یادداشت را میتوان در جملهای از “کانت” خلاصه کرد؛ اینکه انسان هرگز نباید صرفا وسیله باشد، بلکه همواره باید غایت باشد و شاید این اصل بهترین معیار سنجش مدیریت شهری باشد؛ شهری که در آن انسان نه پروژه و نه آمار بلکه در مرکز تصمیمها قرار بگیرد. شهری که کرامت انسان، نخستین اصل برنامهریزی آن باشد.
و به یاد بیاوریم آنچه “یان گل” شهرساز دانمارکی سالهاست بر آن تاکید میکند؛ «اول زندگی، بعد فضاها، بعد ساختمانها؛ برعکسش هرگز جواب نمیدهد.»
آینده رشت را با فهم شهر، شنیدن صدای مردم، احترام به دانش، اقلیم، انسان، دسترسپذیری، حملونقل پاک، زیبایی، هویت و بشجاعتِ پذیرش نقد میتوان ساخت.
شهرها هم مثل آدمها؛ اگر سالها دردهایشان را نادیده بگیری، یک روز دیگر با مُسکن درمان نمیشوند. برای رشت هنوز هم دیر نشده است. سوال این است آیا هنوز کسی در مدیریت شهری، صدای این شهر را میشنود؟
* دکترای شهرسازی، گرایش طراحی شهری