دلتنگی برای شغل و محیط کار پس از بازنشستگی پدیدهای رایج است. کار، برای بسیاری از بزرگسالان بهویژه کسانی که سابقه طولانی و علاقه به شغلشان را با هم تجربه کردهاند به لنگر اصلی هویت تبدیل میشود. این هویت نه فقط درعنوان شغلی، بلکه در نظم روزانه، روابط با همکاران، حس شایستگی و بهرسمیتشناختهشدن اجتماعی ریشه دارد.
با بازنشستگی ممکن است فرد به جای گذار آرام، خود را در معرض یک گسست هویتی ببیند و میرود ستونهای نظم و روابط و هویت، ناگهان بیثبات شوند. پژوهشها نشان میدهند افرادی که هویت شغلی قوی دارند در سازگاری آغاز دوران بازنشستگی با دشواری بیشتری مواجه میشوند و سطوح بالاتری از اضطراب، افسردگی و احساس بیهدفی را تجربه میکنند.
اما بازنشستگی برای من تجربهای متفاوت بود. به ویژه این که هم زمان از دو نقش معلمی و والدِ دانش آموز- دانشجو با هم بازنشسته شدم و نقش تقویم تحصیلی در برنامهریزیهای سالانهام کمرنگ و تقریبا بیاثر شد.
میدانم دلتنگی بعد از بازنشستگی برای همه یکسان نیست و عواملی مثل جنسیت و شرایط اقتصادی و گرایشهای هنری و زمینه سازی برای شغلی دیگر و حتی بیماری و فرسودگی شغلی هم در سازگاری با این گذار هویتی موثر است؛ اما در این سه سال که از بازنشستگی من میگذرد، هرسال روزهای نزدیک به بازگشایی مدارس، همه آن سالها را و هیجان و حال و هوای خانهام را به یاد میآورم و با آرامش و سکوت این سالها مقایسه میکنم.
باید احساس سبکی شیرینی داشته باشم که ندارم. میدانم این تلخی و سنگینی از پیامدهای دلتنگی برای محیط کار نیست، دلتنگیهای بزرگتری درکار است. دلتنگیهای ریشهداری که تا مغزاستخوان را میسوزاند و سیاه میکند.
همه آن چیزهایی که علیرغم انرژی و عشقم به معلمی، زمینه ساز بیگانگی من با فضای آموزشی میشدند. از محتوای آموزشی و زیرساختهای ضعیف گرفته تا سرکوبهای نرم سالیان و خشونتها و ناملایمات آشکار سالهای پایانی کارم. با وجود پیوند عاطفی شدید با دانشآموزانم، پیوند عاطفی با کارم را از دست داده بودم. دلبستگیام به مدرسه از دست رفته بود.
دلبستگی به فضای کار فراتر از «عادت به محیط» است. در روانشناسی محیطی، «دلبستگی به مکان» بهعنوان پیوند عاطفی-شناختی بین فرد و محیط فیزیکی-اجتماعی تعریف میشود. این پیوند سه بُعد دارد: پیوند عاطفی یعنی احساس امنیت و تعلق، پیوندشناختی یعنی معانی و خاطرات گرهخورده به مکان و پیوند رفتاری یعنی تمایل به حفظ نزدیکی به آن فضا.
برای معلمان، مدرسه فقط یک مکان فیزیکی نیست؛ عرصهای است که در آن روابط، دستاوردها، چالشها و روایتهای حرفهای شکل میگیرند. اما وقتی این فضا آلوده به سرکوب، نظارت، تحقیر، تبعیض یا خشونت شود، دلبستگی به آن دگرگون میشود.
خاطرات موفقیت در کنار خاطرات تحقیر، سانسور یا ترس از دستگیری و اخراج قرار میگیرند. درچنین بافتی، ترک فضا نه از دستدادن خانه دوم، بلکه خروج از محیطی است که کرامت فرد را روزبهروز میفرساید. مدرسه امتداد دستگاههای کنترل ایدئولوژیک و نظارت اجتماعی میشود.
درسالهای اخیر برای معلمان ایرانی ، این واقعیت با ابعاد مختلفی خود را نشان داده است: گزینش ایدئولوژیک، فشار برای همرنگی سیاسی، سانسور گفتار در کلاس و فضای مدرسه، و مجازات و دستگیری و زندان و تعلیق معلمان معترض و… این کنترل شغلی پایین، مطالبات نایده گرفته شده، فقدان بهرسمیتشناختهشدن و سیاستهای مقابلهگر، پیشبینیکنندههای قوی ورود افراد به فرایند «بیهویتی شغلی» و تمایل به بازنشستگی زودهنگام و خروج هستند.
در چنین بافتی، پیوند عاطفی با کار دگرگونی عمیقی را تجربه میکند. حتی معلمان با آرمانهای مراقبت، راهنمایی و حفاظت که با آنها وارد این حرفه شدهاند، فاصله میگیرند.
در این وضعیت بازنشستگی میتواند فرصتهای زیر را فراهم کند:
رهایی از نظارت و کنترل، بازیابی زمان و بدن و بازسازی هویت بر اساس معیارهای خود فرد. در این معنا، بازنشستگی آستانهای است نه فقط برای خروج از کار، بلکه برای خروج از یک رژیم قدرت.
اما برای یک معلم ایرانی حتی بازنشستگی هم نمیتواند این فرصتها را فراهم کند. زیرا بیش از دیگران گوشهایش تیز اخبار محرومیت گسترده آموزشی، فشارهای اقتصادی تحمیلی بر خانوادهها، کلاسهای شلوغ، و فرسودگی ساختمان مدارس، خودکشی دانشآموزان مناطق محروم، ضعف زیرساختها در شرایط بحران، سقوط کیفیت آموزشی و … است.
و از همه ویرانگرتر آتشهای بزرگی که مثل آتش بخاری نیست که معلم ایرانی بتواند خودش را قربانی دانشآموزانش کند و معلم ایرانی پیش از فرصت هر تصمیمی به آمار کشتگان میپیوندد.
شهریور امسال دلم پرسه زن گورستان میناب بود و مدام ردیف سنگ گورها را با صف منتظران خرید لوازم مدرسه در سالهای گذشته مقایسه میکردم. کودکان سرشار از هیجان خرید وسایل نو، خانوادهها با هزار امید و آرزو.
برای من، دلتنگی پس از بازنشستگی هرگز آنچه در ادبیات رایج روانشناسی بازنشستگی توصیف میشود نبوده است. درست است که گاهی دلتنگِ دانش آموزان و حال و هوای مدرسه میشوم اما این دلتنگیها در مقایسه با نگرانیهای مخوفی که همیشه داشتهام و حالا بیشتر شدهاند، کمرنگ و ناچیزند.
نگرانی برای عدالت آموزشی، نگرانی برای آینده کودکان این سرزمین، نگرانی برای کرامت شغلی معلمان، نگرانی برای امنیت روانی دانشآموزان و اعتماد خانوادهها، نگرانی برای خوابی آرام و بدون کابوس و…
در مقایسه با این نگرانیهای بزرگ، دلتنگی برای شغل و فضای کار چیزی شبیه به یک نوستالژی سطحی به نظر میرسد. واقعیت این است در حالی که پژوهشها درباره بازنشستگی معمولا بر فقدان نقش و روابط شغلی و جدایی از نظم مالوف تاکید میکنند، برای کسی که در بافت سرکوب، خشونت و محرومیت زیسته است، نگرانیها و هراسهای دیگری بر دلتنگی معمول بازنشستگی غلبه دارند. یعنی تجربه بازنشستگی را نمیتوان جدای از بافت سیاسی و اجتماعی فهمید.