به بهانه روز ملی سینما؛

بیضایی؛ موقعیتی نمادین درتئاتر و سینمای مولف ایران

0 ۵

پدیده‌ مرگ از منظر توقف زیستی جسم هرچند در منطق بیولوژیک انکارناپذیر است اما مرگ انسانی چون بهرام بیضایی به عنوان گسست یک سوژه‌ی نمادساز از شبکه‌ی معنا اشتباه است.

 

بیضایی مانند شعرای اساطیری ایران همچون فردوسی، حافظ، و سعدی خیام و مولانا و دیگر ارواح بزرگ هر سرزمین، تنها متعلق به زمانه‌ خودش نیست. بلکه زیست نمادین‌اش موجب می‌شود تا گسست حافظه جمعی تاریخی یک ملت را در خلاءهای زمانی پیوند ببخشد. از همین رو بیش از آن که این زنده‌یاد، جسمی فناپذیر باشد ماهیتی همچون زمان دارد و زمان را نمی‌شود دفن کرد.

 

از منظر یونگ، فرد تا زمانی زنده است که کهن الگوهای او در ناخودآگاه جمعی فعال باشد و بیضایی صرفا یک فرد نیست بلکه موقعیتی نمادین در تاریخ تئاتر و سینمای مولف ایران است که به اسطوره، تراژدی و سرکوب قدرت و تاریخ به خصوص جایگاه زن شکل و زبان خاص بخشیده است.

برای شناخت نسبی بهرام بیضایی بعنوان یک سوژه متفکر و کنشگر فرهنگی می‌بایست به ردپای تاریخ معاصر در طول حیات او توجه داشت.

 

اندیشه و صور خیال این هنرآفرین محصول رویدادهای تاریخی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی جغرافیای بومی، ملی و جهانی است. از غنای روشنگری جنبش مشروطه ایران تا تجربه‌ روشنفکری مدرنیته در عصر مدرنیزاسیون دوران پهلوی و ناگزیری حضور در تحولات بنیان برافکن سال پنجاه و هفت و همچنین آگاهی از روان تحقیر‌‌شده و زخمی جامعه‌ بشری پس از جنگ دوم جهانی و رویکرد پوچ‌گرایی در جریان‌های فلسفی و روشنفکری به خصوص در ساحت هنر بالاخص ادبیات، تئاتر و سینمای مولف.

 

این وقایع در خودآگاه و ناخودآگاه، بیضایی را بر این باور استوار کرد که رویدادهای تاریخی هرچند در گذشته‌اند اما در تکامل حلقوی تمدن انسانی در شرایط مشابه در هستی ما حضور دارند و خود را در مفاهیم زبانی بازنمایی می‌کنند. لذا ناامید از وعده‌های ایدئولوژیک غرب و شرق در پی خط سومی بود که علیرغم میراث بر جای‌مانده از نیاکان و فرهنگ ایرانی حال در محاق مانده است.

 

بهرام بیضایی با اتکاء بر خرد برآمده از اصالت وجود، برخلاف دیگر سرآمدان عرصه‌ فرهنگ و ادب هم‌عصر خود، مسحور جریان‌های رایج ایدئولوژیک در سپهر سیاسی ایران نشد و به چپ و راست نغلتید.

و حال با عبور از کوران تاریخ و ایده‌آلیسم ایدئولوژیک، می‌توان با داوری به ادراک و کنشگری فرهنگی او طی نیم قرن به قضاوت نشست. او فارغ از نحله‌های مذهبی مطلق‌گرا در باورهای اعتقادی نیز با صراحت، فرهنگ و هنر را مذهب راستین خود می‌دانست و به یقین در مسیر حقیقت‌جویی، رهروی خستگی ناپذیر و دینداری حقیقی بود.

 

سالکی تشنه در پی کشف رمز و راز زبان اساطیر، افسانه‌ها و روایات تاریخی در فرم‌های بدیع نمایشی از هنر بومی «تعزیه» تا هنر نمایشی «کابوکی» ژاپن.

 

مهم آنکه این رویکرد موجب شیفتگی رمانتیسم او به باستان‌گرایی و جمیع آداب و آیین‌های برآمده از فرهنگ نیاکان نگردید. بلکه در پالایش خردگرایی و بینش برآمده از فهم مدرنیته به ابزار نقد سنت و باورهای ناپویا و همچنین قدرت و سلطه‌ی تاریخ مذکر بر زیستمندان ایران زمین بدل گردید.

 

او در تقابل با سنت‌‌های ایستا که حافظ اقتدار مردانه و تک‌صدایی جنسیتی بودند با کنکاش در تاریخ باستان و سرچشمه‌های معرفت تمدنی، آن زمان که قدرت متعلق به خالقی یگانه نبود و بنابر خویشکاری‌های متکثر به تناسب در بین دیگر اساطیر تقسیم شده بود، معطوف به دو اسطوره با روان زنانه شد.

 

الهه‌ی «آناهیتا» نگهبان آبهای روان و خرد و دانش، همچنین «سپندارمذ» الهه‌ی زایش و باروری. دو اسطوره زن که در پیوند با عناصر بنیادین هستی، نقش حیاتی خویشکاری‌شان نزد ساکنان فلات خشک ایران محبوبیت داشته است.

 

زن در آثار بهرام بیضایی شخصیت نیست، جایگاهی تاریخی‌ست که همواره در حال حذف شدن و دوباره زاده شدن است و تقابل فرد با نظم مسلط را نمایندگی می‌کند. در فیلم سینمایی «چریکه تارا» حضور مسلط و پرشکوه «سوسن تسلیمی» در نقش «تارا» با آذین پوشش و زیورآلاتش، تداعی‌گر الهه‌ آناهیتا در سنگ‌ نگاره‌های باستانی است. آنچنان که تارا در دیالکتیکی هم‌و‌‌زن با سردار اساطیری، خود نیز در پایان به اسطوره بدل می‌گردد.

 

همچنانکه در سینمایی «باشو غریبه‌ کوچک» شخصیت «نایی» یا همان «ناهید، آناهید یا آناهیتا» ضمن برخورداری از وجه خرد و دانایی در مقابل توده‌ بی‌شکل فاقد بینش جامعه‌ پیرامون، با رفتاری طبیعت‌گرا نمایشگر الهه‌ سپندارمذ در پیوند با زیستمندان زمین و هم‌آوا با پرندگان آسمان است. همچنانکه مادر فرزندان بی‌مادر.

 

از دیگر ویژگی‌های زنان آثار بیضایی، قدرت تحلیل واقعیت در تقاطع تاریخ و اسطوره است. همچنین مقاومت و استقلال رای در مقابل نقش‌های سنتی که اقتدار جامعه برای زنان ترسیم کرده است.

 

نقش‌آفرینی مقتدرانه‌ سوسن تسلیمی در اثر سینمایی «مرگ یزدگرد» نشانگر سویه‌ی مدرن خویشکاری الهه‌ی آناهیتا در ساحت خرد و آگاهی ست. او در تقابل با احکام اقتدارگرایانه‌ی سرداران یزدگرد که به خانه و آسیاب محقرشان یورش آورده‌اند با استدلال قد علم می‌کند و حکومت آنان را به جرم ظلم و ستمگری بر طبقات فرودست به نقد می‌کشد. مانیفست سینمایی مرگ یزدگرد به باور من، سیاسی‌ترین اثر تاریخ سینمای ایران است.

 

اثری ماندگار با بینشی پیامبرگونه که با گذر قریب به نیم قرن با فرم نمایشی مدرن و بازی زبانی فاخر بی‌اغراق تنه به آثار شکسپیر می‌زند. و به مثابه‌ی آینه‌ای زلال بازتاب دهنده‌ سرنوشت حاکمانی‌ست که بی‌توجه به پندنامه‌ حکیمان و اساطیر فرهنگ و هنر دوران با غرور می‌آیند و سرافکنده می‌روند.

 

آنجا که زن آسیابان به طعنه، سردار یزدگرد را خطاب قرار می‌دهد و می‌گوید شما که با پرچم سفید آمدید، اینچنین ظلم کردید. حال آنان (اعراب) که با پرچم سیاه می‌آیند، چگونه خواهند بود. در واقع یادآور آن است که تاریخ گذشته نمرده و پایان نیافته است بلکه همچون موجودی زخمی در هستی ما حضور دارد. اینچنین که شاهد حضور و سرگشودن زخم پنجاه و هفت در این روزها هستیم.

 

در پایان با اشاره به اثر ملی «باشو غریبه‌ کوچک» همین بس که در این پیچ تاریخی با زبان نمادین به ما یادآور می‌شود که برای نیک‌بختی ملت ایران، اتحاد و یگانگی اقوام ایران ضرورتی حیاتی‌ست و همچون رهرو شایسته‌ پیر دانا حکیم ابوالقاسم فردوسی، زبان پارسی را پیوند دهنده‌ اقوام متکثر ایرانی و رمز پیروزی آنان در تقابل با متجاوزان بالقوه به تمامیت ارضی سرزمین ایران می‌داند.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.