چه کسی حق دارد معنای زن بودن را تعیین کند؟

یرما؛ زنی در آستانه‌ی فصلی سرد

0 ۴

«این کیست؟

این کسی که تاج عشق به سر دارد

و در میان جامه‌های عروسی پوسیده است»

«یرما»، شخصیت زن نمایش لورکا که اخیرا به کارگردانی حسین زینالی در انزلی روی صحنه رفت، انگار همان زن تنهای فروغ است؛ زنی در آستانه‌ی فصلی سرد.

 

نمایش بیش از آن‌که داستان زنی باشد که در حسرت فرزند می‌سوزد، روایت مواجهه با انسانی است که میان خواستن و آنچه جامعه از پیش برای او تعیین کرده، گرفتار شده است. گویی «زن تنها»ی فروغ، این بار نه در لابه‌لای سطرهای یک شعر، که بر صحنه تئاتر ایستاده است.

 

از این رو، یرما را نمی‌توان فقط داستان زنی دانست که در آرزوی فرزند است. در زیر این روایت ساده، پرسشی عمیق‌تر درباره هویت، میل و معنای زن بودن شکل می‌گیرد.

فروغ و لورکا، هردو از زنی سخن می‌گویند که درجهانی ایستاده است که معنای زن بودن را پیشاپیش برای او تعیین کرده‌اند. یرما این زن را بر صحنه مجسم می‌کند و فروغ او را به زبان شعر بیان می‌کند؛ یکی با بدن، سکوت، فریاد و حرکت و دیگری با کلمات، تنهایی و اضطراب وجودی او را روایت می‌کند.

«و این منم

زنی تنها

در ابتدای درک هستی آلوده زمین

و یأس ساده و غمناک آسمان

و ناتوانی این دست‌های سیمانی»

یرما در جامعه‌ای زندگی می‌کند که زن را بیش از هر چیز با ازدواج، خانه و مادری تعریف می‌کند. نداشتن فرزند دیگر یک مساله خصوصی نیست؛ به موضوعی اجتماعی تبدیل می‌شود. نگاه دیگران، حرف مردم و قضاوت‌های پنهان و آشکار به تدریج به درون یرما راه پیدا می‌کند. بدن او دیگر کاملا متعلق به خودش نیست؛ جامعه درباره آن داوری می‌کند، برایش معنا می‌سازد و از او انتظار دارد مطابق همان معنا زندگی کند.

 

اینجاست که تراژدی یرما از یک مساله شخصی فراتر می‌رود. او فقط از نداشتن فرزند رنج نمی‌برد؛ از این رنج می‌برد که به او اجازه داده نشده است، زن بودن را خارج از مادری تعریف کند. از این منظر، یرما قربانی معنایی است که جامعه به زن داده است.

 

در کنار نگاه جامعه‌شناختی، وجه روان‌شناختی نمایش نیز اهمیت دارد. فشار بیرونی به فشار درونی تبدیل می‌شود. خواست مادر شدن که در ابتدا میلی طبیعی است، به تدریج به معیار ارزشمندی و معنای زندگی تبدیل می‌شود و سرانجام شکل وسواس و بحران به خود می‌گیرد. یرما دیگر نمی‌تواند خودش را بیرون از این خواسته تصور کند.

 

در سوی دیگر، “خوان” شوهرش نیز فقط یک مرد سرد و بی‌عاطفه نیست؛ او نماینده قدرت حاکم و نظمی است که می‌خواهد همه چیز تحت کنترل باشد: خانه، زن، رفتار زن، آبرو و حتی میل او. برای “خوان”، سکوت و بی تفاوتی راه‌حل است؛ برای یرما اما این گونه زیستن بی شور و انگیزه ممکن نیست.

 

در اجرای نمایش، این رابطه قدرت در جایی به تصویری بسیار گویا تبدیل می‌شود: زن مانند عروسکی در خیمه‌شب‌بازی، باید مطابق خواست مرد حرکت کند. گویی دیگری نخ‌های این عروسک را در دست گرفته و برایش تعیین می‌کند کجا بایستد، چگونه رفتار کند و چه بخواهد. این تصویر، رابطه قدرت را از سطح گفت‌وگو بیرون می‌آورد و به زبان تئاتر تبدیل می‌کند؛ تئاتری که در آن بدن زن خود به میدان کشمکش قدرت بدل می‌شود.

 

یرما در کنار مردی زندگی می‌کند که نمی‌تواند جهان درونی او را ببیند. خوان بیش از آن‌که با یرما زندگی کند، می‌خواهد او را در جای از پیش تعیین‌شده‌اش نگه دارد.

«چگونه می‌شود به مرد گفت که او زنده نیست / او هیچ‌وقت زنده نبوده‌است.»

در این میان، آوازهای اسپانیایی و اجراهای گروهی، یکی از عناصر تاثیرگذار نمایش‌اند. موسیقی فقط فضای اسپانیایی اثر را بازسازی نمی‌کند؛ صدای جمع را نیز به صحنه می‌آورد. جامعه در «یرما» فقط در شخصیت‌های مشخص حضور ندارد؛ در آوازها، نگاه‌ها، سنت‌ها و آیین‌ها نیز حضور دارد.

 

این ویژگی، نمایش را به جهان لورکا نزدیک‌تر می‌کند و در عین حال امکان خوانشی امروزی‌تر به آن می‌دهد. یرما دیگر فقط زن روستایی اسپانیا در جهان لورکا نیست؛ می‌تواند پژواکی از زنانی باشد که امروز نیز در تلاش‌اند از نقش‌های سنتی و تعریف‌های از پیش تعیین‌شده عبور کنند و معنای زندگی و زن بودن را خودشان انتخاب کنند.

 

پرسش اصلی «یرما» شاید این است: چه کسی حق دارد معنای زن بودن را تعیین کند؟

و در سطحی عمیق‌تر، نمایش از ما می‌پرسد: وقتی هویت انسان به یک نقش گره می‌خورد، اگر آن نقش تحقق پیدا نکند، چه چیزی از «من» باقی می‌ماند؟

از این منظر، یرما هنوز هم معاصر است؛ زیرا مساله فقط فرزند نیست، مساله بزرگ‌تر، حق انسان برای تعریف خویشتن است.

 

تراژدی زمانی عمیق‌تر می‌شود که یرما در پایان، خوان را می‌کشد. این قتل را نمی‌توان صرفا یک جنایت شخصی یا انفجار خشم یک زن دانست. این لحظه، شورش علیه نظمی است که او را در نقشی ثابت زندانی کرده است.

 

شاید پایان یرما را بتوان در همان تصویری خلاصه کرد که فروغ از زن تنها می‌سازد: زنی که همه راه‌ها را پشت سر گذاشته و در نهایت با خودش با تنهایی خودش و با جهانی که دیگر پاسخی برایش ندارد، تنها مانده است.

“و سلام کرد به غرابت تنهایی”.

 

* نمایش «یرما» نوشته فدریکو گارسیا لورکا با ترجمه، طراحی و کارگردانی حسین زینالی از پنجم شهریورماه در سالن ابراهیم مرادی اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی بندرانزلی روی صحنه رفت.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.