واپسین روزهای اسفند است، شهر انگار زیر پوستی نازک و ترک خورده نفس میکشد، پوستی که هم از سرما سفت شده، هم از گرانی و خبر های نگرانکننده جنگ کش آمده. خیابانها شلوغ هستند، اما این شلوغی آن شلوغی بیخیال سالهای دور نیست، بیشتر شبیه رفتوآمدی است که آدمها با آن میخواهند ثابت کنند هنوز چیزی از ریتم زندگی باقی مانده.
باد آخر سال، بوی زندگی با خودش میآورد و لابهلای شاخههای خشک درختان میپیچد. دور میشود. در هر قدم، صدای کفشها روی آسفالت و در هر نگاه، هراسی کم رنگ اما سمج دیده میشود، هراسی که اسمش را کسی بلند نمیگوید، اما همه در سکوت میدانند اقتصاد مثل طنابی تنگتر میشود و سایهی جنگ، مثل ابر سنگین، بالای سر شهر میایستد.
بازار، در شهرهای شمالی قلب تند این روزهاست، قلبی که با هر ضربانش، معاملهای نیمهتمام، نگاهی مردد، یا آهی فروخورده از میان جمعیت بیرون میزند. دکهها صف کشیدهاند، سبزیهای تازه، دستهدسته، مثل امیدهایی کوچک و شکننده روی هم چیده شدهاند، تره، جعفری، گشنیز، و بوی سیر که آدم را یاد خوابهای بعدظهر خانه های حیاط دار میاندازد، که نور خط خط از پنجره میریخت روی فرش های قرمز یاد روزهایی که عید فقط عید بود، نه آزمونی برای حساب و کتاب.
میوهها برق میزنند، اما برقشان بیشتر از آنکه نوید باشد، وسوسه است. سیبها سرخ هستند. پرتقالها نارنجی، اما نگاهها دنبال برچسب قیمت میگردند، انگار هر رنگی، یک عدد دارد که باید پیش از هر شادی خوانده شود.
دستفروشها، با صدایی که در هیاهو گم نمیشود، از جنس شهرند، از جنس همین روزهای فشرده و سخت. یکی با سطلهای کوچک ماهی قرمز کنار پیادهرو ایستاده، آب شفاف نیست، اما ماهیها تکان میخورند، مثل تکههای کوچک زندگی که هنوز از ایستادن سر باز میزنند. یکی دیگر سبزهها را ردیف کرده، سبزههایی که با نخهای نازک بسته شدهاند، تا شکلشان حفظ شود.
مثل دلهایی که با بندهای نامریی امید، کنار هم نگه داشته شدهاند. مردم مکث میکنند، خم میشوند، نگاه میکنند، و دوباره راست میشوند. خرید، دیگر فقط خرید نیست، تصمیمی است میان باید و میتوانم؟ هر کیسهای که پر میشود، انگار بخشی از آینده را هم وزن میکنند.
در گوشهای از بازار، آهنگی از گوشی یکی از جوانها بلند است: برای آزادی برای سفره های خالی…. صدا آنقدر بلند نیست که خیابان را بردارد، اما آنقدر هست که مثل نخ باریکی از میان جمعیت رد شود و به دلها گره بخورد. بعضیها بیاختیار مکث میکنند، بعضی نگاهشان را پایین میاندازند، بعضی لبخندی میزنند که زود محو میشود. آهنگ، یادآور چیزی است که همه میخواهند و کمتر میتوانند دربارهاش حرف بزنند، زندگی که قرار بود سبکتر باشد، نه اینقدر سنگین و پر از ملاحظه.
آدمها در این روزهای آخر سال، با وسواس تازهای به قیمتها نگاه میکنند. دیگر مثل قبل نیست که دست به خرید ببرند و بگویند عید است دیگر…
حالا عید هم باید از صافی حساب و کتاب رد شود. تخفیفها مثل خبرهای خوب کمیاب هستند، هرجا پیدا شوند، صفی شکل میگیرد. چانهزدنها طولانی تر شده، اما لحنها مهربان تر نیست. بیشتر شبیه تلاش برای نجات دادن تکهای از بودجه است. کسی آرام میپرسد: ارزونتر نمیدی؟ و فروشنده، با لبخند تلخ، شانه بالا میاندازد، او هم زندانی همان قیمتهاست. انگار همه در یک کشتی نشستهاند، و موجها فرقی میان خریدار و فروشنده نمیگذارند.
با این همه، سنتها هنوز مثل چراغهای کوچک در خانهها روشناند، نه از سر عادت، از سر لجبازی با تاریکی. کسی سبزه میخرد، نه فقط برای سفرهی هفتسین، برای اینکه یادش بماند هنوز میشود چیزی را سبز کرد.
من میان شلوغی بازار، وقتی چشمم به سبزهها و ماهیهای قرمز میافتد، بیاختیار یاد مادربزرگ میافتم یاد موهایش که بوی صابون و حنا میدهد، پاهایش که درد میکند. یاد آن لحظه که ماهی را توی تنگ میانداخت و میگفت: بذار توی خونه حرکت باشه، سال نو باید تکون بخوره.» میدانم الان او هم حتی توان حرکت ندارد.
چهارشنبه سوری پریدن از روی آتش حامل چیزی قدیمی است؛ آتش. دورهمی، خندهای کوتاه در پایان زمستان بلند. انگار مردم، وسط این همه فشار، به دنبال بهانهای میگردند تا به خودشان یادآوری کنند هنوز میشود از روی آتش پرید و زیر لب گفت: «زردی من از تو، سرخی تو از من.»
و چه جملهای از این روشنتر، دادن رنگپریدگی به شعله، گرفتن سرخی از آن. یک معاملهی کوچک با طبیعت، وقتی بازار با آدمها سختگیر شده است. اما نگرانیها هم بیصدا، مثل دود، از لای در و پنجره میآیند. در تاکسی در خیابان در صف نانوایی، روی پلههای مغازه ها، مردم با اشاره حرف میزنند، با نیمجملهها، با سکوتهای کشدار، با اخمهایی که زود جمع میشود.
هیچکس نمیخواهد ترس را رسمی کند. هرکس در دلش یک حساب باز کرده، اگر بدتر شد چه؟ اگر فردا گرانتر شد چه؟ این چه ها مثل سنگریزه در کفشاند، راه رفتن را میشود ادامه داد، اما نمیشود فراموششان کرد. و با همهی اینها، شهر تسلیم نمیشود. شاید از بیرون، رفتوآمد آدمها معمولی به نظر برسد، اما این معمولی بودن خودش نوعی مقاومت است.
بازار، با همهی اضطرابش، هنوز بازار است دستفروش هنوز صدایش را بالا میبرد، مادر هنوز برای بچهاش عیدی کنار میگذارد، هرچند کم جوان هنوز آهنگش را پخش میکند، هرچند آهسته و در گوشهی خانهها، سبزهای کوچک به سمت نور خم میشود.
زندگی در این روزهای آخر اسفند، شبیه راه رفتن روی لبهی باریک امید است. آدمها میدانند زمستان آسان تمام نمیشود، اما میخواهند بهار را صدا بزنند. حتی اگر فقط با یک شاخه سنبل، یک سیب سرخ، یا یک ماهی قرمز که دور تنگ میچرخد. شاید همینهاست که شهر را سرپا نگه میدارد، همین جزییات کوچک، همین آیینهای ساده، همین پافشاری بر اینکه هنوز میشود.
در نهایت، چیزی در دل این شلوغی و تنگنا روشن میماند، اینکه تاریکی هرچقدر هم پهن باشد، زندگی راه خودش را پیدا میکند. زندگی سرسخت است، پیگیر است و عجیبتر از همه، امیدش را از جاهای کوچک پس میگیرد از بوی سبزی تازه در بازار، از صدای آهنگی که میان جمعیت میپیچد، از کاه آمادهی آتش از خاطرهی مادربزرگ از سبزهای که سبز میشود حتی وقتی دنیا میگوید زمان سبز شدن نیست.