خواننده‌ای که گوشِ شنوا و حافظِ صدای گیلان بود؛

فریدون پوررضا، آن‌سوی آواز

0 ۳

فریدون پوررضا اگر تنها یک خواننده بود، شاید امروز فقط از او چند ترانه، چند تصویر و نامی در حافظه‌ی موسیقی گیلان باقی مانده بود. اما قصه‌ی او از جایی فراتر از آواز آغاز می‌شود. از سال‌هایی پیش از شهرت و از روزهایی‌ که صدایش هنوز در میانِ مردم و روایت‌های همین سرزمین جان می‌گرفت؛ صدایی که بعدها گیلان را به گوش مخاطبان بسیاری رساند.

 

او پیش از آن‌که گیلان را برای دیگران بخواند، کوشید آن را از دلِ مردمانش بشناسد؛ از آدم‌هایی که در کوچه‌ها، روستاها و شهرهای این سرزمین زندگی می‌کردند از روزمرگی‌هایشان و از نغمه‌هایی که بی‌هیاهو در جریان بودند. برای او، هر نغمه چیزی بیش از یک آواز بود؛ بخشی از تجربه‌ای انسانی که اگر ثبت نمی‌شد، می‌توانست آرام‌آرام از یاد برود.

 

از همین‌رو، پوررضا به اجرای آن‌چه می‌شنید، بسنده نکرد و به سرچشمه‌ی آن‌ها رفت. به ترانه‌هایی که در خانه‌ها و روستاها خوانده می‌شدند، به آوازهایی که با کار و آیین و مناسبات اجتماعی پیوند داشتند و به روایت‌هایی که در گذرِ سال‌ها میان مردم زنده مانده بودند. بسیاری از این نغمه‌ها برای صحنه ساخته نشده بودند و قرار نبود روزی در برابر تماشاگر اجرا شوند. آن‌ها چنان با زندگی روزمره درآمیخته بودند که کم‌تر کسی به ثبتشان فکر می‌کرد. اما در دلِ همین سادگی، نشانه‌هایی از شیوه‌ی زیستن، باورها و تجربه‌های مردم نهفته بود.

 

برای پوررضا، یک ترانه فقط ملودی و چند بیت نبود. پشتِ هر نغمه، آدم‌ها، خاطره‌ها و لحظه‌هایی قرار داشت که به آن شکل داده بودند و جغرافیایی که به آن رنگ و معنا بخشیده بود. یک نغمه می‌توانست نشانی از یک روستا، شیوه‌ای از زیستن یا خاطره‌ای جمعی را با خود داشته باشد. از این منظر، موسیقی محلی راهی برای نزدیک شدن به سرزمینی بود که در آن زندگی می‌کرد. هر ترانه، جهانی در خود داشت که با چند بار شنیدن آشکار نمی‌شد؛ فهم آن، سال‌ها همراهی، گفت‌وگو و معاشرت با مردم را می‌طلبید.

 

اهمیت این نگاه، امروز بیش از همیشه روشن است. فرهنگ شفاهی تا وقتی در بطن زندگی جاری است، معمولا نیازی به توضیح و ثبت ندارد. مردم آن را می‌خوانند، می‌گویند یا انجام می‌دهند، چون بخشی طبیعی از زندگی‌شان است؛ بی‌آن‌که بدانند روزی ممکن است، همین رفتارها و روایت‌ها ارزش حفظ شدن پیدا کنند. اما زندگی تغییر می‌کند؛ آدم‌ها مهاجرت می‌کنند، شغل‌ها و روابط اجتماعی دگرگون می‌شوند، روستاها شکل دیگری پیدا می‌کنند و نسل‌های تازه با جهانی متفاوت روبه‌رو می‌شوند.

 

در چنین تغییری، آن‌چه روزگاری بدیهی و جاری بود، کم‌کم از زندگی روزمره فاصله می‌گیرد و درست در همین نقطه است که ارزش ثبت شدنش آشکار می‌شود؛ زمانی‌که دیگر در زندگی روزمره حضور ندارد و اگر ثبت نشود، به‌تدریج از یادها خواهد رفت. پوررضا در دوره‌ای به سراغ این میراث رفت که بخش بزرگی از آن هنوز در میانِ مردم زنده بود. او بخشی از فرهنگ موسیقایی و شفاهی گیلان را گردآوری کرد و به این ترتیب، آن‌چه ممکن بود با گذشت زمان کم‌رنگ شود، برای نسل‌های بعد باقی ماند.

 

اهمیت این کار فقط در حفظ چند ترانه نیست، از همین آثار می‌توان به بخشی از جهان اجتماعی و فرهنگی گذشته نزدیک شد؛ جهانی‌که امروز همه‌ اجزایش در دسترس ما نیست. آن‌چه باقی مانده، تصویری کامل از آن روزگار به دست نمی‌دهد، اما ردپایی از آدم‌ها، مناسبات و تجربه‌هایی است که زمانی در زندگی جاری بودند.

 

کار پوررضا در مرزِ میان هنر و پژوهش قرار می‌گرفت. او هم اجراکننده بود و هم در پی فهم زمینه‌ای که این آثار را پدید آورده بود. ارزش کارش در همین پیوند است؛ در این‌که یک اثر هنری می‌تواند هم‌زمان حامل بخشی از فرهنگ و تجربه‌ی یک جامعه باشد. آواز در کار او فقط برای شنیده شدن نبود؛ راهی بود برای ماندگار کردن آن‌چه در هیاهوی تغییر می‌توانست از یاد برود.

 

سال‌ها بعد، «پس از باران» نام فریدون پوررضا را به مخاطبان بیش‌تری شناساند و صدایش را از مرزهای گیلان فراتر برد. برای بسیاری، او از همین نقطه چهره‌ای آشنا شد؛ اما این‌جا تنها یکی از ایستگاه‌های زندگی حرفه‌ای او بود. پشتِ آن صدای شناخته‌شده، سال‌ها مطالعه، پژوهش، گردآوری و معاشرت نزدیک با فرهنگ موسیقایی گیلان قرار داشت. شهرت، بلندترین پژواک این سال‌ها بود؛ اما ریشه‌های کار او بسیار پیش‌تر، در سکوت و در میانِ مردم شکل گرفته بود.

 

رابطه‌ی پوررضا با فرهنگ گیلان را می‌توان در شیوه‌ مواجهه‌اش با آن دید. او فرهنگ محلی را چیزی جدا از زندگی مردم نمی‌دانست. چیزی که بتوان از متن زندگی بیرون کشید و در قالبی تازه به دیگران عرضه کرد. فهمیدن، برای او از نزدیک شدن به آدم‌ها آغاز می‌شد؛ از شناخت زمینه‌ای که هر نغمه در آن شکل گرفته بود و از توجه به آن‌چه برای مردم معنا داشت. در نگاه او، یک ترانه از محیط و کسانی که آن را پدید آورده بودند، جدا نبود.

 

برای پوررضا، گیلان را نمی‌شد فقط در بناها، چشم‌اندازها و آثار مادی‌اش خلاصه کرد؛ بخشی از این سرزمین در زبان و گویش مردم، قصه‌ها و ترانه‌ها، آیین‌ها، شیوه‌های کار و خاطراتی حضور داشت که جایی ثبت نشده بودند.

 

او در جست‌وجوی ملودی، تنها به موسیقی توجه نمی‌کرد؛ آن‌چه می‌شنید، نشانه‌هایی از شیوه‌ی زندگی مردم و پیوندشان با سرزمینی بود که در آن می‌زیستند. از این منظر، ترانه‌ی محلی تنها یک اثر موسیقایی نبود، بلکه دریچه‌ای برای شناخت جغرافیای انسانی گیلان بود؛ جغرافیایی که فهم آن، تنها با دیدن آثار و نشانه‌های مادی ممکن نبود و شناخت مردم و روایت‌هایشان را نیز می‌طلبید.

 

جمله‌ای منسوب به احمد شاملو درباره‌ی پوررضا، امروز بیش از هر زمان دیگری معنای خود را نشان می‌دهد. «در صدای پوررضا، تاریخ یک ملت خوابیده است». اگر این جمله را از مرزِ یک ستایش ادبی فراتر ببریم، اهمیت آن در این است که صدای پوررضا فقط حامل آواز نبود؛ خاطره و زیست مردم نیز در آن حضور داشت.

 

صدا می‌تواند چیزهایی را با خود از میانِ زمان عبور دهد که متن و تصویر همیشه توان ثبت کاملشان را ندارند؛ حال‌وهوای یک دوره، لحن سخن گفتن مردم و احساساتی که به لحظه‌ها معنا می‌بخشند.

 

ثبت چنین آثاری، راهی برای حفظ جهانی است که دیگر دقیقا به همان شکل وجود ندارد. امروز نمی‌توان به بسیاری از موقعیت‌هایی بازگشت که پوررضا در آن‌ها حضور داشت یا همان آدم‌ها را دوباره پیدا کرد؛ اما با تکیه بر آثارِ باقی‌مانده می‌توان گوشه‌هایی از آن جهان را تصور کرد. نه گذشته‌ای کامل و بی‌نقص، بلکه تکه‌هایی که از میانِ زمان عبور کرده‌اند و کمک می‌کنند پیوند ما با آن‌چه از دست رفته، همچنان برقرار بماند.

 

از این‌رو، فریدون پوررضا را نمی‌توان فقط با چند ترانه‌ی شناخته‌شده یا تصویری که از او در سال‌های شهرت شکل گرفت به یاد آورد. بخشی از اهمیت او در تلاشی است که برای شناخت و ثبت فرهنگ موسیقایی گیلان انجام داد؛ حاصلش تنها مجموعه‌ای از آثار شنیداری نبود، بلکه شیوه‌ای برای نگاه کردن به فرهنگ بود. این‌که یک سرزمین را باید با شناخت آدم‌ها، روایت‌ها، آیین‌ها و صداهایش فهمید.

 

فریدون پوررضا پیش از آن‌که گیلان را برای دیگران بخواند، آن را شنید؛ در صدای آدم‌هایش، در نغمه‌های خانه‌ها و روستاها در روایت‌هایی که جایی نوشته نشده بودند و در زندگی روزمره‌ای که آرام و بی‌ادعا جریان داشت. آن‌چه او از این سرزمین با خود برد، فقط آواز نبود؛ تکه‌هایی از زمان، آدم‌ها و جهانشان بود.

 

شاید ماندگارترین میراث او همین باشد. بخشی از گیلان، پیش از آن‌که در گذر زمان خاموش شود، در گوش او شنیده شد، در حنجره‌اش جان گرفت و به حافظه‌ ما رسید. امروز که بسیاری از آن صداها دیگر در کوچه‌ها و خانه‌ها شنیده نمی‌شوند، هنوز می‌توان ردّشان را در آوازهای او پیدا کرد.
فریدون پوررضا تنها خواننده‌ گیلان نبود؛ او گوشِ شنوا و حافظِ صدای یک سرزمین بود؛ آن‌سوی آواز او، هنوز می‌توان گیلان را شنید.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.