نقدی بر نمایش "یرما"؛

وقتی صحنه از متن زنده عقب می‌ماند!

0 ۳

“یرما”ی “فدریکو گارسیا لورکا”، حتی پس از گذشت نزدیک به یک قرن از نوشته‌شدنش، همچنان از آن متن‌هایی است که ظرفیت آن را دارد تا در هر اجرای تازه، بازنمایی اضطراب‌ها و سرکوب‌های جهان معاصر باشد.

 

اجرای «یرما» به کارگردانی “حسین زینالی” در بندرانزلی نیز از این امتیاز برخوردار است. متنی قدرتمند که هنوز می‌تواند بار اصلی تراژدی را بر دوش کشد، حتی اگر اجرا در انتقال این بار چندان موفق عمل نکند.

 

مهم‌ترین ضعف اجرا را باید در بازی دو شخصیت اصلی، “یرما” و “خوان” جست‌وجو کرد. در بازی “یرما”، بیش از آنکه با زنی مواجه باشیم که میل و وسواس مادرشدن به تدریج او را از درون فرسوده و به مرز فروپاشی رسانده است، با بازیگری روبه‌رو می‌شویم که دیالوگ‌های شخصیت را به‌درستی حفظ کرده اما گویی به لحاظ معنایی هنوز به درون جهان او راه نیافته است.

 

مساله صرفا ضعف تکنیکی یا نحوه بیان دیالوگ‌ها نیست که مشکل اصلی، فقدان یک زندگی درونی است. “یرما” باید بیش از آنکه با کلماتش سخن بگوید با بدن، سکوت، نگاه و حتی نحوه حضورش بر صحنه، میل و اضطراب خود را به تماشاگر منتقل کند. حال آنکه در این اجرا، فاصله میان بازیگر و شخصیت در بخش‌هایی آن‌قدر محسوس است که تراژدی “یرما” به جای آنکه از درون صحنه به تماشاگر سرایت کند، بیشتر از طریق خود متن به او منتقل می‌شود.

 

کرکتر “خوان” نیز البته به درجات کم‌تر از همین مشکل رنج می‌برد. بازی او بیش از آنکه تصویری از مردی گرفتار در سکوت، سنت و ناتوانی در مواجهه با میل و رنج همسرش ارایه کند، در لحظاتی به اجرای محض دیالوگ‌ها محدود می‌شود. در نتیجه، رابطه‌ی میان “یرما” و “خوان”، که یکی از مهم‌ترین سرچشمه‌های تنش نمایشنامه است، آن شدت و پیچیدگی لازم را پیدا نمی‌کند.

“خوان” باید حتی در سکوت خود نیز حضور داشته باشد اما وقتی کارکتر به یک حضور بیرونی و کلامی تقلیل پیدا می‌کند، بخش مهمی از کشمکش میان این دو شخصیت از دست می‌رود.

 

در میان بازیگران، نقش “پیرزن” اما وضعیت متفاوتی دارد. این شخصیت از حیات نمایشی بیشتری برخوردار است و بازیگر توانسته ویژگی‌های مشخصی برای او خلق کند. “پیرزن” صرفا وسیله‌ای برای پیشبرد گفت‌وگو نیست. حضورش شخصیت دارد، لحن دارد و در ذهن تماشاگر باقی می‌ماند. همین تفاوت، ضعف بازی دو کرکتر اصلی را برجسته‌تر می‌کند. وقتی یک شخصیت فرعی می‌تواند تا این اندازه صاحب هویت شود، انتظار از شخصیت‌های محوری طبیعتاً بیشتر خواهد بود.

 

در مقابل، موسیقی یکی از موفق‌ترین عناصر اجراست. حضور گیتاریست روی صحنه، انتخابی جذاب است. چرا که موسیقی را از یک عنصر صرفا پس‌زمینه‌ای جدا کرده و به بخشی از جهان نمایش بدل می‌کند. هم‌خوانی بازیگران نیز به این حضور موسیقایی وجهی جمعی می‌دهد و با فضای سنتی و گمین‌شافتیِ جهان “یرما” تناسب پیدا می‌کند.

موسیقی در این اجرا گاه چیزی را به تماشاگر منتقل می‌کند که بازی بازیگران از انتقال آن بازمی‌ماند یعنی: حس، فضا و اضطرابی که قرار است در زیرِ پوست کلمات جریان داشته باشد.

 

طراحی صحنه، لباس‌ها و نورپردازی نیز از دیگر نقاط قوت اجرا هستند. این عناصر در مجموع توانسته‌اند فضای مناسبی برای نمایش ایجاد کنند و دست‌کم از نظر بصری، جهان اثر را برای تماشاگر قابل‌باور سازند. با این حال در تئاتر، زیبایی و هماهنگی عناصر بصری زمانی به معنای موفقیت کامل طراحی است که بتواند با نقش‌آفرینی بازیگران و میزانسن وارد یک رابطه‌ی زنده و پویا شود در غیراین‌صورت بخشی از ظرفیت این عناصر نیز بلااستفاده می‌ماند و شاید مهم‌ترین تناقض اجرای “یرما” همین باشد.

 

اجرا از عناصر بیرونیِ قابل‌قبولی برخوردار است، اما در مرکز آن، جایی که باید حیات اصلی نمایش شکل بگیرد، یعنی در بدن و روان شخصیت‌های اصلی، خلایی احساس می‌شود و شاید تفاوت میان اجرای یک نمایشنامه و آفرینش یک تئاتر دقیقا همین باشد. در حالی‌که در اولی، متن روی صحنه آورده می‌شود در دومی، متن در بدن بازیگران، فضا، سکوت و نسبت میان شخصیت‌ها دوباره متولد می‌شود.

 

“یرما”ی “حسین زینالی” در عناصر پیرامونی خود نشانه‌هایی از این تولد دارد، اما برای رسیدن به آن، بیش از هر چیز به بازی‌هایی نیاز دارد که در آن شخصیت‌ها نه فقط بگویند، بلکه زندگی کنند.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.