آرشیو برچسب

جامعه

سازو کار بقا در جنگ

در روزهای نخست جنگ، از دلشوره‌ها و نگرانی‌هایم که می‌گفتم، تقریبا همه دوستان و آشنایانم توصیه می‌کردند؛ «اخباررو دنبال نکن». رطب می‌خوردند و منع‌ رطب می‌کردند، رطب تلخ خورده‌ای؟ سعی می‌کردم به توصیه‌شان عمل کنم، اما نمی‌شد؛ انگار آسیب بی‌خبری در نظرم بیشتر می‌نمود. به نظر می‌رسید هیچ کاری جز پی‌گیری خبرها ندارم. خواسته و ناخواسته یک خبر را چندین بار می‌شنیدم و می‌خواندم، نه فقط از کانال‌های خبری، که از دهان دیگران هم. اطرافیانم خبرهایی که شنیده بودند و می‌دانستند دیگران هم شنیده‌اند را بازگو می‌کردند. آن‌هایی که…

بوکس در هنر

بوکسور؛ نمایشی که از دریچه ظریف و پرکشش هنر، به سراغِ رشته‌ای رفته است در نگاه نخست، شاید تنها با واژگانی چون قدرت و تقابل گره خورده باشد، اما در عمق، مدرسه‌ای برای زندگی و آیینی برای شناختِ خویشتن است. بسیاری از مردم، بوکس را تنها در مشت‌ها، رقصِ پاها و ضرباتِ سنگین روی رینگ می‌بینند؛ اما آنان که این ورزش را در کوره تجربه آزموده‌اند، نیک می‌دانند که بوکس، فراتر از یک رقابت جسمانی، علمِ ایستادن و هنرِ نباختن است. بوکس، پیش از آن‌که نبرد با حریف باشد، نبرد با خویشتن، با ترس‌ها، با تردیدها و با…

فوتبال، ورزشی شهری است

فوتبال، ورزشی شهری است. شهر به‌معنای مدرن کلمه؛ از جنبه اجتماعی، گسترش و رشد شهرهای بزرگ، از عوامل بنیادی تقویت این ورزش به شمار می‌رود. فوتبال، خصوصیاتی را در میان جوانان تقویت می‌کند که بیش‌تر لازمه زندگی مدرن و شهری است. سرعت، قدرت، اعتماد به نفس، انضباط، همکاری جمعی و گروهی و کوشش در عین رقابت، پرهیز از درگیری مستقیم، بازی زیر نظر یک داور؛ این‌که چگونه می‌توان سرعت داشت، بدون این‌که با حریف برخورد کرد. این ویژگی‌ها را در ورزش‌های رزمی دیده نمی‌شود. فوتبال و ورزش‌های توپی بیش‌ترین قرابت و همخوانی…

نان، رازِ زندگیِ روزمره

کتاب سرودن نان نوشته‌ی اسکات کاتلر شرشو و ترجمه‌ی ملیکا خوش‌نژاد، اثری ناداستانی و تامل‌محور است که در قالبی میان‌رشته‌ای به سراغ یکی از معمولی‌ترین اما بنیادی‌ترین عناصر زندگی بشر می‌رود: نان. این کتاب که از سوی نشر اطراف در سال ۱۴۰۴ و در مجموعه‌ی «زندگی پنهان چیزهای معمولی» منتشر شده، تلاش می‌کند چیزی را که به نظر بدیهی، روزمره و آشنا می‌آید، دوباره به چشم ما غریب، پیچیده و معنادار نشان دهد. شرشو در این کتاب نه فقط از نان به‌ عنوان غذا، بلکه به‌ عنوان یک پدیده‌ی زیستی، تاریخی، اجتماعی، سیاسی و حتی فلسفی سخن…

آتش‌بس و چهار‌راه چه‌کنم!

مدتی است در گفت ‌وگوهای روزمره اطرافیان و دوستان و همکارانم جمله‌ای را زیاد می‌شنوم:« حالا ببینیم چی می‌شه». این جمله به ظاهر ساده نشان دهنده وضعیت روانی و اجتماعی پیچیده‌ای است که در موقعیت‌های خاکستری و پرابهام ایجاد می‌شود. تعلیق فکری حاصل از گسست از یک وضعیت و انتظارآینده‌ای نامعلوم. یک وضعیت مرزی بی‌ثبات که برنامه‌ریزی و اطمینان به فردا را مختل می‌کند. این جمله در عین حالی که از یک تعلیق فرساینده حکایت می‌کند، نبود حس عاملیت را هم در خود دارد؛ در واقع یک اعتراف جمعی به یک انتظار منفعلانه است. جمعی که نه می‌تواند…

شهر پرده‌ای سیاه بود

کودک که بودم، یک شهر در زندگی‌ام وجود داشت. شهری که پس از هزار شامورتی‌بازی، خواب بعدازظهر را می‌پیچاندم و خودم را از رختخوابی که مادربزرگ برایم مهیا کرده بود، می‌رهانیدم، در ایوان ‌خانه او شروع به ساختنش می‌کردم. شهری بر بسترِ سرزمینِ گُلگُلیِ فرشِ ایوان ‌خانه‌ با دو محله، یک میدان بزرگ و چهار خیابان اصلی که دور شهر می‌چرخیدند و خیابان‌های فرعی که مسیرشان را در میان گل و بوته‌های نقش‌ شده بر سطح فرش پیدا می‌کردند. شهرم گاه عناصر طبیعی چون تپه و کوه را با بلندکردن بخش‌هایی از فرش و چپاندن قاب…

وقتی مردان تنها می‌شوند و زنان شبکه می‌سازند

تا همین چند سال پیش «گعده مردانه» فقط یک عادت نبود؛ بخشی از زیست اجتماعی بود. جایی برای گفتن و شنیدن، برای سبک شدن، برای گرفتن تصمیم‌هایی که شاید در ظاهر بی‌اهمیت بودند، اما در عمل مسیر زندگی را تغییر می‌دادند. در دل همین دورهمی‌های ساده، شبکه‌هایی شکل می‌گرفت که نه اسم داشتند و نه ساختار رسمی اما کار می‌کردند؛ از پیدا کردن شغل تا عبور از بحران‌های شخصی. گعده، به زبان جامعه‌شناسی، یک نهاد غیررسمی تولید سرمایه اجتماعی بود، حتی اگر خود افراد چنین تعبیری از آن نداشتند. این تصویر هنوز کاملا از بین نرفته…

هلال امید در شب ملال

قاب اول: خانم «ف» روان‌درمانگر خوبی است و اما این فهم من از خوب بودن او از آن‌ جاست که چند بار دیده‌ام به هر آن کس که نیازمند توجه یک روانشناس باشد، کمک می‌کند. مثلا وقتی خانم «س» در یک جمع فرهنگی، خیلی گذرا از تنش‌ها و افسردگی‌اش سخن گفت، خانم روانشناس که آشنایی چندانی هم با وی نداشت، حرفی نزد. چند روز بعد اما از خانم «س» شنیدم که خانم «ف» شماره تلفنش را از دوستی مشترک گرفته و بدون هیچ چشم‌داشتی، خیلی مفصل با او حرف زده و راهکارهای موثری را پیشنهاد داده است. قدرشناسی و آرامشی که در صدای این بانو موج می‌زد،…

روایت جنگ؛ در جست‌وجوی زبانی مشترک

30 اردیبهشت شهر رشت میزبان دوره دوم برنامه «تاکستان» بود؛ رویدادی که بیش از آن‌که یک نشست منظم و رسمی باشد، شبیه مجالی برای روایت بود؛ مجالی که در آن شرکت‌کنندگان از جایگاه‌ها و مناظر گوناگون کنار هم نشستند تا درباره «جنگ، جامعه و سرزمین» حرف بزنند؛ نه به شکل سخنرانی آکادمیک، بلکه بیشتر به عنوان روایتگران تجربه و حافظه. گفتنی است رویداد «تاکستان خراسان» نیز دهم فروردین، با همین محور برگزار شد و حالا با حضور در رشت، گویی می‌خواست زنجیره‌ای از روایت‌های پراکنده را در شهرهای مختلف به هم پیوند دهد؛ روایت‌هایی که از…

ایراندخت، در غبار فراموشی گم شد

ایراندخت محصص، نقاش، منتقد هنری و یکی از تاثیرگذارترین پژوهشگران حوزه کاریکاتور ایران در نخستین روزهای فروردین ۱۴۰۵ پس از سال‌ها دست‌ و پنجه نرم‌ کردن با بیماری آلزایمر، چشم از جهان فروبست و در غبار فراموشی گم شد. ایراندخت در سال 1311 در کرمانشاه در خانواده‌ای گیلانی و فرهیخته به دنیا آمد. پدرش حقوقدان بود و از کارمندان عالی‌رتبه وزارت تازه تاسیس دادگستری و مادرش هنگامه محصصی زنی مدبر و اولین مدیر دبیرستان دخترانه، بنام فروغ در شهر رشت بود که دستی در ادبیات داشت و دوست پروین اعتصامی... او که خواهر…