کودک که بودم، یک شهر در زندگیام وجود داشت. شهری که پس از هزار شامورتیبازی، خواب بعدازظهر را میپیچاندم و خودم را از رختخوابی که مادربزرگ برایم مهیا کرده بود، میرهانیدم، در ایوان خانه او شروع به ساختنش میکردم.
شهری بر بسترِ سرزمینِ گُلگُلیِ فرشِ ایوان خانه با دو محله، یک میدان بزرگ و چهار خیابان اصلی که دور شهر میچرخیدند و خیابانهای فرعی که مسیرشان را در میان گل و بوتههای نقش شده بر سطح فرش پیدا میکردند.
شهرم گاه عناصر طبیعی چون تپه و کوه را با بلندکردن بخشهایی از فرش و چپاندن قاب نوارکاستها در آن زیر به خود میدید. شهر که بنا میشد، اسباببازیهای ناچیزم شهر را زنده میکردند.
اسباببازیها را میشد به دو بخش تقسیم کرد؛ اول آنهایی که از پسرخالهام به من رسیده بودند که خود مجدد به دو بخش یادگاریها و کِشرفتهها تقسیم میشدند؛ دوم آنهایی که پدر و مادرم خریده بودند که از نظر کیفیت و زیبایی در مقام مقایسه با اسباببازیهای گروه اول چنگی به دل نمیزدند. ناخودآگاه این تقسیمبندی از شان و منزلت ماشینها، آدمکها و لوگوهای بازیام، به تقسیم شهرِ فرشیام به دو محله نیز سرایت کرد و ماشینها و آدمکهای ژیگول و خوش بروروتر در محلهی خوب و بقیه در محلهای که چندان چنگی به دل نمیزد، ساکن میشدند.
سالهای انتهایی دهه 70 و ابتدایی دهه 80 بود. هر روز شهرم در جریان زندگی روزمره با مصایب و مشکلات جدیدی مواجه میشد که کلنجار رفتن با آنها بهانهای برای دلدادن به بازی بود. برخی از این مشکلات در طول بازی به خوبی و خوشی حل و فصل میشدند و برخی دیگر بینتیجه میماندند و به زدن زیر کاسه کوزهی شهر و برچیدن بازی میانجامیدند. عموم اتفاقات و مشکلاتی که در شهرم رخ میدادند، واقعی و برآمده از حال و هوای خانه و جامعه کوچکی بود که در آن سالها با آن مراوده داشتیم، مثل جنگ.
جنگ یکی از همیشگیترین این مشکلات بود. کمتر روزی بود که هواپیمایی از سر شهرم نگذرد و بمبهایی را روی سر شهرِ فرشیام رها نکند؛ بمبهایی که میتوانستند حبههای قند یا هستههای آلبالو یا چیزهای دیگری باشند که بر سر خیابانها و خانههای شهرم فرود میآمدند و خسارتهایی را وارد میکردند و آدمکهایی را میکشتند.
از سال 1382 به بعد و رخداد زلزله بم، تا مدتها در شهرِ فرشیام زلزله نیز میآمد و زلزله در کنار هواپیماهای عراقی و هزار داستان دیگر شده بود قوز بالا قوز. اینگونه من و کودکیام، شهر فرشیام را زندگی میکردیم و همواره من در حسرت زندگی نکردن دایمیام در این شهر ماندم.
شهری که بچهها در پارکهای آن میدویدند و خوشحال بودند، برایم رهاییبخش بود؛ شهری که پارک مجاورش فضای مشترکی بود میان چند همسایه با تاب و سرسره و چرخفلک و داییقاسمِ بقال که از داخل مغازهاش همهی امور را میپایید، معنا مییافت؛ فضایی که مابهازای آن در کودکیام، دویدنها، خوشحالیها و آرامش در حضور دیگرانی بود که چندان هم غریبه نبودند.
با قبول شدن در دانشگاه، پایم به تهران باز شد و به این ترتیب از شهر فرشیام فاصله گرفتم. در دانشگاه «شهرسازی» خواندم. ترم اول دانشگاه خیلی سرخوش بودم و هنوز فکر میکردم که چون ایام کودکی قرار است روزی شهری بسازم. این بار واقعی؛ زیرا شهرساز را اینگونه می فهمیدم: «شهرساز کسی است که شهر میسازد مثل کمدساز که کمد میسازد.» بعد فهمیدم کار شهرساز اساسا کار دیگری است که برخلاف نامش که حسابی دلربایی بلد است، چندان هم دلربا نیست.
این روزها که بهدرک دست و پاشکستهای از رشته شهرسازی دست یافتم، تازه متوجه شدم که جنگ فلاکت است و ویرانی. این روزها سَرَم را هرکجا که میچرخانم جنگ است و این تنها تهران نیست. اصفهان، هرمزگان، خوزستان و بوشهر و باقی، یحتمل با درختها و ماشینها و کوچهها و پارکهایشان هم جنگ را فریاد میزنند. از مسجد تا اسم کوچه و خیابانهایمان تا نقش دیوارهای شهرمان و تا یادمان وسط میدانهایمان در اختیار جنگ است.
یک نظریهی علوم نظامی میگوید: «شهری که دشمن از سه طرف محاصرهاش کرده باشد، احتمال سقوط بیشتری دارد تا شهری که از چهار سو در محاصره است. مردمانِ شهرِ بالکل در حصر قرارگرفته، میدانند که چارهای جز شکستن محاصره ندارند.» این روایتیست از مردمان شهرهایی که اگر چه سقوط نکردند؛ ولی بر همهی آنها بمب سقوط کرد و مردم، مانع ویرانی بیشتر شهر شدند.
نه بُعدِ مکان بهانهی مناسبی است و نه بُعدِ زمان. جنگ، جنگ است. چه چهل و اندی سال پیش شروع شده باشد و چه خارج از مرزهای ما رخ دهد و چه در تهران. کودک و زن و پیر و جوان و خانه و خیابان و درخت و در و پنجره هم نمیشناسد. تنها یک قاعده دارد: «جنگها فقط شروع میشوند.»
حتی اگر قطعنامهها و آتشبَسها پذیرفته شوند و سربازها به خانههایشان برگردند (یا برنگردند) و خوابِ کودکان با صدای بمبارانها نشکند، جنگی تمام نشده است؛ حتی اگر جنگ به خانه و شهر و زندگی شما نزدیک نباشد، راهی برای فرار از آن ندارید. هر جنگی که شروع شود، خواهناخواه خودش را به شما میرساند و در خانهتان را میزند؛ حتی اگر به اندازهی یک قاره از آن دور باشید.
* دانشآموخته مطالعات اجتماعی