شاید صبحی نهچندان دور، صدای لودرها سکوت یکی از کوچههای قدیمی رشت را بشکند. چند کارگر نوار زرد هشدار را دور خانه بکشند، درِ چوبی از لولا جدا شود و دیوارهایی که نزدیک به یک قرن باران گیلان را تاب آوردهاند، در چند ساعت فرو بریزند. رهگذران چند دقیقه بایستند، سری تکان بدهند و بعد زندگی در خیابان دوباره جریان پیدا کند؛ انگار که نه انگار خانهای فرو ریخته است و بخشی از تاریخ این شهر توسط لودرها به فراموشی سپرده میشود.
این تصویر، خیالپردازی نیست. سالهاست رشت خانههایش را یکییکی از دست میدهد؛ بیسروصدا، بیآنکه مرگشان به اندازه افتتاح یک پروژه عمرانی خبرساز شود.
عمارت لالمی در همسایگی سبزهمیدان، امروز بیش از هر زمان دیگری یادآور این واقعیت تلخ است. خانهای که هنوز در و پنجرههای چوبیاش بوی رشت قدیم را میدهد؛ رشتی که صبحهایش با صدای دستفروشان آغاز میشد، عصرهایش در بازار میگذشت و شبهای بارانیاش زیر نور چراغهای کمجان، رنگ دیگری داشت.
این خانه فقط متعلق به یک خانواده و یا یک بساز و بفروش نیست. بخشی از حافظه مشترک شهری است که روزگاری از مهمترین مراکز تجارت شمال ایران بود؛ شهری که از بندر انزلی تا بازار رشت، نبض اقتصادش با رفتوآمد کشتیها، تاجران و کاروانها میتپید. هر خانه قدیمی، تکهای از همان روایت است.
اما امروز، روایت دیگری بر شهر حاکم شده است؛ روایتی که ارزش زمین را بیشتر از ارزش خاطره میشناسد. در این روایت، خانه تاریخی نه یک سرمایه فرهنگی، بلکه قطعه زمینی است که میتواند چند طبقه بیشتر بسازد و سود بیشتری به همراه بیاورد.
البته نمیتوان همه تقصیر را بر گردن مالکان انداخت. نگهداری یک خانه قدیمی، پرهزینه است. قوانین حمایتی کارآمد نیستند، روند ثبت آثار تاریخی طولانی است و بسیاری از بناهای ارزشمند هنوز هیچ پشتوانه حقوقی ندارند. وقتی مالک میان حفظ یک خانه فرسوده و ساخت ساختمانی جدید قرار میگیرد، انتخاب او بیش از آنکه فرهنگی باشد، اقتصادی است. اینجاست که مسئولیت نهادهای عمومی آغاز میشود؛ مسئولیتی که سالهاست جدی گرفته نشده است.
در بسیاری از شهرهای جهان، خانههای تاریخی به کافه، کتابخانه، اقامتگاه، موزه یا مرکز فرهنگی تبدیل میشوند و هم هویت شهر را حفظ میکنند و هم برای مالک درآمد ایجاد میکنند. اما در رشت، هنوز سادهترین راهحل، تخریب و ساخت دوباره است؛ راهحلی که شاید سود کوتاهمدت داشته باشد، اما هزینه بلندمدتش را همه شهر میپردازد.
هر بار که خانهای قدیمی از میان میرود، فقط چند دیوار فرو نمیریزند. کوچهای بخشی از هویتش را از دست میدهد، محلهای فقیرتر میشود و شهری، صفحهای از گذشته خود را برای همیشه میبندد. رشت را فقط میدان شهرداری، پیادهراه، بازار یا بارانش نساختهاند. رشت، حاصل هزاران روایت کوچک است؛ روایتهایی که در ایوان خانههای قدیمی، در حیاطهای پر از شمعدانی، در پنجرههای رو به باران و در سقفهای سفالی زندگی کردهاند.
اگر امروز برای حفظ این خانهها کاری نکنیم، فردا فرزندان این شهر، رشت قدیم را نه در کوچههای شهر، بلکه فقط در چند عکس سیاهوسفید خواهند دید؛ عکسهایی که از شهری باقی ماندهاند که خودمان اجازه دادیم آرامآرام از میان برود.
حفاظت از خانههای تاریخی، مخالفت با توسعه نیست. اتفاقاً توسعه از جایی آغاز میشود که شهر، گذشتهاش را سرمایه آینده بداند، نه مانعی بر سر راه آن.
عمارت لالمی هنوز ایستاده است. هنوز باران بر شیروانیاش میبارد و هنوز کلیدی در قفل زنگزدهاش جا مانده است. شاید همین امروز، آخرین فرصت باشد تا تصمیم بگیریم این کلید، درِ یک خانه را دوباره به روی زندگی باز کند؛ نه اینکه تنها یادگاری باشد از خانهای که دیگر وجود ندارد.
توسعه شهری، ضرورتی انکارناپذیر است. هیچ شهری نمیتواند در گذشته منجمد بماند. اما توسعه زمانی معنا پیدا میکند که بتواند میان آینده و گذشته آشتی برقرار کند. شهرهایی که امروز به میراث خود میبالند، گذشته را مانعی بر سر راه پیشرفت ندیدند؛ آن را به سرمایهای برای آینده تبدیل کردند. خانههای تاریخی، اگر با برنامهریزی درست احیا شوند، میتوانند به مراکز فرهنگی، اقامتگاههای بومی، کافهها، گالریها و فضاهای عمومی تبدیل شوند؛ نه اینکه تنها در انتظار بولدوزر بمانند.
شهرها با ساختمانهای بلند ماندگار نمیشوند؛ با خاطرههایی ماندگار میشوند که در دل شهروندان زنده میمانند. اگر آخرین خانههای حافظه رشت فرو بریزند، آنچه از دست میرود فقط گذشته نیست؛ آینده شهری است که دیگر چیزی برای به یاد آوردن نخواهد داشت.