تاریخ روایت رخدادها و تجربههای انسانیِ بازمانده از گذشته است؛ اما اهمیت تاریخ نه در بالیدن یا بیزاری جستن از آن بلکه در بازخوانی، فهم چرایی رویدادها، تصمیمها و پیامدهایشان و پند گرفتن از آنهاست.
«برواتی برای هر روز سگجان شدن» به نویسندگی و کارگردانی صابر دلبینا، با انتخاب سرنوشت امیرکبیر به سراغ تاریخ میرود؛ اما نمایش در روایت یک واقعه متوقف نمیماند. آنچه آن را از یک بازخوانی صرفا تاریخی فراتر میبرد، پرداختن به مفهوم «جنایت و مکافات» در دو سطح فرد و جامعه و بازخوانی چرخهای است که در آن، حذف اندیشه و مصلحان، هزینهای فراتر از سرنوشت یک فرد بر جامعه تحمیل میکند. نمایش از دل تاریخ، پرسشی امروزین پیش روی ما میگذارد: آیا ما واقعا از تاریخ چیزی آموختهایم؟
قتل امیرکبیر را نمیتوان فقط تصمیم یک فرد یا نتیجه کینهای شخصی دانست؛ پشت این حذف، شبکهای از قدرت، منفعت، ترس و فرصتطلبی قرار داشت. و اینجاست که نمایش از تاریخ به پرسشی بزرگتر میرسد: آیا جنایت را فقط باید در دست جنایتکار جستوجو کرد؟
«بروات» در اینجا تنها کاغذهایی با دستوراتی بر روی آن نیستند؛ سندها و نشانههایی از سازوکاری هستند که میتواند به جای منافع جمعی به سود شخصی و به جای آبادانی به ویرانی ختم شود.
قتل امیرکبیر را نمیتوان فقط تصمیم یک فرد یا نتیجه کینهای شخصی دانست؛ پشت این حذف، شبکهای از قدرت، منفعت، ترس و فرصتطلبی قرار داشت. و اینجاست که نمایش از تاریخ به پرسشی بزرگتر میرسد: آیا جنایت را فقط باید در دست جنایتکار جستوجو کرد؟

قاتل ممکن است تنها آخرین حلقه زنجیره باشد. جنایت گاه در ساختاری شکل میگیرد که افراد مختلف، هر یک به اندازهای کوچک در آن سهم دارند؛ یکی فرمان میدهد، دیگری زمینه را فراهم میکند، دیگری سکوت میکند و دیگری دست به اجرا میزند. در چنین وضعیتی، مسوولیت در میان آدمها و مناسبات قدرت پخش میشود و جنایت، چهرهای به ظاهر عادی پیدا میکند.
اما نمایش فقط به جنایت و جنایتکار نمیپردازد؛ آنچه اهمیت بیشتری پیدا میکند، مکافات پس از جنایت است. «هر روز سگجان شدن» میتواند اشارهای باشد به مجازاتی که الزاما از سوی دادگاه یا قانون اعمال نمیشود؛ مجازاتی که در روان آدمی در حافظه و در مواجهه مداوم با حقیقت یک جنایت شکل میگیرد. از این منظر، میتوان رگهای از جهان داستایفسکی و «جنایت و مکافات» را نیز در این اثر دید: جنایت ممکن است با مرگ قربانی پایان نگیرد؛ گاه تازه از همانجا، مجازات آغاز میشود.
نمایش فقط به جنایت و جنایتکار نمیپردازد؛ آنچه اهمیت بیشتری پیدا میکند، مکافات پس از جنایت است. «هر روز سگجان شدن» میتواند اشارهای باشد به مجازاتی که الزاما از سوی دادگاه یا قانون اعمال نمیشود؛ مجازاتی که در روان آدمی در حافظه و در مواجهه مداوم با حقیقت یک جنایت شکل میگیرد
اما مکافات را نباید فقط در سطح فردی دید. شاید تراژدی بزرگتر، مکافات یک جامعه باشد. جامعهای که نیروهای تحولخواه خود را حذف میکند، فقط یک فرد را از دست نمیدهد؛ بخشی از امکان تغییر خود را از میان میبرد. وقتی اندیشمندان و چهرههای اثرگذار به جای شنیده شدن، حذف یا منزوی میشوند، جامعه بهتدریج از سرمایه فکری و اخلاقی خود تهی میشود.
از این منظر، مرگ امیرکبیر فقط پایان زندگی یک صدراعظم نیست؛ پایان یک امکان است؛ امکان بهسازی ساختارها و آبادانی کشور.
علی رضاقلی در «جامعهشناسی نخبهکشی» با بررسی سرنوشت قائممقام، امیرکبیر و مصدق، به این مساله میپردازد که حذف اصلاحگران را نمیتوان فقط به تصمیم یک فرد یا خیانت چند نفر تقلیل داد. در جامعهای که منافع گروهی بر منافع عمومی غلبه میکند، اصلاحگر میتواند به تهدیدی برای صاحبان قدرت تبدیل شود.

نخبهکشی نیز الزاما با تیغ و قتل اتفاق نمیافتد؛ طرد، تخریب، بیاعتنایی، حذف از عرصه تصمیمگیری و ناتوان کردن نیروهای اصلاحگر نیز میتواند صورتهای دیگری از همان پدیده باشد. از این منظر، امیرکبیر تنها قربانی یک جنایت تاریخی نیست؛ قربانی ساختاری است که نتوانست اصلاحگر خود را تحمل کند.
نمایش با بازگرداندن این واقعه تاریخی به صحنه، در واقع ما را با گذشتهای روبهرو میکند که هنوز از ما فاصله نگرفته است. تاریخ، اگر فقط مجموعهای از نامها و تاریخها باشد به موزه تعلق دارد؛ اما وقتی بتواند پرسشی در اکنون ایجاد کند به زندگی بازمیگردد. اهمیت «برواتی برای هر روز سگجان شدن» نیز در همین نقطه است؛ در تبدیل یک واقعه تاریخی به پرسشی درباره مسوولیت، قدرت، فساد، حذف و پیامدهای انتخابهای جمعی.
شاید مهمترین پرسش نمایش همین باشد: تاریخ را برای چه به یاد میآوریم؟ برای آنکه بدانیم امیرکبیر چگونه کشته شد؟ یا برای آنکه بفهمیم چرا جامعهای به نقطهای رسید که مصلح خود را حذف کرد؟
وقتی اندیشمندان و چهرههای اثرگذار به جای شنیده شدن، حذف یا منزوی میشوند، جامعه بهتدریج از سرمایه فکری و اخلاقی خود تهی میشود. از این منظر، مرگ امیرکبیر فقط پایان زندگی یک صدراعظم نیست؛ پایان یک امکان است؛ امکان بهسازی ساختارها و آبادانی کشور
نیچه بر این باور بود که تاریخ زمانی ارزشمند است که گذشته بتواند فهم ما از اکنون و شیوه مواجهه ما با آینده را تغییر دهد. از این منظر، امیرکبیر در این نمایش فقط یک شخصیت تاریخی نیست؛ آینهای است در برابر ما تا از خود بپرسیم: با مصلحان، اندیشمندان و پیشگامان تغییر چه میکنیم؟ و آیا از حذف آنان چیزی آموختهایم؟
شاید «برات»ی که روزی فرمان حذف امیرکبیر بود، امروز به نمادی برای یک انتخاب تاریخی تبدیل شده باشد: یا از گذشته بیاموزیم یا مکافات تکرار آن را بپذیریم.
نمایش را میتوان از منظر مفهوم «ابتذال شر» هانا آرنت خوانش کرد؛ جایی که شر الزاما از هیات هیولایی و استثنایی سر برنمیآورد، بلکه میتواند در رفتار انسانهایی عادی ریشه بدواند که از اندیشیدن، پرسشکردن و کنشگری دست کشیده و خود را با نظم موجود وفق دادهاند.
فریاد «نوبر» که نماد تحولخواهی و نوگرایی است، در پایان نمایش چونان نیشتری بر پیکر آنان فرود میآید که شر را با سکوت، عادت و اطاعت پذیرفتهاند: «وفاداریتان به قرار مادیان فحلیست».