جرقهی نوشتن این جُستار را کتاب دورههای سنی و نسلها نوشتهی ژرار موژه در ذهنم زد. موژه نشان میدهد طولانیتر شدن دورهی تحصیل میتواند به فاصلهای فرهنگی میان نسل والدین و فرزندان بیانجامد؛ برای توضیح این وضعیت، جملهای از ریچارد هوگارت نقل میکند: «هر پسرِ برخاسته از قشر عامه که با کمکهزینهی تحصیلی تا دانشگاه پیش میرود، سرانجام با محیط خانوادگیاش دچار مناقشه خواهد شد». وقتی کتاب را میخواندم، به کسانی اندیشیدم که با رفتن به دانشگاه، به تدریج از فضای زندگی خانوادگی خود فاصله گرفتند؛ دانشگاه از نظر سبک زندگی میان آنان و خانوادههایشان شکافی ایجاد کرد.
بخشی از این ماجرا برایم آشناست، چون خودم آن را زیستهام. پدرم رانندهی کامیون بود و از سالهای دبیرستان علاقهی زیادی به کتاب خواندن داشتم؛ شاید از همان زمان بود که جهان ذهنی من کمکم با جهان پدرم فاصله گرفت. با ورود به دانشگاه و به خصوص با تحصیل در جامعهشناسی، این فاصله بیشتر شد؛ نه به این معنا که گسستی جبرانناپذیر افتاد، بلکه به این معنا که تجربهها و نگاهمان به بسیاری از مسائل یکسان نبود.
آنچه او را میخنداند، در چشمان من اشک مینشاند و آنچه مرا به تامل وامیداشت، گاه برای او مایهی خنده بود. با این همه، رابطهمان همیشه محترمانه باقی ماند. وقتی به ایدهی این نوشته فکر میکنم سریال «ساختمان پزشکان» را به یاد میآورم که نیما افشار، شخصیت اصلیاش، روانشناس شده و در همسایگی خانهی والدینش زندگی میکند.
کمتر کسی تخصصش را جدی میگیرد؛ حرفهای حرفهایاش دستمایهی شوخی است و او ناچار است برای نزدیکترین آدمهای زندگیاش توضیح دهد چرا اینطور فکر میکند. آنچه اینجا توجهم را جلب میکند، نسبت او با خانواده است؛ جایی که انتظار میرود آدم بینیاز از توضیح دادن پذیرفته شود، اما بیش از هر جای دیگری ناچار است برای فهمیده شدن تلاش کند.
داستان نیما افشار فقط داستان یک شخصیت تلویزیونی نیست. در جامعهای مثل ایران که دانشگاه هنوز یکی از مسیرهای تحرک اجتماعی است، هر سال جوانان زیادی وارد فضایی میشوند که با جهان خانه فرق دارد؛ آنها فقط دانش یا مدرکی تازه به دست نمیآورند، کمکم شیوهی دیگری برای دیدن پیدا میکنند که همیشه با جهانی که در آن رشد کردهاند همخوان نیست. این فاصله یکباره شکل نمیگیرد؛ کمکم خودش را نشان میدهد در واژههایی که دیگر بهسادگی قابل ترجمه نیستند و در تجربههایی که توضیح دادنشان هر بار سختتر میشود.
این فاصله معمولا از جایی بسیار آشنا آغاز میشود: از افتخاری که خانواده به موفقیت فرزند دارد. در آغاز این مسیر، خانواده معمولا ترکیبی از غرور و امید دارد؛ پدر و مادری که خودشان فرصت تحصیل نداشتهاند، موفقیت فرزند را نشانهی گشوده شدن راهی تازه میبینند. اما این افتخار بیشتر متوجه نتیجهی نهایی است تا مسیری که فرزند در آن تغییر میکند؛ کمتر متوجه میشوند که همین مسیر، نگاه او به جهان را هم دگرگون خواهد کرد. شاید نخستین فاصله از همینجا شروع شود.
با گذشت زمان، این فاصله در موضوع دیگری هم خودش را نشان میدهد: در زبانی که دیگر کاملا مشترک نیست. فرزندی که تحصیلات بالاتری کسب کرده، وارد فضای تازهای از مفاهیم و دغدغهها میشود در حالیکه خانواده همچنان در همان جهان آشنای خودش زندگی میکند. نتیجه، کم شدن گفتوگو و نوعی سکوت است؛ سکوتی که گاهی به اشتباه به غرور یا بیعلاقگی فرزند تعبیر میشود.
اما سکوت همیشه از نداشتن حرف نمیآید؛ گاهی حرف زیاد است، اما زبان مشترکی برای گفتنش نیست. آنچه کمکم تغییر میکند فقط زبان نیست؛ بخشی از جهان مشترکی است که اعضای خانواده پیشتر در آن سهیم بودند؛ تغییری که میتواند پیوند عاطفی را حفظ کند، اما گفتوگو را سختتر کند.
در کنار این فاصلهی زبانی، ارزشها و اولویتها هم آرامآرام جابهجا میشوند. تحصیلات فقط دانش و مهارت تازه نمیآورد؛ کمکم نگاه آدم به زندگی و تعریفش از موفقیت را هم تغییر میدهد. فرزندی که چند سال از زندگی خود را در محیط دانشگاهی گذرانده، ممکن است در شغل، ازدواج یا سبک زندگی، انتخابهایی متفاوت از نسل پیش از خودش داشته باشد؛ انتخابهایی که خانواده گاه با معیارهای آشنای گذشته میسنجد. این تفاوت گاهی به سوءتفاهم تبدیل میشود، چون دو طرف دربارهی معنای یک زندگی مطلوب، از دو نقطهی متفاوت به جهان نگاه میکنند.
شاید دشوارترین بخش این فرایند این باشد که فاصله معمولا یکطرفه نیست. فرزند ممکن است احساس گناه کند که با وجود فداکاریهای پدر و مادر، دیگر مثل گذشته در جهان ذهنیشان حضور ندارد؛ خانواده نیز احساس میکند فرزندی که زمانی به فضای خانه نزدیکتر بود، حالا از آنها فاصله گرفته، حتی اگر همچنان کنارشان باشد. شاید دشوارترین تجربه همین همزمانیِ نزدیکی و دوری است؛ اینکه آدمها همچنان به هم تعلق دارند، اما دیگر همیشه با زبان و تجربهی مشترک گذشته نمیتوانند با هم ارتباط برقرار کنند.
این وضعیت گاه شکل دیگری هم پیدا میکند: احساس اینکه آدم بهطور کامل به هیچکدام از دو جهان تعلق ندارد؛ نه اینجا، نه آنجا. در محیط دانشگاهی، برای یک فرد، پیشینهی خانوادگی یا شیوهی سخن گفتنش ممکن است باعث شود احساس کند هنوز کاملا با فضای جدید هماهنگ نشده؛ در خانه هم، تغییرات فکریاش ممکن است باعث شود دیگر عضوی کاملا آشنا به نظر نرسد.
این تجربه برای کسانی که از خانوادههایی با سرمایهی فرهنگی محدودتر وارد محیطهای دانشگاهی میشوند، به خصوص در رشتههایی مثل علوم انسانی، شاید پیچیدهتر باشد؛ اینجا فرد علاوه بر محتوای رشته، قواعد نانوشتهی یک جهان فرهنگی تازه را هم میآموزد. شاید دشوارترین بخش این مسیر، ترک یک جهان نباشد، بلکه زندگی کردن میان دو جهانی باشد که هر دو بخشی از هویت آدم شدهاند.
آیا آنچه گفتم مملو از یأس و ناامیدی است؟ من این طور فکر نمی کنم. هر فاصلهای لزوما به گسست نمیانجامد. گاهی آدمها یاد میگیرند با وجود تفاوتها پیوندشان را حفظ کنند؛ بعضی خانوادهها بهجای مقایسه یا نگرانی، با کنجکاوی به جهان تازهی فرزندشان نگاه میکنند. فرزندان هم ممکن است به این نتیجه برسند که فهمیده شدن کامل، تنها معیار ارزیابی رابطهی عاطفی نیست؛ گاهی پیوند خانوادگی نه از راه اشتراک کامل، بلکه از راه پذیرفتن تفاوتها حفظ میشود.
داستان بسیاری از ما، بهخصوص کسانی که از خانوادههایی با سرمایهی فرهنگی محدودتر به دانشگاه آمدهاند، داستان زندگی میان دو جهان است؛ جهانی که از آن آمدهایم و جهانی که در مسیر زندگی یافتهایم. شاید مساله این نباشد که یکی از این دو جهان را انتخاب کنیم یا فاصلهی میانشان را کاملا از بین ببریم؛ بعضی فاصلهها حاصل تجربههاییاند که دیگر قابل بازگشت نیستند.
آنچه اهمیت دارد، پیدا کردن راهی برای زیستن با این دوگانگی است؛ اینکه هم تغییرات خودمان را به رسمیت بشناسیم و هم گذشتهای را که بخشی از هویتمان است انکار نکنیم. شاید تعلق، نه در بازگشت کامل به جهان گذشته، بلکه در توانایی حمل کردن هر دو جهان درون خودمان شکل میگیرد.