وقتی مدیران یک شهر دیگر از هیچ‌چیز نمی ترسند؛

مدیریت بی تنش، اثرگذاری محدود

0 ۸

بعضی تغییرها در مدیریت شهری، سر و صدا ندارند؛ نه با اعتراض شروع می‌شوند نه با تصمیمی که همه درباره‌اش بحث کنند. آرام اتفاق می‌افتند، آن‌قدر آرام که وقتی متوجه‌شان می‌شویم، دیگر تبدیل به «وضعیت عادی» شده‌اند.

 

تمدید مکرر دوره‌های شورا دقیقا از همین جنس است. ابتدا با یک توجیه شروع می‌شود، بعد می‌شود استثناء و بعدتر، بی‌آنکه کسی دقیقا آن را اعلام کند، تبدیل می‌شود به قاعده.  و مساله دقیقا از همین‌جا شروع می‌شود نه از خودِ تمدید.

 

واقعیت این است که هیچ ساختاری، حتی سالم‌ترین آن، اگر برای مدتی طولانی از مواجهه با ارزیابی واقعی دور بماند، به‌مرور خودش را جایگزین معیارها می‌کند. یعنی به‌جای اینکه عملکرد سنجیده شود، «ماندن» خودش تبدیل می‌شود به نشانه‌ای از درست بودن.

اینجا یک خطای ظریف رخ می‌دهد؛ خطایی که در ظاهر قابل دیدن نیست، اما اثر آن عمیق است. چون سیستم کم‌کم یاد می‌گیرد که لازم نیست خودش را اصلاح کند، کافی است خودش را حفظ کند. شاید این جمله کمی تند به نظر برسد، اما تجربه نشان داده ساختارهایی که در آن‌ها فشار بیرونیِ موثر کم می‌شود، به ‌ندرت به‌صورت داوطلبانه خودشان را به چالش می‌کشند.

 

در چنین فضایی، پاسخ‌گویی اولین چیزی است که تغییر شکل می‌دهد، نه اینکه کاملا حذف شود، نه؛ بیشتر شبیه این است که از یک «تعهد واقعی» تبدیل می‌شود به یک «رفتار اداری». جلسات هست، گزارش‌ها هم هست، حتی شاید توضیح هم داده شود، اما آن حسِ ضرورت که باید جواب قانع‌کننده داد، کم‌کم کم‌رنگ می‌شود.

چون در نهایت، هیچ نقطه‌ای وجود ندارد که این پاسخ‌گویی در آن محک بخورد. این‌جا همان جایی است که آدم می‌فهمد مشکل، فقدان قانون یا ابزار نیست؛ مشکل، نبودِ «فشار مؤثر برای استفاده از آن‌ها»ست.

 

از طرف دیگر، وقتی ترکیب یک نهاد برای مدت طولانی ثابت می‌ماند، روابط هم از یک جایی به بعد شکل متفاوتی پیدا می‌کنند. طبیعی هم هست؛ آدم‌ها با هم کار می‌کنند، به هم عادت می‌کنند و تصمیم‌گیری‌ها به ‌مرور ساده‌تر می‌شود. اما این سادگی همیشه به نفع کیفیت تصمیم نیست.

گاهی به این معناست که برخی پرسش‌ها دیگر پرسیده نمی‌شوند، بعضی مخالفت‌ها اصلا شکل نمی‌گیرند و یک نوع هماهنگی شکل می‌گیرد که از بیرون شبیه ثبات است، اما در واقع، می‌تواند نشانه کاهش تنوع دیدگاه‌ها باشد. شاید اغراق‌آمیز به نظر برسد، ولی خیلی از خطاهای بزرگ دقیقا در همین فضاهای «بی‌تنش» شکل می‌گیرند.

 

در سطحی عمیق‌تر، این وضعیت روی ذهنیت عمومی هم اثر می‌گذارد. شهروند معمولا وارد جزییات تصمیمات نمی‌شود، اما نشانه‌ها را می‌فهمد. وقتی می‌بیند چرخه تغییر کند شده یا عملا متوقف است، وقتی احساس می‌کند مسیرهای رسمیِ اثرگذاری محدود شده، به‌تدریج فاصله می‌گیرد. نه لزوما با اعتراض، بلکه با بی‌اعتنایی.

و این شاید مهم‌ترین هشدار باشد. چون بی‌اعتمادیِ پر سر و صدا را می‌شود دید و به آن واکنش نشان داد، اما بی‌تفاوتی آرام، بی‌صدا پیش می‌رود و وقتی خودش را نشان می‌دهد که دیگر خیلی چیزها از کار افتاده‌اند.

 

اگر از زاویه مدیریت نگاه کنیم، مساله حتی واضح‌تر می‌شود. در ادبیات مدیریت استراتژیک، ثبات زمانی ارزشمند است که امکان بازخورد، اصلاح و یادگیری را تقویت کند. اما اگر ثبات به‌گونه‌ای شکل بگیرد که این چرخه‌ها را تضعیف کند، دیگر اسمش ثبات نیست؛ نوعی ایستایی است که تنها ظاهر منظم دارد.

 

سازمان در این حالت ممکن است همچنان تصمیم بگیرد، پروژه تعریف کند، حتی خروجی هم داشته باشد، اما یک چیز را به ‌تدریج از دست می‌دهد: توانایی تشخیص اینکه کجا دارد اشتباه می‌کند. و این دقیقا همان نقطه‌ای است که هزینه‌ها شروع می‌شوند، نه الزاما به‌صورت فوری، بلکه به شکل انباشته.

 

شاید بشود همه این‌ها را ساده‌تر هم گفت. مساله این نیست که چه کسانی در شورا هستند یا چند دوره مانده‌اند. مساله این است که آیا هنوز دلیلی جدی برای «پاسخ دادن» دارند یا نه. اگر این دلیل ضعیف شود، حتی بهترین آدم‌ها هم به‌مرور در یک مسیر کم‌خطر و تکراری قرار می‌گیرند. و اگر این دلیل قوی بماند، حتی ساختارهای محدود هم می‌توانند خودشان را اصلاح کنند.

 

در نهایت، شهرها با پروژه‌ها اداره نمی‌شوند، با رابطه‌ای اداره می‌شوند که میان قدرت و قضاوت عمومی برقرار است. اگر این رابطه شل شود، هیچ ابزار نظارتی به‌تنهایی نمی‌تواند جای آن را پر کند. و اگر محکم بماند، بسیاری از نقص‌ها قابل جبران‌اند.

 

شاید جمله آخر کمی کلیشه‌ای به نظر برسد، اما واقعاً مهم است: شهر از جایی آسیب می‌بیند که مدیرانش مطمین شوند قرار نیست بابت تصمیم‌هایشان در زمان مشخص و در برابر مردم، پاسخ سختی بدهند. همین‌قدر ساده و البته همین‌قدر خطرناک.

 

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.