یک نمایش خوب، نه به دکورهای پرزرق و برق نیاز دارد و نه به جلوههای پرهزینه؛ آنچه تماشاگر را با خود همراه میکند، متنی غنی و متناسب با زمانه و بازیگرانی است که نقش را صرفا بازی نمیکنند، بلکه آن را زندگی میکنند.
ستاره افشون، کارگردان نمایش ماندگار «ساحره سوزان» نوشته آرتور میلر، نمونهای از چنین اجرایی را در تالار مرکزی رشت پیش روی مخاطبان قرار داده است.
این نمایش با تکیه بر متنی برخوردار از کشمکشهای دراماتیک، بازیهای تاثیرگذار و دکوری مینیمال، مخاطب را به دل ماجرا میبرد و او را از جایگاه یک ناظر بیرونی به متن رخدادها میکشاند.
یکی از ویژگیهای قابلتوجه این اجرا، چیدمان متفاوت صندلیها و شیوه ارتباط میان تماشاگر و صحنه است. صندلیها روی صحنه قرار گرفتهاند و بازیگران از میان تماشاگران برمیخیزند، جلیقههای مخصوص خود را به تن میکنند و وارد نقش میشوند.
این شیوه اجرایی، مرز متعارف میان صحنه و جایگاه تماشاگر را از میان برمیدارد و مخاطب را به فضای نمایش نزدیک میکند؛ تماشاگران در جایگاه ناظران بیرونی باقی نمیمانند؛ گویی خود از مردم همان شهرند، شاهدان ماجرا و حاضران در دادگاهی که سرنوشت جمعی آنان را رقم میزند.
“ساحره سوزان» به کارگردانی ستاره افشون با تکیه بر متنی برخوردار از کشمکشهای دراماتیک، بازیهای تأثیرگذار و دکوری مینیمال، مخاطب را از جایگاه یک ناظر بیرونی به متن رخدادها میکشاند
این حضور، صرفا به معنای تماشای ماجرا از فاصلهای نزدیک نیست؛ بلکه حسی از تعلق و مشارکت در سرنوشت جمعی را به وجود میآورد. تماشاگرانی که روی صحنه نشستهاند بهنوعی یادآور این واقعیتاند که ما نیز بخشی از همین جامعه هستیم؛ جامعهای که در بزنگاههای حساس، اعضای آن ناگزیر به انتخاباند و نمیتوانند خود را از آنچه در پیرامونشان میگذرد، کنار بکشند.
کارگردان با گرد هم آوردن گروهی از بازیگران باتجربه و توانمند در کنار جوانان مستعد، اجرایی درخور توجه را روی صحنه برده است. بازیهای تأثیرگذار، در کنار انتخاب موضوعی که همچنان از دغدغههای اجتماعی ماست، از مهمترین نقاط قوت نمایش به شمار میروند.
با وجود طولانی بودن زمان اجرا، بازیگران نهتنها در پرده دوم با انرژی و قدرت بیشتری ظاهر میشوند، بلکه با بازیهای پرکشش خود درام را به اوج میرسانند و اشتیاق مخاطب را برای دنبال کردن ماجرا حفظ میکنند.
با این حال، زمان نمایش میتوانست کوتاهتر باشد؛ بهویژه پرده نخست که با فشردهتر شدن برخی بخشها، امکان حفظ ریتم و افزایش کشش درام را فراهم میکرد.
نمایش ما را با ماهیت قدرت، سازوکار شکلگیری هراس جمعی و دشواری انتخاب و مسئولیتپذیری در برابر پیامدهای آن مواجه میکند و با قرار دادن مخاطب در متن ماجرا، این پرسش را پیش روی او میگذارد که اگر خود در چنین موقعیتی قرار بگیرد، در کدام سوی ماجرا خواهد ایستاد؟ آیا شجاعت پذیرش هزینه حقیقت را خواهد داشت یا عافیتطلبی را برخواهد گزید؟
تماشاگرانی که روی صحنه نشستهاند بهنوعی یادآوراین واقعیتاند که ما نیز بخشی از همین جامعه هستیم؛ جامعهای که در بزنگاههای حساس، اعضای آن ناگزیر به انتخاباند و نمیتوانند خود را از آنچه در پیرامونشان میگذرد، کنار بکشند
شاید اهمیت اجتماعی چنین نمایشی نیز در همین باشد: تماشاگر پس از ترک سالن، تنها خاطره یک اجرای تأثیرگذار را با خود نمیبرد، بلکه با پرسشی روبهرو میشود که پاسخ آن به زندگی روزمره و جایگاهی بازمیگردد که در جامعه برای خود انتخاب میکند.
و سرانجام، یکی از جملههایی که پس از تماشای نمایش در ذهن مخاطب باقی میماند: “به ایمانی دل نبندید که ازش خون میچکه”.

