جنگلهای هیرکانی، زاگرسی و خلیج فارس_عمانی، سه رویشگاه مستقل نیستند؛ سه سامانه پشتیبان حیات ایراناند که امنیت آب، پایداری خاک، تنوع زیستی، تنظیم اقلیم و حتی امنیت غذایی کشور به آنها وابسته است.
با اینحال آنچه امروز این اکوسیستمها را به مرزهای تابآوری رسانده، تنها خشکسالی، آتشسوزی یا تغییراقلیم نیست؛ مساله انباشت تصمیمهایی است که ارزش سرمایه طبیعی را در معادلات توسعه نادیده گرفتهاند. بحران جنگلهای ایران،پیش از آنکه بحران درختان باشد، نشانهای ازبحران حکمرانی بر سرزمین است.
در دهههای گذشته، جنگلها عمدتا بهعنوان ذخیره چوب، عرصه تولید یا مناطق حفاظتشده شناخته میشدند؛ اما ادبیات علمی امروز، تعریفی بسیار گستردهتر ارایه میدهد.
گزارشهای هیات بیندولتی تغییر اقلیم (IPCC) و پلتفرم بیندولتی تنوع زیستی و خدمات اکوسیستمی (IPBES) نشان میدهد که جنگلها در واقع بخشی از “سامانههای پشتیبان حیات” زمیناند؛ سامانههایی که تنظیم اقلیم، چرخه آب، حفاظت از خاک، گردهافشانی، ذخیره کربن و پایداری معیشت انسان را بهطور همزمان بر عهده دارند. از این منظر، ارزش جنگل نه در چوب، بلکه در خدماتی نهفته است که بدون آنها توسعه اقتصادی نیز دوام نخواهد آورد.
این تغییرنگاه، پیام مهمی برای ایران دارد؛ مساله جنگلهایهیرکانی، زاگرسی و خلیجفارس_عمانی، صرفا حفظ چند میلیون اصلهدرخت نیست؛ مساله، حفظ زیرساختهای طبیعی کشوری است که همزمان با بحران آب، فرسایش خاک، تغییراقلیم وکاهش تنوع زیستی دست و پنجه نرم میکند.
یکی از مفاهیمی که در ادبیات جدید بومشناسی جایگاه ویژهای یافته، “تابآوری اکوسیستم” است؛ یعنی توان یک اکوسیستم برای تحمل فشار و بازگشت به وضعیت پایدار. اکوسیستمها تا نقطهای قادرند خود را ترمیم کنند، اما اگر فشارهای انسانی و اقلیمی از ظرفیت آنها فراتر رود، وارد مرحلهای میشوند که دانشمندان از آن با عنوان “نقطه واژگونی”(Ecological Tipping Point) یاد میکنند؛ مرحلهای که پس از آن، بازگشت به شرأیط پیشین بسیار دشوار یا حتی ناممکن است.
این هشدار برای ایران صرفا یک بحث نظری نیست. خشکیدگی گسترده بلوطهای زاگرس، تکهتکه شدن جنگلهای هیرکانی و شکنندگی فزاینده اکوسیستمهای مانگرو، نشانههایی از کاهش تدریجی تابآوری این رویشگاههاست؛ روندی که اگر ادامه یابد، دیگر با کاشت نهال یا اجرای چند طرح مقطعی جبران نخواهد شد.
یکی از مهمترین یافتههای گزارش ششم IPCC آن است که حفاظت از جنگلهای طبیعی در بسیاری موارد، اثربخشتر و کمهزینهتر از احیای جنگلهای تخریبشده است. این گزارش نیز تاکید میکند که جنگلهای طبیعی علاوه بر ذخیره کربن، طیف وسیعی از خدمات اکوسیستمی از جمله تنظیم چرخه آب، حفاظت از خاک و پشتیبانی از تنوع زیستی را فراهم میکنند؛ خدماتی که جنگلهای دستکاشت بهطور کامل قادر بهجایگزینی آنها نیستند.
با اینحال در بسیاری از تصمیمهای توسعهای در ایران، هنوز هزینه از دست رفتن این خدمات در محاسبات اقتصادی وارد نمیشود. ارزش یک جاده، معدن یا شهرک صنعتی بهدقت برآورد میشود، اما ارزش آبی که جنگل تولید میکند، خاکی که حفظ میکند یا کربنی که جذب میکند، اغلب در ترازنامههای توسعه غایب است. نتیجه آن است که سود پروژهها در کوتاهمدت دیده میشود، اما هزینههای اکولوژیک آن سالها بعد، در قالب سیلاب، کمآبی، فرسایش خاک و کاهش کیفیت زندگی، بر جامعه تحمیل میشود.
هیرکانی، زاگرس و جنگلهای خلیج فارس_عمان از نظرگونههای گیاهی، اقلیم و تاریخ تکامل با یکدیگر تفاوت دارند، اما امروز هرسه با یک چالش مشترک روبهرو هستند؛ فشار همزمان تغییر اقلیم و تغییر کاربری سرزمین. IPCC تاکید میکند؛ تغییر اقلیم به تنهایی عامل بحران نیست؛ بلکه زمانی بیشترین آسیب را ایجاد میکند که با تخریب زیستگاهها، بهرهبرداری ناپایدار و تغییر کاربری همراه شود.
از همین رو، بحران جنگلهای ایران را نمیتوان صرفا با آتشسوزی، خشکسالی یا قاچاق چوب توضیح داد. آنچه امروز این اکوسیستمها را فرسوده کرده، انباشت تصمیمهایی است که ظرفیت بومشناختی سرزمین را نادیده گرفتهاند؛ از جادهسازی و معدنکاری تا توسعه پراکنده، بهرهبرداری بیضابطه و مدیریت بخشی منابع طبیعی.
شاید بنیادیترین چالش سیاستگذاری محیطزیست در ایران نه کمبود قانون بلکه غلبه نگاهی باشد که طبیعت را “زمین” میبیند نه “سرمایه طبیعی”. تا زمانی که موفقیت توسعه با تعداد پروژههایعمرانی، ظرفیت استخراج یا میزان ساخت و ساز سنجیده شود و نه با سلامت حوضههای آبخیز، تابآوری جنگلها یا کیفیت خدمات اکوسیستمی، طبیعت همواره بازنده معادلات توسعه خواهد بود.
گزارش مشترکIPBESوIPCC نیز بر همین نکته تاکید میکند که بحران تنوع زیستی و بحران تغییر اقلیم، دو بحران جداگانه نیستند، بلکه ریشههای مشترک دارند و باید با رویکردی یکپارچه به آنها پاسخ داد. سیاستهایی که این دو را از یکدیگر جدا ببینند نه تنها کارآمد نخواهند بود، بلکه ممکن است خود به تشدید بحران بینجامند.
شاید یکی از بنیادیترین خطاهای ما در مواجهه با جنگلهای ایران، آن باشد که هنوز آنها را صرفا “منابع طبیعی” مینامیم؛ مفهومی که در بسیاری از تصمیمگیریها، بیش از آنکه بر حفاظت و پایداری تاکید کند، ذهن را به سمت بهرهبرداری سوق میدهد. در حالیکه در ادبیات جدید اقتصاد محیطزیست و علوم بومشناختی، جنگل بخشی از “سرمایه طبیعی” یک کشور است؛ سرمایهای که همانند زیرساختهای اقتصادی در تولید ثروت، امنیت و رفاه عمومی نقش دارد، با این تفاوت که برخلاف بسیاری از زیرساختهای ساختهشده توسط انسان، جایگزینی برای آن وجود ندارد.
سرمایه طبیعی، مجموعهای از داراییهای زنده و غیرزندهای است که امکان تداوم زندگی و فعالیت اقتصادی را فراهم میکند؛ از آب و خاک گرفته تا جنگلها، تالابها، تنوع زیستی و سامانههای اقلیمی. هنگامی که این سرمایه فرسوده میشود، هزینه آن تنها در گزارشهای محیطزیستی باقی نمیماند؛ بلکه به شکل کاهش امنیت آب، افت بهرهوری کشاورزی، افزایش خسارتهای طبیعی، مهاجرتهای اجباری و کاهش کیفیت زندگی در جامعه ظاهر میشود.
از این منظر، بحران جنگلهای ایران را نمیتوان صرفا مسالهای مربوط به حفاظت از چند گونه گیاهی یا جلوگیری از تخریب پوشش جنگلی دانست. مساله اصلی، نحوه حکمرانی بر سرزمینی است که ظرفیتهای اکولوژیک آن محدود است، اما تصمیمهای توسعهای درباره آن گاه بدون توجه به همین محدودیتها اتخاذ میشوند.
در بسیاری از نظامهای تصمیمگیری، طبیعت هنوز بهعنوان یک مانع در مسیر توسعه دیده میشود؛ گویی جنگل، تالاب یا رودخانه، زمانی ارزشمند است که مانع اجرای یک پروژه نباشد. در چنین نگاهی، ارزش اقتصادی یک جاده، معدن، شهرک یا طرح صنعتی با دقت محاسبه میشود، اما ارزش آب ذخیرهشده در یک جنگل، خاک حفاظتشده یک حوضه آبخیز، کربن جذبشده توسط پوشش گیاهی یا خدماتی که یک اکوسیستم به جامعه ارایه میکند، اغلب در معادلات توسعه حضور ندارد.
این همان جایی است که مفهوم “خدمات اکوسیستمی” اهمیت پیدا میکند. اکوسیستمهای سالم، مجموعهای از خدمات حیاتی را بدون دریافت هزینه مستقیم در اختیار جامعه قرار میدهند؛ تنظیم چرخه آب، کاهش فرسایش خاک، کنترل سیلاب، ذخیره کربن، حفظ تنوع زیستی، تعدیل اقلیم و پشتیبانی از معیشت جوامع محلی، تنها بخشی از این خدمات هستند. اگر این خدمات از بین بروند، جایگزینی مصنوعی آنها نه تنها دشوار، بلکه بسیار پرهزینه خواهد بود.
با اینحال، یکی از ضعفهای جدی در حکمرانی سرزمین ایران، آن است که ارزش این خدمات هنوز به زبان تصمیمگیری اقتصادی ترجمه نشده است. ما معمولا هزینه ساخت یک پروژه را محاسبه میکنیم، اما هزینه از دست رفتن یک اکوسیستم را نه. سود یک فعالیت اقتصادی در کوتاهمدت قابل مشاهده است، اما خسارت ناشی از کاهش ظرفیت طبیعی سرزمین، اغلب سالها بعد و در قالب بحرانهایی مانند کمآبی، فرسایش خاک، گرد و غبار، سیلاب و کاهش تابآوری اجتماعی آشکار میشود.
در چنین شرایطی، مساله فقط تخریب جنگل نیست؛ مساله کاهش “تابآوری سرزمین” است. تابآوری به توانایی یک اکوسیستم برای تحمل فشار، سازگاری با تغییرات و بازگشت به وضعیت پایدار گفته میشود. اما این توان، بینهایت نیست. هر اکوسیستم دارای مرزهای بومشناختی مشخصی است و عبور مداوم از این مرزها میتواند آن را به نقطهای برساند که بازگشت به وضعیت اولیه بسیار دشوار یا حتی ناممکن شود.
این همان مفهومی است که در علوم بومشناسی از آن با عنوان “نقاط واژگونی اکولوژیک” یاد میشود؛ لحظهای که یک سامانه طبیعی پس از تحمل فشارهای طولانیمدت، وارد مسیر جدیدی میشود که دیگر با راهکارهای ساده مدیریتی قابل اصلاح نیست. خشکیدگی گسترده درختان زاگرس، کاهش پیوستگی زیستگاهی در هیرکانی و آسیبپذیری روزافزون اکوسیستمهای ساحلی جنوب، تنها نشانههای تخریب نیستند؛ نشانههایی از کاهش تدریجی ظرفیت خودتنظیمی طبیعت ایراناند.
در زاگرس، مساله تنها مرگ درختان بلوط نیست. زاگرس یکی از مهمترین سامانههای آبخیز کشور است و تضعیف آن میتواند بر امنیت آب، کشاورزی و زندگی میلیونها نفر اثر بگذارد.
در هیرکانی نیز مساله تنها از دست رفتن چند لکه جنگلی نیست؛ این جنگلها بخشی از میراث طبیعی جهان و یکی از ارزشمندترین ذخایر تنوع زیستی ایران هستند که قدمت و ویژگیهای تکاملی آنها، اهمیت جهانی دارد. در جنوب نیز، جنگلهای مانگرو و رویشگاههای ساحلی، تنها پوشش گیاهی نیستند؛ سپر طبیعی سواحل در برابر تغییرات اقلیمی و پشتیبان جوامع وابسته به دریا هستند.
بنابراین، حکمرانی سرزمین نمیتواند با نگاه بخشی ادامه پیدا کند. نمیتوان آب را جدا از جنگل، کشاورزی را جدا از خاک، معدن را جدا از تنوع زیستی و توسعه شهری را جدا از ظرفیت اکولوژیک منطقه دید. طبیعت، مرزهای اداری و سازمانی را نمیشناسد؛ اما سیاستگذاری ما هنوز اغلب بر اساس همین مرزبندیهای مصنوعی عمل میکند.
گذار از مدیریت سنتی منابع طبیعی به حکمرانی اکولوژیک، به معنای توقف توسعه نیست؛ بلکه به معنای باز تعریف توسعه بر اساس ظرفیتهای واقعی سرزمین است. توسعه پایدار زمانی معنا دارد که بداند هر منطقه چه میزان فشار را میتواند تحمل کند و کدام تصمیمها، سرمایه طبیعی را برای نسلهای آینده حفظ میکند.
اینجاست که مفهوم “عدالت بیننسلی” اهمیت پیدا میکند. جنگلهای ایران متعلق به یک دوره مدیریتی، یک دولت یا یک نسل نیستند. این رویشگاهها بخشی از میراث مشترک ایرانیاناند؛ امانتی که نسل حاضر حق استفاده مسوولانه از آن را دارد، اما حق مصرف و نابودی آن را ندارد. عدالت تنها به معنای توزیع منافع میان شهروندان امروز نیست؛ بلکه به معنای حفظ فرصت زیستن برای کسانی است که هنوز به این جهان نیامدهاند.
شاید مهمترین پرسش امروز این نباشد که چند هکتار جنگل احیا شده یا چند میلیون نهال کاشتهایم. پرسش بنیادیتر این است که آیا در تصمیمهای توسعهای، سرمایه طبیعی را همچون یک دارایی حیاتی میبینیم یا همچنان آن را زمینی آماده تخصیص تصور میکنیم؟
هیچ کشوری با فرسایش سرمایه طبیعی خود به توسعه پایدار نرسیده است. اقتصاد، رفاه و امنیت، در نهایت بر بستری طبیعی شکل میگیرند که اگر آسیب ببیند، هیچ فناوری و بودجهای نمیتواند به سرعت آن را جایگزین کند.
جنگلهایهیرکانی، زاگرسی و خلیج فارس_عمانی، فقط سه رویشگاه جنگلی نیستند؛ سه ستون امنیت اکولوژیک ایراناند.
حفاظت از آنها صرفا یک وظیفه محیطزیستی نیست؛ یک ضرورت اقتصادی، اجتماعی و ملی است. آزمون واقعی حکمرانی در ایران، نه در تعداد پروژههای اجراشده، بلکه در توانایی ما برای حفظ سرمایهای سنجیده خواهدشد که میلیونها سال شکل گرفته و ممکن است در چند دهه از دست برود.
آنچه امروز در معرض خطر است، فقط جنگل نیست؛ ظرفیت زیستن در این سرزمین است.