بازیگران بزرگ کمدی معمولا نسبتی پنهان با اندوه جمعی دارند. آنها از دل فرهنگ عمومی میآیند و زبان مردم را میفهمند و اغلب شخصیتهایی که خلق میکنند به مردم نزدیکاند. «اکبر عبدی» از همان ابتدا و با نخستین تصاویری که از او به یادگار مانده، تنها یک «استعداد بامزه» نبود. او در بسیاری از نقشآفرینیهایش، چیزی از زندگی روزمرهی ایرانی را ثبت کرده است.
همان تیتراژ معروف و محبوب «باز هم مدرسهام دیر شد» و آیتمهای جذاب «محله بروبیا» و «محلهی بهداشت» و حضور قدرتمندش در «اجارهنشینها»، «ای ایران» و «مادر» کافی بود تا فرهنگ عمومی از او چهرهای تثبیت شده و شمایلی ماندگار در سینمای دههی شصت بسازد. خیلی زود معلوم شد که او قدرت تبدیل شدن به بخشی از حافظهی جمعی یک یا چند نسل را دارد.
در دورهای، اکبر عبدی به یکی از مطمئنترین چهرههای جذب مخاطب بدل شد. اما محبوبیت او تنها حاصل خنداندن نبود. او تنها یک بازیگر کمدی، یک تیپساز موفق، و یا تنها یک چهرهی مردمی نبود؛ بلکه نمونهی کمیابِ بازیگری بود که میان بدن، صدا، ریتم، تغییر چهره، غریزهی نمایشی و شهود اجتماعی ارتباط و نسبتی خارقالعاده برقرار میکرد. همه اهالی سینما و تماشاگران خیلی زود فهمیدند که با یک «الماس» و یکی از مهمترین پدیدههای بازیگری در سینمای ایران طرف هستند.
اما یکی از خطاهای رایج در مواجهه با اکبر عبدی این بود که او را تنها در چهارچوب «بازیگر کمدی» قرار میدادند. این عنوان، اگرچه حاوی بخشی از واقعیت بود، اما در نهایت برای فهم گسترهی توانایی او ناکافی به نظر میرسید. چنانکه در اولین روز حضورش در صحنهای از فیلم «مادر» و علیرغم ذهنیتی که عوامل فیلم از او به عنوان یک بازیگر کمدی داشتند، توانست تمام آنچه زندهیاد «علی حاتمی» برای «غلامرضا» متصور بود را در یک نگاه جان ببخشد.
اکبر عبدی در بهترین لحظاتش، بازیگری را نه بهمثابهی شوخیسازی، بلکه بهعنوان شکلی از شناخت انسان به کار میگرفت. او میدانست آدمها چگونه راه میروند، چگونه مکث میکنند، چگونه دروغ میگویند، چگونه خودشان را پنهان میکنند و چگونه در موقعیتهای کوچک روزمره، تناقضهای بزرگ شخصیتیشان را لو میدهند.
بازیگری او از دل «مشاهده» میآمد. در او نوعی حافظهی بدنی و اجتماعی نیرومند وجود داشت که انگار سالها آدمها را در خود ذخیره کرده است: لحن حرف زدنشان، نگاهشان، نحوهی نشستنشان، دستپاچگیشان، پرروییشان، معصومیتشان، و حتی ابتذال یا سادگیشان را در خود داشت. او حتی وقتی به ظاهر «تیپ» میساخت، معمولا چیزی از فردیت انسانی در نقش باقی میگذاشت.
شخصیتهای او تنها مجموعهای از ادا و لهجه و شکل ظاهری نبودند؛ بلکه ضرباهنگی درونی داشتند. همین ویژگی موجب میشد بسیاری از نقشهای او صرفا «خندهدار» نباشند، بلکه ملموس باشند. تماشاگر در آدمهای او، همسایه، فامیل، کاسب محل، کارمند خسته، مرد خودنمای کم اعتماد به نفس، یا انسانی گرفتار تناقضهای معمول زندگی را میدید. عبدی به این معنا بازیگر زندگی روزمرهی ایرانی بود؛ بازیگری که کمدیاش از دل شناخت انسان عادی بیرون میآمد.
اما با این همه و علیرغم این نبوغ و استعداد شگرف، کارنامه بازیگری اکبر عبدی یکدست نماند. در کنار نقشهای درخشان و ماندگار او (عمدتا در دههی شصت)، به تدریج آثاری هم به کارنامهاش اضافه شدند که یا در سطح استعداد او نبودند و یا از ظرفیت عظیم بازیگریاش استفاده نمیکردند.
سینمای ایران یا دستکم بخشی از آن که اقتصاد سینما را نمایندگی میکند، معمولا از بازیگر موفق، همان چیزی را میخواهد که به اصطلاح قبلا کار کرده و جواب داده است. این امر برای بازیگری مثل عبدی که قدرت تیپسازی داشت، میتوانست بسیار خطرناک باشد؛ چرا که همواره از او باز تولید همان تیپهای محبوب را طلب میکردند.
از جایی به بعد دیگر تماشاگرِ پیگیر، عبدی را تنها در حال اجرای سایهای از تواناییهای خود میدید؛ دیگر به چشم میدید که او هنوز انرژی دارد؛ اما متنهای ضعیف و موقعیتهای بلاهت بار در فیلمنامهها، او را به عقب میکشند. با فرارسیدن دههی هشتاد به تدریج سیل غارتگرِ متنهای سطحی با شوخیهای سخیف، مبتذل و کلیشههای تکرارشونده در سینما از راه رسید.
سرمایهها و فیلمسازان برخوردار از مواهب و «اخراجیها»، آخرین ضربه را بر پیکرهی نبوغ و استعداد عبدی زدند و او هربار تکرارِ خود شد؛ اگرچه هنوز در نزد مخاطب، محبوب باقی مانده بود. اما در ایران، محبوبیت مردمی، لزوما معادلِ قدرشناسی هنری نیست. گاه برعکس، بازیگری که بسیار محبوب است، قربانی همین محبوبیت میشود؛ چون همه فکر میکنند او «همیشه هست» و «همیشه میتواند». دربارهی اکبر عبدی هم تا حدودی همین اتفاق افتاد. او آنقدر برای مردم آشنا و دوستداشتنی بود که گاه اهمیت تکنیکی و هنری کارش بدیهی فرض میشد.
اما اکبر عبدی در تاریخ بازیگری سینمای ایران، تنها یک ستاره یا کمدین پرفروش نبود؛ او میتوانست یک مورد نادر و موضوع مطالعه و پژوهش باشد. هنر بازیگری او میتوانست در کلاسهای بازیگری، در مباحثی مرتبط با کمدی فیزیکال، در تحلیل تیپسازی، در نسبت میان بازیگر و فرهنگ عامه و حتی در بحث دگردیسی جنسیتی و تغییر فرم اجرایی، بارها و بارها بررسی شود.
و حال ما در سرزمین بزرگترین «افسوس»ها و «ایکاشها»، حس میکنیم که او «میتوانست حتی از این هم فراتر برود» و چنان الماسی بدرخشد. اگرچه این گزاره، خود نشانهی عظمت اوست. دربارهی بازیگران متوسط هیچگاه چنین حسرتی وجود ندارد؛ این حسرت و افسوس تنها برای کسانی است که ظرفیتشان بسیار بزرگتر از میانگینِ فرصتی است که به دست آوردهاند.
اکبر عبدی را تا ابد در حین دویدنش به سمت مدرسه (با همراهی آن موسیقی جادویی) و یا در قالب آقا قندیِ اجارهنشینها، گروهبان مکوندیِ ای ایران، غلامرضای مادر، آقا فرجِ دلشدگان و یا حتی آقاتقیِ ماموریت و گنجوی دزد عروسکها به خاطر میسپارم و یادش در لحظه لحظهی خندههایی که تلخیِ زندگیام را میپوشاند، زنده خواهد ماند ، و خواهد درخشید.
پینوشت: عنوان مطلب را، از نام ترانهی معروف گروه پینک فلوید وام گرفتهام که در رثای «سید بارت» عضو نابغهی گروه پساز مرگش ساختند.