این که نشریهای مستقل از دولت و کاملا خصوصی، با رویکردی پژوهشگر و هویتمحور، در حوزهای فرهنگی، دور از مرکز، سی و پنج سال، مستمر و بیوقفه منتشر شود، در تاریخ مطبوعات ایران، اتفاق دیریابی است. از این رو حالا گیلهوا از پس این همه سال رفته، جدای از کیفیت محتوای امروزش، نه فقط یک رسانه یا جریده معتبر و محترم است، بلکه برای مردمان سرزمین گیل و دیلم، حکم گنجینهای نادر و گرانسنگ را دارد که باید از سوی هرکس که هواخواه فرهنگ است به حد نهایت قدر دانسته و از آن مراقبت شود.
دانستن راز مقبولیت، بقا و عمر بلند گیلهوا هم حتما البته از آن خواستههایی است که طالب زیادی دارد. و پاسخ؟
گیلهوا در واقع سازمانی یکنفره است. علیرغم کوششهایی پراکنده اما نافرجام، هیچگاه به معنای واقعی کلمه، جمعی و هیاتی اداره نشد و هیچگاه در قواره یک نهاد یا شرکت سهامی نبود. آن چه یکی از اصول و قواعد اداره نشریه است (داشتن هیات تحریریه) هرگز در گیلهوا موضوعیت نداشت و از همان ابتدای برآمدنش در سپهر مطبوعات ایران در تیرماه 1371، تنها یک نام (محمدتقی پوراحمد جکتاجی؛ با عنوان صاحب امتیاز و مدیرمسئول) بر پیشانیاش حک بود که تا 14 سال بعد (و البته همین حالا هم!) همه شئونات و امورات نشریه با ایده و اراده او به سامان میشد. در واقع تا شماره 84 (سال چهاردهم) هر نامی که در شناسنامه مجله به دیده میآید، همکار افتخاری آن شماره است برای تولید محتوا در چهارچوب هویت تعریفشده برای گیلهوا، نه موثر در رویکردها و سیاستگذاری آن. اما آن چه در تابستان 84 رخ داد که بازتابش هم در یادداشت مدیرمسئول گیلهوا جلوه کرد، اتفاق مهمی بود. آنقدر مهم که مرور آن سند مکتوب، همین حالا، مسیری میگشاید برای رسیدن به پاسخی بر آن پرسش درباره چرایی و چگونگی دوام و بقای اینگونه گیلهوا و هم نشانه و ادلهای است برای وضعیتی که همین امروز مهمترین و موثرترین ارگان مطبوعاتی-رسانهای-فرهنگی مستقل تاریخ گیلان به آن دچار است.
محتوای آن یادداشت چه بود و چرا مهم است؟
بگذارید ابتدا بریدههایی از این یادداشت را که به قلم شخص پوراحمد جکتاجی در شماره 84، از سال 84 گیلهوا آمده مرور کنیم. متن، خودش ما را به پاسخهایی که میطلبیم هدایت میکند.
«… دو سه سالی بود که به این فکر افتادیم باید در نحوه اداره مجله اصلاحاتی صورت دهیم و در روند آن تغییراتی به وجود آوریم. ادامه کار به شیوه معمول دیگر برایمان دشوار و ناممکن بود. تا این زمان هر چه بود به تنهایی صورت گرفت. وسواس بیش از حد در اجرا و اداره نشریه، به خاطر نوع و بدعت کاری که گیلهوا داشت و پی گذاشت، آن هم صرفا در محدوده گیلانشناسی، به ویژه ورود به پهندشت ادبیات مکتوب گیلکی که تاکنون مجهول و مغفول مانده بود و از پس آن تصحیح متعهدانه متون فارسی تا دو بار و متون گیلکی تا سه و حتی چهار بار، برای این که مطالب ارسالی دوستان بیغلط چاپ شود و غلطهای چاپی مجله به حداقل برسد، ما را از سرعت کار و شتاب انتشار باز میداشت. از طرفی مانده ذخایر قدرت بدنی- از جمله دید چشم که بر شمردیم و بیخوابیهای مفرط که اثرات سوء آن اخیرا مشاهده میشود- هنوز کاملا ما را از پای نینداخته بود و زمان این که بالاخره گیلهوا را، این نهال نوپای فرهنگ گیلان را که سالها زحمتش را کشیده بودیم باید به دست کس یا کسان دیگری بسپاریم به گمانمان هنوز سر نرسیده بود. چه قصدمان نهادینه کردن مجله بود در جامعه رنگباخته گیلان و حفظ خطمشی آن که بنیادی شود و سبکی گردد و شیوهای، خاص گیلهوا. بنابراین وسواس مورد نظرمان تا این زمان معقولانه و قابل توجیه بود.
اینک اما در آستانه چهاردهمین سال انتشار مجله، با رشدی که گیلهوا کرده و قدی که کشیده، مقارن با بلوغ کاری آن مصلحت ایجاب میکند تا در اداره شادابتر و پویاتر آن، گیلهوا را به دست جوانتر و پرتحرکتر دیگری بسپریم و خود در عرصه دیگری، کار جدیدتری را دنبال کنیم. پس امور فنی و اجرایی آن را که کاری صوری و هنری است دست دخترم، سونه و پسرم، ماکان، سپردم که سالیانی چند شاهد وسواسهای فزاینده و نکتههای باریک کار با من بودهاند و امور تحریریه را که کاری بطنی و محتوایی است به دست باکفایت یکی از نزدیکترین دوستان شاعر و پژوهشگرم-هوشنگ عباسی- میسپرم که سالهای زیاد شاهد تلاشهای شبانهروزی در تنهاییام بود و خود خرسندم از این پس، نه که مستقیم، بلکه در کنار آنها سالیانی چند هم ناظر جوانی و بلوغ گیلهوا باشم. اگر منبعد جوانگرایی، تنوع و برتافتن سلایق جدید در آن مشهود شد بدانید همانا حضور کمتر من در اداره داخلی مجله است…»
خب! گیلهوا در 14 سالگیاش اعلام کرد برای آن که پویا و باکیفیت بماند به خون تازه نیاز دارد. به جوانانی که مجله را به ایدههای تازه بیارایند و راه نو بگشایند و خواستنیترش کنند. رونمایی از عنوان سردبیری و سپردن برخی مسئولیتها به او هم در همین راستا بود. البته که ماهیت کار درست بود، اما مساله اینجاست؛ چه شد که این رویه پایدار نماند؟ چه شد که بعد از 21 سال (حالا در سال 1405) گیلهوا از بعد ساختار اداری و اجرایی در همان جایی ایستاده و در همان شمایلی جلوه میکند که روز نخست! (35 سال پیش) گو این که از بعد کیفیت تولید ایده و محتوا با فاصله از روز تولدش عقبتر مانده!
چه شد که حالا، باز، پوراحمد جکتاجی- که دو دهه پیش ذخایر بدنیاش را برای ادامه مسیر، به تنهایی ناکافی و خود را در آستانه از پای افتادن میدید، همچنان تنهاست و جز فرزندانش هیچ یاری برای کاری به این دشواری در کنارش نیست؟!
یکم
تجربه و مشاهده میگوید بقای گیلهوا تا امروز، جدای از خوشنامی- که محصول پاکیزهخویی و رابطه سالم با مخاطب، نه بهرهمندی از رانتهای ویژه است!- بسیار به همین انحصاری ماندن مدیریت و تصمیمسازی فردی وابسته است.
درست است! کار گروهی آرمان و ایدهآل همه است! معالاسف اما، ما در کار جمعی و سازمانی (به ویژه در امور مرتبط با فرهنگ) فقیر، نابلد و عقیمیم. با هم که هستیم بیشتر از آن که سبکبار شویم، در کارها به دشواری میرسیم. و این را جکتاجی میدانست.
البته که حس تملک هم، پررنگ، در کار بود. او نمیخواست و نمیتوانست فرزند جوانش را در مسیری و با آرایشی ببیند که دلخواه و سلیقهاش نبود (که البته حقش بود) پس از میانه کار، دیگر تمرکزش بر حفظ و بقای گیلهوا بود تا رشد و پویایی و زیباییاش!
دوم
آن چه حالا از پس 35 سال مشهود است، تمرکز بر بقا، گیلهوا را دچار سکون کرده است (همین گیلهوای کمتحرک و خسته هم البته هنوز یگانه و دردانه مطبوعات گیلان است)
علل رکود اما فقط این نیست. جهان، جهان 35 سال پیش نیست. سرتاسر دگرگون شده. رسانههای دیجیتال، مدیای غالباند (ارزان و فراگیر) و نوع بشر از مسیر گوشیهای همراه در دریای اطلاعات برآمده از شبکههای اجتماعی غرقه است. دلبستن مطلق به جریده کاغذی از هر نظر (معنایی و مالی) دیگر کار خرد نیست. و ادامه بقا با این شیوه و شمایل هم اساسا شدنی نیست.
و دیگر؟ فقر قلم (که آسیب اصلی است)
نگاهی به کتابها، یادداشتها و مقالات تحقیقی-پژوهشیای بیندازید که حول موضوعات مرتبط با گیلان در یک سال گذشته منتشر شده. به چه عددی میرسید؟ و قابل تاملتر؛ چند نفر از پدیدآورندگانشان جواناند (مثلا زیر سی سال) فاجعه دقیقا همینجاست. ما کاهلی کردهایم. گذشته را از دست دادهایم و امروز به ناچاری در نقطهای ایستادهایم که اگر بخواهیم هم حتی خون تازه چندانی نیست که در رگهای فرهنگ بریزیم.
ریشه درخت تنومند گیلهوا، از این رو تشنه است. و اگر در سیمای آن طراوتی نیست، همهاش متوجه باغبان نیست. رودها خشکیدهاند و در آسمان امروز، ابری برای باریدن نیست.
به فردا اما همیشه میشود امید بست….
امین حقره
20 مرداد 1405