از زمان آغاز جنگ تحمیلی سوم که شهرهای بسیاری از ایران، مورد آماج بیرحمانه حملات دشمن صهیونی قرار گرفت، مشاهده و شنیدن وحشت هموطنان و بیخانمانی آنان؛ بیکاری و تعلیق بسیاری از کارگران این مرز و بوم، زخمی مازاد بر دردهای کنونی ما افزوده که نمیدانستیم به دردهای خود بیاندیشیم یا بر دردهای دیگرانی که تا دیروز فقط هم وطن ما بوده، اما امروز پاره تنمان شده اند.
گیلان زیبا و همیشه سرزنده که پیش از اتفاقات شوم پیش آمده، آوازه سرزندگی و نشاط آن تا آنسوی مرزها زبانزد بود، این روزها با دلی غمگین و شکسته با تنی پردرد و آسیب دیده، نمونه بارزی است از یک مادر گیلانی که فرزند دیگری را که به آن پناه آورده در آغوش پرمهرش گرفته، همانند پدرگیلانی که در نهایت غیرت و جسارت با وجود تحمل مشکلات زندگی، همیشه احساس امنیت را برای خانواده خود و میهمانانش فراهم میکند. تا کاستی و نقصانی نداشته باشند و روزی فرا نرسد که مهمان خانهاش احساس کمبود و ناراحتی کند.
رشتوندان غیور و دلسوز، جنگزدگان را نه تنها در منازل خود بلکه در دلهایشان جای دادهاند. بهرغم کمتوجهی و بیمهریهایی که در گذشته نسبت به گیلان عزیز ما شده، این استان تاب آوری و ظرفیت انسانی خود را توسعه داده تا امکانی برای دیگران فراهم کند.
از نمونههای ایثار این مردم غیور در یک مورد میتوان اذعان کرد؛ به رغم کمبود امکانات بهداشتی و درمانی که حتی کفاف مددجویان مردم گیلان را نمیدهد، پناهجویان را با دیده منت از آن بهرهمند میکنند. موشکها خانههایمان را ویران کردند و اضطراب جسم و روحمان را.
سپیدپوشان گیلانی که بیمنت، همه توان خود را که نه بیش از آن را برای التیام دردمندان به کار گرفتند، آن هم به گونهای که دستان شریف و تیمارگرشان از داشتن دستکش محروم مانده است.
دشمن وطن کجاست که ببیند گیلان بیکینه، سالها تفرقه و توهینی را که بر فرزندانش با بیمهری نثار کردند در نهایت عطوفت و غیرت نادیده گرفته و دارویی که میرفت در رگ و خون فرزندانش جریان یابد و دوای دردشان باشد با هم وطنش شریک شده.
حتی عزیزانمان ابزارها و خدمات درمانی که ماهها برای بهرهمندی از آن در نوبتهای طویل ماندهاند بر میهمان زخم خورده بخشیدهاند. ما اندک داشتههای خود را با عزیزانمان شریک شدیم، نه از روی چشمداشت که همیشه مردم این خاک سرسبز در طول تاریخ غنی خود ثابت کردهاند، محبت خود از سرشت پاکشان سرچشمه میگیرد.
ما آن مردمی هستیم که صورت زرد خود را که گویای حال نزار و بیمار ماست در برابر پناهجویان با سیلی سرخ کردیم تا میهمانانمان آسوده خاطر باشند. تا نرسد روزی که عزیزانمان، تنگدستی میزبان را بر پای خودخواهی و سنگدلیش بگذارند.
رزمنده واقعی، مردم این دیار هستند که در رکود و تورم لجام گسیخته برای زندگی و حیات خویش جنگیده اند، برای بقای انسانیت، برای دستگیری از هم وطن.
گیلان عزیز ما میجنگد تا دشمن ایران و ایرانی نتواند این خاک مقدس را خانه بیگانگان کند. تا فرهنگ واقعی ما بماند، آنچه اندک از درستی برجای مانده به تاراج نرود. نباشد که فرزندانمان در فردای ایران زمین همه هویت خود را از دست داده باشند و جز خوی وحشیگری و حیوانی چیزی برایشان نمانده باشد.
باشد که روزی با افتخار برای آیندگان بگوییم ما با نداشتنهایمان بخشیدیم، با بیمهریهایی که دیدیم مهربانی کردیم، با صدماتی که دیدیم پناه دادیم.
سهراب، سر از خاک بیرون آر و با غرور بنگر، دیگر نیاز به ساختن قایق نداری، شهری که پشت دریاها در جست و جوی آن بودی همینجاست.
مرد این شهر اساطیر دارد.
زن این شهر به سرشاری یک خوشه انگور است.
اینجا دست هر کودک ۱۰ ساله شهر، شاخه معرفتی است.
و صدای پر مرغان اساطیر میآید در باد.
همچنان خواهیم ماند، همچنان خواهیم ساخت.
به امید آن که در آیندهای نزدیک، نشاط گریخته از این خاک به آن بازگردد و لبخندهایی زیبا را جایگزین چشمهای پر اشک و خون مردم رنجدیده وطن عزیزمان ایران کند.