هر جامعهای برای فقیرترین شهروندانش یک خط دفاع آخر دارد؛ جایی که حتی اگر گوشت، مرغ و میوه از سفره حذف شوند، هنوز بتوان با سادهترین غذاها از گرسنگی گریخت. در ایران، سالها این خط دفاع آخر نان، پنیر و تخممرغ بود.
سالها در ادبیات اقتصادی ایران، نان، پنیر و تخممرغ نماد حداقل معیشت بودند، پناهگاه امنی برای روزهای سخت، هرگاه گوشت از سفره حذف میشد، مرغ جای آن را میگرفت؛ اگر مرغ هم گران میشد، تخممرغ و پنیر باقی میماندند و اگر همه چیز از دسترس خارج میشد، هنوز نان بود. به همین دلیل، در فرهنگ عمومی ایرانیان، عبارت «نان و پنیر» نه نشانه رفاه، بلکه نماد قناعت، تابآوری و حداقل امکان ادامه زندگی بود. حتی زمانی بود که نان و تخممرغ و املت عنوان «غذای دانشجویی» را داشتند.
نان در فرهنگ ایرانی فقط یک ماده غذایی نیست. نان، استعاره معاش است؛ استعاره کرامت. ما از “نان حلال” سخن میگوییم، از “نان درآوردن”، از “نان سفره”. به همین دلیل وقتی دسترسی به نان دشوار میشود، فقط یک کالا گران نشده است؛ بخشی از احساس امنیت و کرامت زندگی روزمره نیز آسیب میبیند.
شاید امروز مهمترین شاخص فقر در ایران، قیمت گوشت، مرغ و… نباشد؛ بلکه این باشد که آیا یک خانواده هنوز میتواند با خیال آسوده، نان و پنیر و تخممرغ بر سر سفره بگذارد یا نه؟! اما آنچه از چندی پیش در حال رخدادن است، تنها افزایش قیمت کالا نیست؛ بلکه آخرین پناهگاه معیشتی نیز در حال از بین رفتن است.
اقتصاددانان برای سنجش رفاه خانوارها، تنها به درآمد نگاه نمیکنند؛ آنها بررسی میکنند خانوادهها پس از هر شوک اقتصادی، چه کالاهایی را از سبد مصرف خود حذف میکنند. این روند بهطور معمول قابل پیشبینی است. ابتدا کالاهای لوکس کنار گذاشته میشوند، سپس گوشت قرمز، بعد مرغ و ماهی، بعد میوه و لبنیات و در نهایت خانواده به ارزانترین منابع تامین انرژی و پروتئین پناه میبرد.
وجود این مرحله پایانی اهمیت زیادی دارد؛ زیرا نشان میدهد حتی در شرایط دشوار نیز جامعه هنوز از حداقلی برای بقا برخوردار است. اما اگر همین حداقل نیز از دسترس خارج شود، دیگر نمیتوان از کاهش رفاه سخن گفت؛ جامعه وارد مرحله ناامنی غذایی شده است، این در حالی است که در روایتهای رسمی، همچنان از امنیت غذایی کشور سخن گفته میشود…
ناامنی غذایی، تنها به معنای گرسنگیکشیدن نیست. این مفهوم به وضعیتی اشاره دارد که خانواده نمیداند آیا فردا نیز میتواند غذای کافی و سالم برای اعضای خود تهیه کند یا نه. در چنین شرایطی، انتخابهای غذایی دیگر بر پایه سلامت نیست، بلکه بر اساس ارزانترین گزینه ممکن انجام میشود؛ حتی اگر آن انتخاب، نیازهای تغذیهای بدن را تامین نکند. گاهی سفره همچنان پر است، اما ارزش غذایی آن هر روز کمتر میشود. پروتئین جای خود را به کربوهیدرات میدهد، لبنیات حذف میشوند، میوه و سبزی به کالایی فصلی تبدیل میشوند و بدن، کالری دریافت میکند، اما مواد مغذی نه.
پیامدهای چنین وضعیتی نیز به همان اندازه عمیق است. کودکانی که امروز پروتئین، لبنیات، میوه و سبزی کافی دریافت نمیکنند، فردا با مشکلات رشد، کاهش توان یادگیری و ضعف جسمانی روبهرو خواهند شد. بزرگسالانی که تغذیه مناسبی ندارند، بیشتر بیمار میشوند، بهرهوری کمتری دارند و هزینه درمان بیشتری بر دوش خانواده و نظام سلامت میگذارند. بنابراین، گرانی غذا فقط سفره مردم را کوچک نمیکند؛ کیفیت سرمایه انسانی یک جامعه را نیز در سالهای آینده کاهش میدهد.
از سوی دیگر، فقیر شدن جامعه فقط به معنای کم شدن غذا نیست؛ بلکه به معنای کوچک شدن دایره انتخابهای انسان است. خانوادهای که تمام درآمدش صرف تهیه ابتداییترین خوراک میشود، دیگر نمیتواند به کیفیت زندگی فکر کند؛ بلکه هر ماه میان نیازهای ضروری خود دست به انتخابی سخت و تلخ میزند.
زنجیره انتخابهای سخت قبل از تامین غذا، کیفیت زندگی و سلامت را مورد هدف قرار میدهد. برای جبران این هزینه، از سایر بخشهای زندگی میکاهند؛ کلاسهای آموزشی فرزندان حذف میشود، درمان به تعویق میافتد، داروها نصفه مصرف میشوند و مراجعه به پزشک به زمانی موکول میشود که دیگر چارهای باقی نمانده باشد. به این ترتیب، بحران غذا به بحران آموزش و سلامت نیز سرایت میکند.
آنچه این روند را خطرناکتر میکند، عادی شدن تدریجی آن است. فقر معمولا با قحطی آغاز نمیشود اما در نهایت همان غذایی که زمانی نماد سادهترین شکل زیستن بود، به کالایی تبدیل میشود که تهیه روزانه آن نیز از توان بسیاری از خانوادهها خارج است. جامعه نیز همزمان با این تغییرات، به شرایط جدید عادت میکند. آنچه روزی غیرقابل تصور بود، بهتدریج به «وضعیت عادی» تبدیل میشود. اما عادی شدن فقر، بهمراتب خطرناکتر از خود فقر است؛ زیرا حساسیت عمومی نسبت به آن را از بین میبرد و پایین آمدن استانداردهای زندگی را به امری طبیعی بدل میکند.
شاید مهمترین پرسشی که امروز باید مطرح شود این نباشد که چرا نان، پنیر و تخممرغ گران شدهاند. پرسش اصلی این است که اگر آخرین پناهگاه امنیت غذایی نیز از دست برود، جامعه برای حفظ بقا و سلامت خود به چه چیزی پناه خواهد برد؟